نتایح جستجو

  1. pen lady

    در حال تایپ رمان النا و سایه‌های بی‌پایان|pen lady(ماها کیازاده)

    النا ایستاد و قدم در آن جمعیت انبوه نگذاشت. گونه‌هایش گلگون شده‌بود؛ انگار که کمی خشمگین بود. خاطره متعجب نگاهش کرد و او تندتند گفت: - بسه بسه بسه! دیگه برگردیم، من نمی‌تونم، نگاه کن چقدر آدم این‌جاست! من... من دیگه دارم عصبی میشم. خاطره به دستان لرزان او و حرکات عصبی و تندش نگاه کرد. کمی به او...
  2. pen lady

    در حال تایپ رمان النا و سایه‌های بی‌پایان|pen lady(ماها کیازاده)

    از طرف دیگر خاطره در حالی که همراه النا زیر میز قایم شده‌بود و با دست به سر النا فشار وارد می‌کرد، نفس‌زنان و وحشت‌زده گفت: - نزدیک بود لو بریم... حواست کجاست؟ ناگهان با شنیدن صدای مردی جوان در نزدیکی خود، هینی گفتند. - میشه بدونم چرا این‌جا قایم شدین لیدی‌های زیبا؟ خاطره زودتر از النا به خود...
  3. pen lady

    همگانی [ این ویدیو رو تقدیم میکنم به ... ]

    ع عید سعید فطر و عید نوروز مبارک همه✨️🍒
  4. pen lady

    در حال تایپ داستان کوتاه نقاب‌داری در ارگ | گروه یازدهم مسابقه

    با شنیدن سر و صدای چند جوان که نزدیک و نزدیک‌تر می‌شدند، سریع اشک‌هایش را پاک کرد و اخم کرده، مسیر خانه‌ی استادش را در پیش گرفت. دلش شکسته‌بود و احساس سرافکندگی می‌کرد. زیرا نتوانسته بود آرزوی پدرش را برآورده و لطفی که او در حقش کرده‌بود را جبران کند؛ اما با این حال نوای ضعیفی از انتهای قلب...
  5. pen lady

    در حال تایپ داستان کوتاه نقاب‌داری در ارگ | گروه یازدهم مسابقه

    *** روزها از پی هم می‌گذشت و آرش روز به روز بزرگ‌تر می‌شد. تمام دوران نوزادی‌اش تا زمانی که کم‌کم گام بر‌می‌داشت و راه رفتن را می‌آموخت، در خانه بود و حتی یک‌بار هم بیرون از خانه دیده‌نشد. اگر سودابه بیرون بود، کاوه کنارش می‌ماند و اگر کاوه بیرون می‌رفت، همسرش همراه کودک در خانه بود. انگار که...
  6. pen lady

    در حال تایپ داستان کوتاه نقاب‌داری در ارگ | گروه یازدهم مسابقه

    با شنیدن سخن پسر بچه‌ی ژنده‌پوش، بیل از دستش افتاد. حیران و ترسیده زمینش را به همان حال رها کرد و با سرعت همراه پسرک به‌سمت دِه دوید. ترس وجودش را فرا گرفته‌بود و عرق از پیشانی بلندش شرشر می‌ریخت. صدای پسر بچه‌ مدام در گوشش تکرار و اوضاعش از پیش بدتر می‌شد. - کاوه، سودابه از درد فلک شده... دایه...
  7. pen lady

    در حال تایپ داستان کوتاه نقاب‌داری در ارگ | گروه یازدهم مسابقه

    مقدمه: نغمه‌ی دل‌نشینت در هم شکست هر آنچه را که بافته بودم! آوای خوش‌آهنگت ربود دل منِ عامی را... حال باید به دنبالش بروم. آواز تویِ برترزاده، منی را که پدرم ساخته‌بود، نابود کرد و اکنون هیچ فاصله‌ای میان من حقیقی و تو نیست؛ جز نقابی آکنده از دروغ که آن هم در حال ترک برداشتن است. ..pen lady..
  8. pen lady

    در حال تایپ رمان النا و سایه‌های بی‌پایان|pen lady(ماها کیازاده)

    لبای النا لرزید و با صدایی گریه مانند گفت: - خاطره توروخدا برگردیم... حس خوبی ندارم. خاطره اما با سرعت به داخل کوچه‌ای پیچید و مقابل دری دروازه مانند و بزرگ ترمز گرفت. لبخندی بزرگ بر لبان رژلب‌ زده‌اش نشاند و به حالت ترسیده‌ی النا نگاه کرد و بلند خندید. النا اما نفس‌نفس‌زنان چشمانش را بست و سپس...
  9. pen lady

    در حال تایپ رمان النا و سایه‌های بی‌پایان|pen lady(ماها کیازاده)

    افشین زودتر از همه پیاده شد و سپس با گشودن در، دستش را به‌سمت سوسن دراز کرد. سوسن نیز با گرفتن دست او چون پرنسس‌ها پایین آمد؛ بعد هم با گرفتن بازوی افشین، به‌سمت عمارت رفتند. آریا اما با باز کردن در نه دستش را به‌سمت او دراز کرد، نه بازویش‌ را. این کارش از روی احترام بود؛ اما عجیب دل دلبر افسار...
  10. pen lady

    در حال تایپ رمان النا و سایه‌های بی‌پایان|pen lady(ماها کیازاده)

    استرس لحظه‌ای رهایش نمی‌کرد، اما در کنارش هیجانی دل‌نشین را تجربه می‌کرد. نگاهی به سر کوچه انداخت که ماشین آریا را دید؛ ماشین گران‌قیمتی که خیلی کم با آن به دانشگاه می‌آمد. سریع به‌سمت ماشین قدم برداشت و معذب از چادر نپوشیدنش، با سری پایین افتاده، درِ صندلی جلو را باز کرد. همین‌که سرش را بالا...
  11. pen lady

