سر صحبت را با پروانه باز میکنم تا از زیر زبانش حرف بیرون بکشم.
«چرا تا حالا نگفته بودی مامانت از دنیا رفته؟»
با تندی جواب میدهد: «مامانم نمرده، فقط روحش رفته پیش خدا داره، از توی آسمون نگام میکنه. تازه شبها هم میاد پیشم.»
لبهایم را جمع میکنم و نمیدانم در جواب باور کودکانهاش چه...
سرم را به نردههای سرد فلزی کنار پلّهها تکیه میدهم. به اتّفاقاتی که همه در عرض کمتر از یک ساعت به وقوع پیوست میاندیشم. صدایی در درونم بانگ برمیدارد.
«پرستو! تو توی این خونه، میون این آدمها چهکار میکنی؟ چرا باید از یک پیرمرد غریبه مراقبت کنی؟ و به خاطر یک اشتباه فاحش به عقد مردی درآی که...
سلام. من رمان دارم که انجمن دیگه تایپ شده واز صف انتشار خارجش کردم.
الان میتونم بدون اینکه در کافه نویسندگان بارگذاری کنم برای چاپ اقدام کنم.
الان توی ایتا اماده است
جواب بله را که میدهم، مرد شاهد و عاقد بلند میشوند و بوی نحس سیگارشان را هم با خود میبرند.
توران خانم با دستهای اسکناس آنها را تا نزدیک درب همراهی میکند.
نگاهم به حاج فتّاح کشیده میشود که در آنسوی اتاق به خواب عمیقی فرو رفته است.
مگر میشه توی خواب هم عقد کنن؟
صدای عاقد بار دیگر در...
پروانه توپ به دست وارد حیاط میشود.
«چی داری به بابابزرگم میگین؟»
«هیچی. داشتم از حال خوشم باهاش صحبت میکردم.»
توپ را بر زمین میزند و با چشمانی پف کرده نگاهم میکند.
«خاله! میان فوتبال بازی کنیم؟»
ابروهایم را بالا میدهم.
«نمیدونم. بچهگیهام بازی کردم، امّا نمیدونم حالا بتونم...»
«کاری...
پروانه را به دبستان میرسانم و سریع باز میگردم. درب را که باز میکنم، پیرمرد در وسط حیاط ایستاده و از پاچههای شلوارش آب میچکد و در حال لرزیدن است.
سرم را توبیخگرانه تکان میدهم.
«چه کار کردی حاجی؟ چرا اومدی توی حیاط.»
داد بلندی بر سرش میکشم.
«حالا چطوری شلوارت رو عوض کنم؟»
آستین لباسش...
سلام. ـرمانها رو یک جا میخرید و تسویه میکنید؟ یا هر چقدر خوانندگان بیشتری پرداخت کنند به همون صورت هم مبلغ بالا میره و امتداد داره؟
چند درصد به نویسنده میرسد؟
موهای خیسم را لای حوله میگذارم و میچلانم تا زودتر خشک شود. پروانه با چشمانی که مثل دو تا ستاره میدرخشند بهم زل زده است. «من هم دوست دارم موهام عین موهای شما بلند بشه.»
«اگر خوب بهشون برسی حتماً بلند میشه.»
«ولی مامانم اصرار داره که کوتاه شون کنم. میگه رشدت بره به قدّت.»
موهایم را برس...
با مشتی گره کرده و چشمانی که از عصبانیت بسته نگهشان داشتهام، بلند میشوم. خانوم پناهنده هم، وزن سنگینش را تکانی میدهد و در برابرم میایستد و نادم میگوید: «ناراحت نشو دخترم! این فقط یک پیشنهاد بود.»
چادرش را روی سرش و کیف دستیاش را روی مچش میاندازد و لنگلنگان از درب خارج میشود.
به...