نتایح جستجو

  1. HananehKH

    عالی رمان بایش | نویسنده HananehKH

    پست 30 شاید نیم‌ساعتی می‌شد که برای رسیدن به مقصد توی راه بودیم. تمام مدت حرفی بینمون ردوبدل نشد و پروا بادقت مشغول رانندگیش بود. از پنجره خیره به بیرون بودم و شهری که امید داشتم شهر من باشه. پروا مدام برای رسیدن به مقصدی که بی‌صبرانه منتظرش بودم، برای پیدا کردن مسیر به گوشیش نگاه می‌کرد. من...
  2. HananehKH

    نظارت همراه رمان بایش | ناظر: serena

    لطف دارین🌸
  3. HananehKH

    نظارت همراه رمان بایش | ناظر: serena

    ممنونم میدونم که خیلی به تاخیر افتاده؛ اما تمام سعیم رو میکنم جبران بشه.
  4. HananehKH

    نظارت همراه رمان بایش | ناظر: serena

    سلام این آخرین پستی هست که گذاشتم
  5. HananehKH

    نظارت همراه رمان بایش | ناظر: serena

    با سلام. یک پست https://forum.cafewriters.xyz/threads/36685/post-401694
  6. HananehKH

    عالی رمان بایش | نویسنده HananehKH

    پست 29 کلید که توی در قهوه‌ای هال چرخید، قامت کوتاه آقا حسن توی دیدم قرار گرفت. یک‌ لحظه من رو عجیب یاد مشتی حسین انداخت. دروغ چرا، به‌ شدت دلتنگ روزهایی بودم که با نبات حرف می‌زدم و حالم رو خوب می‌کرد، مشتی حسینی که با تمام مهربونیش اجازه نداد آب توی دلم تکون بخوره. انقدر غرق افکار و گذشته‌...
  7. HananehKH

    نظارت همراه رمان بایش | ناظر: serena

    توی تمام ویراستاری هایی که من خوندم، میگن که عدد توی متن رمان باید به حروف نوشته بشه، برای همین من هم به حروف مینویسم.
  8. HananehKH

    نظارت همراه رمان بایش | ناظر: serena

    با سلام. یک پارت https://forum.cafewriters.xyz/posts/387045/
  9. HananehKH

    عالی رمان بایش | نویسنده HananehKH

    پست 28 به هر سختی که بود غذام رو تموم کردم و بعد از شستن ظرف‌ها، از آشپزخونه بیرون می‌اومدم که صدای آقا حسن من رو از حرکت وا داشت. «هرجور که شده باید درستش کنی!» صدایش از اتاق امتداد آشپزخونه می‌اومد و این حالت دستوری از آقا حسن بعید بود. چند ثانیه بعد صدا قطع و در اتاق باز شد. «تو اینجایی؟!»...
  10. HananehKH

    نظارت همراه رمان بایش | ناظر: serena

    با سلام. یک پارت https://forum.cafewriters.xyz/threads/36685/post-386282
  11. HananehKH

    عالی رمان بایش | نویسنده HananehKH

    پست 27 از اینکه خودش راحتی رو شروع کرده بود و حالا برام رجز می‌خوند، کمی جا خوردم. تضاد خاصی توی رفتارش بود که درک کردنش برام مثل حل کردن یه معما، زمان می‌خواست. با صدای بلندی شروع به خندیدن کردم و با لیوان آبی که توی دستش بود به سمتم اومد. «نوش جان!» سری تکون دادم و تشکر کوتاهی کردم: «ممنون!»...
  12. HananehKH

    نظارت همراه رمان بایش | ناظر: serena

    سلام یک پارت https://forum.cafewriters.xyz/threads/36685/post-382340
  13. HananehKH

    عالی رمان بایش | نویسنده HananehKH

    پست 26 تنها به گفتن همین حرف اکتفا کردم و آتیش این اتفاق بیشتر از همه دامن خودم رو می‌گرفت. نگاهم رو روی قاب رومیزی که اسم (اسماعیل شمسی‌پور) حک شده بود، ثابت موند. بمی صدای سرهنگ، مو به تنم سیخ کرد. «من به همکارانم توی قسمت مفقودی‌ها می‌گم که چک کنن. یه شماره تماس بذارین و منتظر خبر باشین.»...
  14. HananehKH

    نظارت همراه رمان بایش | ناظر: serena

    سلام. یک پارت https://forum.cafewriters.xyz/threads/36685/post-372512
  15. HananehKH

    عالی رمان بایش | نویسنده HananehKH

    پست 25 واقعا دیدنش شانس بزرگی بود و اینکه انقدر به من محبت داشت، لحظه‌ای باعث شد بخوام تمام ماجرا رو براش تعریف کنم؛ اما از طرفی ترسیدم که باور نکنه و نتونم ادامه بدم. کمی تعلّل کردم و سکوتم رو که دید، پرسش‌گر شد: «چرا پیاده نمی‌شی؟ تمام مسیر توی سکوت بودی و هرچی که پرسیدم جواب درستی ندادی...
  16. HananehKH

    نظارت همراه رمان بایش | ناظر: serena

    سلام. یک پارت https://forum.cafewriters.xyz/posts/360405/
  17. HananehKH

    عالی رمان بایش | نویسنده HananehKH

    پست 24 انتظار لبخند دندون‌نمای پهنش رو نداشتم. فکر نمی‌کردم از یه غریبه اینجور استقبال کنن. از فرصت استفاده کردم و ادامه دادم: «داخل‌شهر می‌ری؟» به سمت در کمک‌راننده خم شد و با گرفتن دستگیره‌اش، بازش کرد. خودم رو عقب کشیدم و با تعلّل، منتظر حرکت بعدیش موندم که سرجاش برگشت. «بشین، می‌رسونمت.»...
  18. HananehKH

    نظارت همراه رمان بایش | ناظر: serena

    با سلام. یک پارت @ماه پیشونی https://forum.cafewriters.xyz/posts/351540/
  19. HananehKH

    عالی رمان بایش | نویسنده HananehKH

    پست 23 معلوم بود کدخدا دل پری از این پسر ناخلف داشت که با آه سوزناکی ادامه داد: «باخودم فکر کردم بهترین راه اینه که مردم دیگه به شهر نرن و اگرم می‌رن بااجازه من باشه تا بتونم بفهمم.» درحالی‌که مغزم تازه جون گرفته بود، بی‌مقدمه پرسیدم: «پس چرا تمام راه‌های ارتباطی رو قطع کردی؟ مثلا تلفن که بشه...
عقب
بالا پایین