نتایح جستجو

  1. HananehKH

    عالی داستان کوتاه بیست و نه روزگی | گروه نهم مسابقه

    پست 11 برای چندمین‌بار توی صورتش دقیق شدم. با تغیرات جزئی، انگار که به خودم نگاه می‌کردم؛ البته از من کمی سبزه‌تر و چشم و ابرو مشکی‌تر بود. هم‌قد بودیم؛ اما هیکلی‌تر از من نشون می‌داد. عجیب برام درحال برادری کردن بود؛ جوری که توان از کف داده بودم و توی حال خودم نبودم. با این‌ حرف من رو مغلوب...
  2. HananehKH

    عالی داستان کوتاه بیست و نه روزگی | گروه نهم مسابقه

    پست 10 صبح که چشم‌هام باز شد، توی ذهنم فقط یک‌چیز می‌چرخید، بالاخره میاد یا بازهم بی‌جواب می‌مونم. به‌سرعت از جام بلند شدم و برای لباس پوشیدن به سمت کمد رفتم. این‌بار نیازی به کت و شلوار و رسمیت نداشتم. یه پلیور ساده مشکی و شلوار کتان زغالی برای هوای آبان کفایت می‌کرد. صبحانه نخورده از خونه...
  3. HananehKH

    عالی داستان کوتاه بیست و نه روزگی | گروه نهم مسابقه

    پست 9 از برخورد خشنش جا خوردم. نگاهی به ساعت استیل توی دستم انداختم و شش و نیم عصر بود. - سلام‌، آقای دهقان‌؟ بی‌حوصلگی صداش کاملا مشهود بود. - بفرما. جواب سلامم رو هم نداد و این‌بار گوشی رو توی دستم جابه‌جا کردم. - رئوف هستم، همسایه سابقتون توی محله اندیشه. باید فامیلی سابقم رو بهش می‌گفتم تا...
  4. HananehKH

    عالی داستان کوتاه بیست و نه روزگی | گروه نهم مسابقه

    پست 8 همون‌طور که با دو انگشت اشاره‌ش قطره‌های مزاحم اشک رو از چشم‌های مشکیش پاک می‌کرد، جواب داد: «اجبار! فقر، بدبختی! این بیماریم که امونم رو برید و بی‌پول‌تر از قبل شدم. تو خودت چرا با اونا هم‌دستی؟» نیشخندی روی لبم خزید. - منم مثل خودت اجبار، اما از نوع دیگه‌ای. نگاه از چال چونه‌ش گرفتم و...
  5. HananehKH

    عالی داستان کوتاه بیست و نه روزگی | گروه نهم مسابقه

    پست 7 دست‌هاش رو توی جیب شلوار شیش‌جیب مشکیش انداخت و با سپر کردن سینه‌ش، قصد مسخره کردنم رو داشت. - لابد چون گفتم مریضم دلت برام سوخته و می‌خوای کمک کنی؛ وگرنه تو با این ماشین کجا و من کجا؟ چجوری فقر و ثروت کنار هم جور درمیاد؟ زیادازحد احمق بود، جوری که مجبور بودم از راه دیگه‌ای وارد بشم. - من...
  6. HananehKH

    عالی داستان کوتاه بیست و نه روزگی | گروه نهم مسابقه

    پست 6 اینکه ضربان قلبم شدت پیدا می‌کرد عادی نبود. ناخودآگاه لب زدم: - دایان رئوف؟ گرچه اگر به فرزندی گرفته شده بود باید فامیلی دیگه‌ای می‌داشت. سعی داشت نگاه حیرت زده‌ش رو با باز و بسته کردن چشم‌هاش پنهون کنه که با لکنتی کم سابقه از خودم، پرسیدم: « تو الان سی‌ سالته؟» چهره‌ش از تعجب باز شد: -...
  7. HananehKH

    عالی داستان کوتاه بیست و نه روزگی | گروه نهم مسابقه

    پست 5 *** درست بیست و نه روز بود که منتظر خبری از مازیاری بودم و روزها رو شبیه به اسیر جنگی توی حصار می‌شمردم. بیست و نه روزی که برام مثل کابوس توی بیداری بود. انتظار، همیشه برام بدترین درد ممکن تلقی می‌شد، دردی که باید تحملش می‌کردم. شاید این بیست و نه روز برام به‌اندازه بیست و نه سال گذشت...
  8. HananehKH

    عالی داستان کوتاه بیست و نه روزگی | گروه نهم مسابقه

    پست 4 به اتاقم رفتم و تنها کسی که برای پیدا کردن خونواده‌م می‌تونستم بهش اعتماد کنم، مازیاری بود. درسته ازش متنفر بودم؛ اما می‌دونستم که برای جلب‌ رضایتم هرکاری می‌کنه؛ درحالی که بهمن و مروارید بویی از این قضیه نمی‌برن. با هر سختی که بود خودم رو راضی کردم تا شماره مازیاری رو بگیرم. گوشی رو از...
  9. HananehKH

