پست 34
با بیحوصلگی که به تنم چیره شده بود، از روی تخت بلند شدم و نگاهی به اتاق انداختم. تازه متوجه قاب عکس بزرگ سفید و مشکی از خودم بالای تخت شدم. انگار بچهتر بودم. چرخی دور خودم زدم و پرده سفید و مشکی حریر پنجره دست راستم که روبهروی تخت بود رو کنار زدم. مقابلم ساختمونهای چندطبقهای قد علم...