پست 27
از اینکه خودش راحتی رو شروع کرده بود و حالا برام رجز میخوند، کمی جا خوردم. تضاد خاصی توی رفتارش بود که درک کردنش برام مثل حل کردن یه معما، زمان میخواست. با صدای بلندی شروع به خندیدن کردم و با لیوان آبی که توی دستش بود به سمتم اومد.
«نوش جان!»
سری تکون دادم و تشکر کوتاهی کردم:
«ممنون!»...