نتایح جستجو

  1. HananehKH

    عالی رمان بایش | نویسنده HananehKH

    پست 4 اصلا برام مهم نبود که مشتی حسین کنارم بود و سرخیِ گونه‌های گرد و گوشتیش معنی جز خجالت نداشت. - نمی‌دونم کجا من رو دیدین. با لبخند کمرنگی، فشاری به لب‌هام آوردم. - منظورم این نیست که جایی دیدمت، انگار توی یه رویا یا خواب دیده باشمت. نگاهش از زمین به مشتی حسین رسید که انگار برای جواب دادن...
  2. HananehKH

    عالی رمان بایش | نویسنده HananehKH

    پست 3 از حالت گیجش قهقه‌ای زدم و نمی‌دونستم چرا؛ اما حس خوبی بهم می‌داد. حس آشنایی که انگار سال‌ها بود می‌شناختمش. اصلا حس غریبگی نداشتم و این برام به‌شدت جالب بود که وسط حرفش پریدم: - مشکلی نیست، من حتی اسمم یادم نیست و حالا دونستن اینکه چند سالمه چه فرقی به حالم می‌کنه. بابت لباس‌ها ممنون! از...
  3. HananehKH

    اطلاعیه درخواست رنک نویسنده رمان~

    رمان زغالِ سفید رمان بایش
  4. HananehKH

    اطلاعیه درخواست رنک نویسنده رمان~

    سلام. وقت بخیر. با داشتن یک رمان کامل شده و یک رمان درحال تایپ، درخواست تگ نویسنده رسمی رو دارم.
  5. HananehKH

    [درخواست تبلیغ متن نوشته نویسندگان]

    سیاه یا سفید؟! من می‌گویم هردو. اصلا تضاد باید باشد تا دیگری معنا پیدا کند. تا وقتی یکی نباشد دیگری بی‌معناست. انگار که تضاد منشاء تکامل است. از این واضح‌تر که هردو با یک حرف آغاز می‌شوند؟ مثلا اگر سیاهی نبود، از کجا می‌شد فهمید که سفید چقدر روشن است؟! همین روشن هم که از پس تیره معنا می‌گیرد. از...
  6. HananehKH

    [درخواست تبلیغ متن نوشته نویسندگان]

    بیا کلمات قلمبه سلمبه را کنار بگذاریم و راحت حرفمان را بزنیم: - مثل تاریک ترین قسمت صبح قبل از روشناییِ طلوع. + مثل سردترین نقطه شب قبل از آفتاب صبح. - مثل بی رنگی بالاتر از سیاهی. + مثل امید، در لحظه ناامیدی. #دلنوشته انسان به امید زنده است. HananehKH
  7. HananehKH

    [درخواست تبلیغ متن نوشته نویسندگان]

    یادت است؟ همان روزِ زمستانی که گفتم بهار می‌آید و تو خندیدی؟ حال که بهار در راه است، چرا غم زمستانِ بعد را بغــل گرفته‌ای؟ عزیزجان، از من می‌شنوی زیادی این کودکِ غم را در آغــوش ذهنت تاب نده؛ چون آنگاه که بزرگ شود، امید یک بهار شاد را از تو می‌گیرد. آن وقت تو می‌مانی و غمی که دیگر بالغ شده. غمی...
  8. HananehKH

    عالی رمان بایش | نویسنده HananehKH

    پست 2 بی‌اعتنا به راهش ادامه داد و نگاهم به قبرهای اطراف افتاد. انگار از دیدن این همه زندگی تموم شده وحشتی به تنم نفوذ کرد. شاید تعداد قبرها به پنجاه تا هم نمی‌رسید؛ اما سردی هوای صبح غیرقابل تحملش کرده بود. همین که از در میله‌ای قبرستون بیرون اومدیم، صدایی از سمت راست پیر مرد رو خطاب کرد: -...
  9. HananehKH

    عالی رمان بایش | نویسنده HananehKH

    پست 1 مقدمه شانس همیشه اتفاق نمیفته. اینکه بتونی یک بار دیگه زندگی کنی؛ یعنی توی زندگی قبلیت خودت رو پیدا نکرده بودی. شاید بهشت همین باشه؛ از نو قدم زدن با بلیتی که برای دوباره زندگی کردن توی دستاته و یا پیدا کردن عشقی که چشم‌های گیراش برای فهمیدن لهجه زخمت، توی خودشون تو رو گم کردن. فصل اول -...
  10. HananehKH

    عالی رمان بایش | نویسنده HananehKH

    به نام خدا عنوان: بایش نویسنده: HananehKH ژانر: عاشقانه، معمایی ناظر: @serena خلاصه: به بهشت اعتقاد داری؟ به زندگی دوباره چی؟ درست لحظه‌ای که فکر می‌کردم اختاپوس مرگ به تنم چمبره زده و به ایستگاه آخر رسیدم، قطار زندگی من رو توی دنیای دیگه‌ای پیاده کرد. با این شانس وارد واگن خاطرات شدم تا با...
  11. HananehKH

    [درخواست تبلیغ متن نوشته نویسندگان]

    اصلا می‌دانی امید یعنی چه؟ تا به حال به معنیش فکر کرده‌ای؟ امید معانی زیادی دارد؛ اما من بیش‌تر این معنیش را دوست دارم (اشتیاق به انجام دادن امری، همراه با آرزوی تحقق آن.) یعنی از قبل می‌دانی که احتمال وقوع وجود دارد و از این رو اشتیاقی تو را دربرد می‌گیرد. عالی نیست؟ چه چیزی از این بهتر که وقتی...
  12. HananehKH

