انگار دارم تمام میشوم. وقتی نه بخوانی و نه بنویسی تمام شده ای دیگر! شبیه کلیشهی محو شدن در افق، یا توصیف شاعرانه ای از آخرین رقص شعلهی شمع. مهم نیست چطور وصفش کنی. وقتی نرقصی، پرواز نکنی، آواز نخوانی، چه میدانم... وقتی نسوزی، شعلهنکشی تمام شدهای.
ولی...
در من شعلهای هست که زبانه نمیکشد. در خود فرومیرود. فرومیریزد. در حلقهای ابدی، در پایان هر روز، به آغاز خویش برمیگردد و هر بار تنها اندکی قدرتمندتر می شود. تا این شعله هست، من زنده ام.
ولی...
در من شعلهای هست که زبانه نمیکشد. در خود فرومیرود. فرومیریزد. در حلقهای ابدی، در پایان هر روز، به آغاز خویش برمیگردد و هر بار تنها اندکی قدرتمندتر می شود. تا این شعله هست، من زنده ام.