رضا به من رسید و با چشمهایی که طبق معمول از عصبانیت خون از آنها میبارید، دستش را چنگوار لای موهایم که زیر روسری مدفون شده بودند فرو کرد و جیغم از درد کشیده شدن موهایم به آسمان رسید. فرهاد بیتوجه به ما، خود را به مافی رساند و درحالیکه عربده کشید: «مرتیکهٔ فاقد ناموس!» و خواست مشتی حوالهاش...