    عالی داستان کوتاه بیست و نه روزگی | گروه نهم مسابقه

    پست 3 - من از طرف آقای مازیاری اومدم، جنس‌ها رسید. نمی‌دونم چرا، اما نگاهم از نگاهِ مشکیش جدا نمی‌شد. عجیب بود که حس آشنایی بهش داشتم. سرم رو به‌آرومی تکون دادم و قبل از اینکه چیزی بگم، دستش سمت بینی استخونیش رفت. قطره خونی که نوک انگشت اشاره‌ش رو رنگی کرده بود، صدام رو توی گلو خفه کرد. - خون...
  10. HananehKH

    عالی داستان کوتاه بیست و نه روزگی | گروه نهم مسابقه

    پست 2 دوباره صبح، دوباره روزهای تکراری و اجبار! به هر زوری که بود هیکل لاغرم رو از تخت جدا کردم تا از پستوی انزوا بیرون بیام. از اتاق بیرون اومدم و وارد دستشویی شدم. بعد از شستن صورتم، به اتاقم برمی‌گشتم که مثل جن روبه‌روم ظاهر شد. - سفته‌های مازیاری رو دادم ملکی، اگه زیادی حرف زد تهدیدش کن...
  11. HananehKH

    نظارت همراه رمان بایش | ناظر: serena

    لطف میکنین.
  12. HananehKH

    نظارت همراه رمان بایش | ناظر: serena

    سلام. ممنونم. پست ۳۱ و ۳۲
  13. HananehKH

    عالی داستان کوتاه بیست و نه روزگی | گروه نهم مسابقه

    پست 1 مقدمه فقر، بدهی و... ، کلماتی هستن که زیر و رو می‌کشن، متلاطمن و بالا و پایین می‌کنن. حق انتخاب نداری، مبتلا شدن بهش و خلاص شدن از شرش، افساریه که خودت باید به دستش بگیری؛ اما اینکه زندگی چقدر کمکت می‌کنه رو هیچ‌کس نمی‌دونه. اینکه چه‌طور در خوشبختی رو برات باز می‌کنه یا اینکه از عرش به...
  14. HananehKH

    نظارت همراه رمان بایش | ناظر: serena

    سلام. یک پست. https://forum.cafewriters.xyz/posts/432220/
  15. HananehKH

    عالی رمان بایش | نویسنده HananehKH

    پست 32 با گفتن این حرف، از در ورودی بیرون رفتم و با پوشیدن کفش‌هام قدمی به سمت حیاط برداشته بودم که دیدن مردی روبه‌روم، من رو متحیر کرد. مرد نفس‌زنان مقابلم وایستاد و انگار که چهره‌اش از درد جمع شده بود. خواستم لب باز کنم که باعجله به سمتم اومد و توی حرکتی آنی، بازوم رو به سمت خودش کشوند. « تو...
  16. HananehKH

    عالی داستان کوتاه بیست و نه روزگی | گروه نهم مسابقه

    عنوان: داستان کوتاه بیست و نه روزگی نویسنده: @HananehKH ویراستار: @(SINA) ژانر: معمایی، اجتماعی. خلاصه: من اعتقادی به قسمت نداشتم، تا اینکه روزگار با میانجیگریش من رو با کسی از جنس خودم مواجه کرد تا بهم ثابت کنه زندگی ارزش جنگیدن داره. جنگی که بیست و نه روز من رو به انتظار نشوند تا بتونم درکنارش...
  17. HananehKH

    نظارت همراه رمان بایش | ناظر: serena

    سلام. یک پست. https://forum.cafewriters.xyz/threads/36685/post-423748
  18. HananehKH

    عالی رمان بایش | نویسنده HananehKH

    پست 31 «وایستا ببینم، یکم قبل گفتی چیزی یادم نمیاد؟ منظورت از این حرف چی بود؟ هرکسی که پشت در مونده رو ول کن؛ چون الان نیاز دارم بهم بگی چه اتفاقی افتاده؟ یادم نمیاد یعنی چی؟ نگو که من رو هم یادت نمیاد، من، مادرت!» در جواب سؤالاتش که با چشم‌های درشت شده‌ای منتظر یه دلداری بود، تنها به نگاهی...
  19. HananehKH

    نظارت همراه رمان بایش | ناظر: serena

    سلام. یک پست. https://forum.cafewriters.xyz/posts/419588/
عقب
بالا پایین