    در حال تایپ رمان النا و سایه‌های بی‌پایان|pen lady(ماها کیازاده)

    آریا سریع نگاهش را به صفحه‌ی گوشیش دوخت و در کمال تأسف دلبر قطع کرده‌بود. پوفی کشید؛ انگار که قسمت نبود دو کلامی با هم حرف بزنند. آن از صبح که با آمدن خاطره سریع خداحافظی کرد و رفت و این هم از الان که تماس را قطع کرده‌بود. بی‌حوصله نگاهش را به افشینِ منتظرِ جواب دوخت و گفت: - طرف صاحب‌خونه‌ست،...
  12. pen lady

    در حال تایپ رمان النا و سایه‌های بی‌پایان|pen lady(ماها کیازاده)

    محبوبه و امین نیز محترمانه جواب او را دادند و بعد از خداحافظی از هم جدا شده و به‌سمت خروجی رفتند. النا دامن مادرش را گرفته‌بود و همراه او تندتند به‌سمت پارکینگ قدم برمی‌داشت و در این بین با حواس پرتی به اطرافش نگاه می‌کرد تا برای لحظه‌ی آخر کسی را که به خاطرش، به دانشگاه آمده‌بود را ببیند. خدا...
  13. pen lady

    در حال تایپ رمان النا و سایه‌های بی‌پایان|pen lady(ماها کیازاده)

    همان لحظه صدای گوشی آریا بلند شد. آریا گوشی‌اش را از جیب شلوار جیبش بیرون آورد و نگاهی به صفحه‌ی آن انداخت. انگار که فرد مهمی بود و او باید پاسخ می‌داد؛ زیرا بوسه‌ای روی پیشانی خاطره نشاند و با زدن چشمکی به او، خداحافظی کرد و رفت. النا به پیشانی خاطره که آریا روی آن بوسه نشانده‌بود، خیره شد و با...
  14. pen lady

    در حال تایپ رمان النا و سایه‌های بی‌پایان|pen lady(ماها کیازاده)

    پسرکِ بنده‌خدا از حرکت تهاجمی خاطره چشم گرد؛ سپس بعد از چند ثانیه نگاهش را به پایین دوخت و درحالی که به زير پاهایشان اشاره می‌کرد، گفت: - دلیلی نداره که مزاحم شما بشم... از سلف غذا گرفتم این زیر گذاشتم تا بعد از کلاس بیام و بردارمشون. خاطره با اخم غلیظی پاهایش را کنار زد و زیر صندلی که روی آن...
  15. pen lady

    در حال تایپ رمان النا و سایه‌های بی‌پایان|pen lady(ماها کیازاده)

    همان لحظه دختری وارد کلاس شد و همان‌طور که به‌سمت صندلی‌اش که ردیف اول بود می‌رفت، تندتند گفت: - اومداومد... استاد اومد. استاد که خانمی جوان بود، وارد کلاس شد و بدون این‌که حضور و غیاب کند، شروع به تدریس درس فیزیک کرد. درسی که برای النا مثل آب خوردن بود. هر سوالی که استاد برای حل به دانشجوها...
  16. pen lady

    در حال تایپ رمان النا و سایه‌های بی‌پایان|pen lady(ماها کیازاده)

    قبل از این‌که حرفی بزند، دستی روی شانه‌اش نشست و صدای بلندی که لبریز از هیجان بود به گوشش خورد: - چطور مطوری؟ النا از ترس در جایش پرید و جیغ بی‌صدایی کشید، سپس تن بی‌جانش را به دیوار تکیه داد و دستش را روی قفسه‌ سینه‌اش که به شدت بالا و پایین می‌شد، قرار داد و به خاطره نگاه کرد. خاطره به چشمان...
  17. pen lady

    در حال تایپ رمان النا و سایه‌های بی‌پایان|pen lady(ماها کیازاده)

    در اتمام حرفش تند‌تند به‌سمت ساختمان اداری قدم برداشت. امین نگاهی به او انداخت و سپس با موذی‌گری خیره به دخترش زمزمه کرد: - می‌دونستی مامانت هفت ماهه به دنیا اومده‌؟ النا خنده‌ای بی‌صدا کرد و بعد با گرفتن دست پدرش به راه افتاد. با رسیدن به ساختمان اداری، به طبقه‌ی سوم رفته و سپس وارد اتاق رئیس...
  18. pen lady

    در حال تایپ رمان النا و سایه‌های بی‌پایان|pen lady(ماها کیازاده)

    لبخندی زد. آن دو بزرگ‌ترین حامی‌های او در اتفاقات بی‌رحمانه‌ی زندگی‌اش بودند. نمی‌دانست چرا، اما به ناگاه احساساتش فوران کرد و او با حسی سرشار از محبت دستش را روی شانه‌ی مادرش گذاشت و خیره‌ی او شد. مادرش سوالی برگشت و از او پرسید: - چی شده الی؟ چیزی نیاز داری؟ دخترک سرش را به چپ و راست تکان داد...
  19. pen lady

    در حال تایپ رمان النا و سایه‌های بی‌پایان|pen lady(ماها کیازاده)

    همان لحظه صدای امین، متعجب از پشت سرشان آمد: - قضیه چیه؟! محبوبه سریع از دخترش جدا شد و اشک‌هایش را پاک کرد و با خنده گفت: - هیچی‌... یکم احساساتی شدیم. سپس با ذوق دستانش را روی گونه‌های النا گذاشت و با لبخند و چشمانی خیس گفت: - آخه دختر کوچولوم داره میره دانشگاه... دیگه بزرگ شده، النا کوچولوی...
عقب
بالا پایین