پست 32
با گفتن این حرف، از در ورودی بیرون رفتم و با پوشیدن کفشهام قدمی به سمت حیاط برداشته بودم که دیدن مردی روبهروم، من رو متحیر کرد. مرد نفسزنان مقابلم وایستاد و انگار که چهرهاش از درد جمع شده بود. خواستم لب باز کنم که باعجله به سمتم اومد و توی حرکتی آنی، بازوم رو به سمت خودش کشوند.
« تو...