از کتاب تشنهٔ طوفان
دیگر به روزگار نمیبینم، آن عشقها که تاب و توان سوزد،
در سینه ها ز عشق نمیجوشد، آن شعلهها که خرمن جان سوزد،
آن رنج ها که درد بر انگیزد، وان دردها که روح گدازد نیست
آن شوق و اضطراب که شاعر را، چنگی به تار جان بنوازد نیست
در سینه، دل چو برگ خزان دیده، بیعشق مانده سر به گریبان است،
از بوسهٔ نسیم نمیلرزد؛ این برگِ خشک، تشنه طوفان است!
- تشنهٔ طوفان
۱
در سینه ها ز عشق نمیجوشد، آن شعلهها که خرمن جان سوزد،
آن رنج ها که درد بر انگیزد، وان دردها که روح گدازد نیست
آن شوق و اضطراب که شاعر را، چنگی به تار جان بنوازد نیست
در سینه، دل چو برگ خزان دیده، بیعشق مانده سر به گریبان است،
از بوسهٔ نسیم نمیلرزد؛ این برگِ خشک، تشنه طوفان است!