    [درخواست تبلیغ متن نوشته نویسندگان]

    روی سن اجرا ایستاده‌ام و چشم انتظار، در میان جمعیت به دنبالش می‌گردم. تماشاچیان همچنان در همهمه اجرا هستن. پارتنرم از چند قدمی نزدیک می‌شود. زیر گوشم لب می‎‌زند: «مردم منتظرند.» زیر لب غرولند می‌گویم: «تا نیاید هرگز!» از من فاصله می‌گیرد و رو به جمعیت داد می‌زند: «صدای تشویق هایتان موجب...
  13. HananehKH

    [درخواست تبلیغ متن نوشته نویسندگان]

    اگر روزی کسی بیاد و بگوید برو، می‌روم. چرا بمانم. می‌روم و پی دلتنگی را به قلبم می‌مالم. حداقل تلکیفم با خودم روشن می‌شود که مرا نخواسته؛ اما اگر همان امید کوچکی که چپ و راست ورد زبانم شده در دلم جرقه بزند چه؟ امیدی که پاهایم را سست کند و مرا به این باور برساند که انسان به امید زنده است. آنگاه...
  14. HananehKH

    [درخواست تبلیغ متن نوشته نویسندگان]

    همیشه می‌گفت: «این چشم‌های تو بالاخره مرا وادار به یک خبط بزرگ در زندگی می‌کنند.» از بزرگ علوی در کتاب چشم‌هایش یاد گرفته بود. اهل کتاب خواندن نبود، اصلا! فقط جملات بزرگان یاد می‌گرفت و مواقع لزوم به رخ می‌کشید. آخر هم دچار خبط شد و از من گریخت. کمی بعد، چشمانم را باز می‌کنم و به یاد می‌آورم که...
  15. HananehKH

    [درخواست تبلیغ متن نوشته نویسندگان]

    پشت پنجره ای که باران در دلش قدم زده، می‌نشینم‌. می نشینم به امید آفتابی که نوری بی‌افکند و چاره ای برای تاریکی اتاق شود. اما یک باره تمام امیدم نیست می‌شود. ابرها لابه‌لای هم می‌لولند و خورشید را در دل خود پنهان می‌کنند. ناامید به سمت تاریکی اتاق برمی‌گردم و پرده حریر را محکم می‌کشم. ته مانده...
  16. HananehKH

    [درخواست تبلیغ متن نوشته نویسندگان]

    دو انگشت اشاره و شستم را مقابل خودم نگه می‌دارم و لب می‌زنم: «دریا یا ساحل.» به آنی صدایی در مغزم می‌پرسد: مگر دریای بدون ساحل هم می‌شود؟! ساحلِ بدون دریا که اصلا امکان ندارد. انگار که تازه به خودم آمده باشم، انگشتانم را پایین می‌آورم و این بار می‌گویم: « هیچ کدام!» ساکت می‌شوم و صدای مغزم...
  17. HananehKH

    چالش دیالوگ برتر هفته ۳

    - این رو بدون که باارزش‌ترین دارایی آدما احساساتشونه و این احساس از هر نوعی که باشه، باید با احتیاط خرجش کنی؛ چون درست توی لحظه‌ی ولخرجی، بهت ثابت می‌کنن ارزشش رو ندارن. اون وقت تو می‌مونی و اشتباهی که باید بهش اعتراف کنی! در نتیجه ترجیح می‌دم آدم بی‌احساسی به نظر برسم. رمان زغالِ سفید
  18. HananehKH

    چالش مونولوگ برتر هفته ۳

    مطمئن نبودم خوب بودم یا نه. مگه می‌شد آدم مابین خواب و بیداری، کابوس و رویا خوب باشه. دیدنش کنارم، درست مثل یه معجزه‌ی عظیم بود. معجزه‌ای که برای هضم عظمتش نیاز به چند دقیقه تفکر داشتم. چند دقیقه‌ای که با خودم خلوت کنم و توی فکر فرو برم. رمان زغالِ سفید
  19. HananehKH

    اتمام یافته رمان زغالِ سفید | HananehKH

    به نام خدا عنوان: زغالِ سفید نویسنده: HananehKH ژانر: عاشقانه، اجتماعی ناظر: @سادات.۸۲ ویراستار: @yasaman.Bahadory خلاصه: تا حالا یه شیزوفرن رو از نزدیک دیدی؟ من دیدم. آدمی که مرز بین توهم و واقعیتش گم شده و برای نجات خودش نیاز به انگیزه داره. زغالِ سفید حکایت زندگی منه. مردی که از فقر ساخته...
  20. HananehKH

    اتمام یافته رمان زغالِ سفید | HananehKH

    پست 1 مقدمه فقرکهنه‌پوش که وارد زندگیت شد، می‌فهمی که فقط توی یک کلمه خلاصه نمیشه؛ بلکه خیلی مخرب‌تر از یک کلمه‌ست. ماهیتش هم تغییر زندگیته؛ اما مقابلش عشقه که خاکستریه. سررشته کلاف عشق که شروع به پیچیدن دور قلبت کرد، نمی‌تونی گره کور این کلاف رو پیدا کنی؛ اما می‌تونی با گرماش، تب سرد زمستون رو...
عقب
بالا پایین