چند دقیقه بعد، لیوان‌ها تقریباً خالی شده بودند و یخ‌های تهِ ماچا آرام به دیواره‌ی شیشه‌ای ضربه می‌زدند.
آنیتا آخرین نگاه را به ناخن‌های تازه لاک‌ خورده‌اش انداخت و با رضایت لبخند زد.
حالش بهتر شده بود؛ همان‌قدر که از برق نگاهش و آرام‌تر شدن شانه‌هایش می‌شد فهمید.
برای چند لحظه چیزی نگفتم. بعد از روی صندلی بلند شدم و کیفم را برداشتم. باید به مطب برمی‌گشتم.
آنیتا هم از جا بلند شد و تا جلوی در همراهم آمد. دستش روی دستگیره ماند و قبل از باز کردن در، فقط نگاهی کوتاه به صورتم انداخت و گفت:
«خداحافظ، رها.»
در را باز کرد. هوای گرم بیرون به صورتم خورد و صدای خیابان جای سکوت کافه را گرفت. وقتی به سمت ماشینم می‌رفتم، ناخودآگاه برگشتم و پشت شیشه‌ی کافه را نگاه کردم.
آنیتا هنوز همان‌جا ایستاده بود. یک دستش را برایم تکان داد و گوشواره‌های آلبالویی‌اش زیر نور عصرگاهی تاب خوردند.
اما درست قبل از اینکه سوار ماشین شوم، چیزی توجهم را جلب کرد. لبخند روی صورتش از بین رفته بود. فقط ایستاده بود و نگاهم می‌کرد، انگار منتظر بود مطمئن شود واقعاً دارم می‌روم.
مستقیم به سمت مطب راندم. نمی‌خواستم به خانه بروم؛ خانه امشب برایم زیادی ساکت بود، درست مثل انباری، درست مثل آن جعبه‌ای که هنوز روی میز آشپزخانه‌ام منتظر بود.
وقتی وارد مطب شدم، نسترن رفته بود و چراغ‌های راهرو خاموش بودند. فقط چراغ کوچک روی میزم روشن ماند، همان نوری که همیشه آخر شب برایم کافی بود.
پشت میز نشستم. گوشی را از روی میز برداشتم و برنامه‌ی ضبط صدا را باز کردم.
چند ثانیه فقط به صفحه‌ی خالی خیره ماندم.
«یادداشت تکمیلیِ پرونده‌ی آرمان…»
مکث کردم. انگشتم روی دکمه‌ی ضبط مانده بود، اما هنوز فشارش نداده بودم. بالاخره دکمه را زدم.
 
همزمان نگاهم روی پرونده‌ی باز مانده بود.
«در پایان جلسه‌ی اول، وجود حداقل سه هویت مجزا قابل مشاهده است. تفاوت این هویت‌ها صرفاً در لحن گفتار نیست؛ زبان بدن، نحوه‌ی تماس چشمی، الگوی حرکتی، انتخاب واژه‌ها و حتی سلیقه‌ی شخصی آن‌ها با یکدیگر تفاوت محسوسی دارد.»
چند خط از یادداشت‌هایم را ورق زدم.
«آرمان، هویت آسیب‌پذیر پرونده است. اضطراب مزمن، احساس گناه، فراموشی و ترس از خاطرات گمشده، تقریباً در تمام رفتارهای او دیده می‌شود. به نظر می‌رسد بار اصلی فشار روانی را همین هویت تحمل می‌کند.»
مکث کوتاهی کردم.
«هومن…»
نوک خودکار را آرام روی میز ضرب گرفتم.
«برخلاف آرمان، بسیار کنترل‌شده و محاسبه‌گر است. هنگام گفت‌وگو نه‌تنها از موقعیت نمی‌ترسید، بلکه سعی داشت هدایت جلسه را در اختیار بگیرد. پاسخ‌هایش کوتاه، اما هدفمند بود و در بیشتر مواقع به‌جای جواب دادن، سؤال می‌پرسید.»
نفسم را آهسته بیرون دادم.
«یک نکته توجه من را جلب کرد؛ هومن از واژه‌ی “ما” استفاده می‌کند، نه “من”. این می‌تواند نشان دهد که از حضور سایر هویت‌ها آگاهی دارد.»
نگاهم روی پنجره لغزید.
«آنیتا…»
ناخواسته لبخند محوی روی لبم نشست.
«در نگاه اول، پرانرژی، هیجان‌طلب و بسیار اجتماعی به نظر می‌رسد. علاقه‌ی واضحی به رنگ‌های شاد، آرایش، لباس و زیبایی دارد. رفتارهایش خودانگیخته و کودکانه است، اما این تصویر احتمالاً تمام واقعیت نیست.»
پرونده را بستم.
«به محض مطرح شدن موضوع زیرزمین، تغییر قابل توجهی در حالات چهره و گفتارش ایجاد شد. از ادامه‌ی بحث خودداری کرد و تنها جمله‌ای را تکرار کرد که نمی‌توانم به‌سادگی از کنار آن بگذرم…»
چند لحظه سکوت کردم.
«این راز، بین ما سه نفره.»
چشم‌هایم را بستم.
«اگر این جمله حقیقت داشته باشد، یعنی حداقل سه هویت از یک اتفاق مشترک اطلاع دارند و تصمیم گرفته‌اند آن را از آرمان پنهان کنند.»
صدای ساعت دیواری در اتاق پیچید.
«در حال حاضر، نمی‌توانم با اطمینان بگویم هومن و آنیتا در حال محافظت از آرمان هستند… یا در حال محافظت از رازی که اگر آشکار شود، ساختار ذهنی او را فرو می‌ریزد.»
انگشتم روی دکمه‌ی توقف مکث کرد.
«جلسه‌ی بعد، هدف من تشخیص نیست…»
آرام ادامه دادم:
«هدف این است که بفهمم چه کسی از همه بیشتر از حقیقت می‌ترسد؛ آرمان… یا شخصیت‌هایی که مدام نمی‌گذارند او چیزی را به خاطر بیاورد.»
دکمه‌ی توقف را فشار دادم. سکوت مطب، سنگین‌تر از چند دقیقه‌ی قبل به نظر می‌رسید.
در سکوت به صدای نفس‌های خودم گوش دادم؛ چون برای اولین بار، احساس می‌کردم این پرونده خیلی پیچیده‌تر از یک اختلال هویت تجزیه‌ای ساده است.
 
دکمه‌ی توقف را زدم و ضبط صوت را آرام روی میز گذاشتم.
برای چند ثانیه فقط به موج صدای ضبط‌شده روی صفحه خیره ماندم. هرچه بیشتر جلو می‌رفتم، سؤال‌ها بیشتر و جواب‌ها کمتر می‌شدند.
نفسم را آهسته بیرون دادم، عینکم را از روی چشم‌هایم برداشتم و با سرانگشت، پلک‌هایم را فشار دادم. خستگی مثل وزنه‌ای پشت چشم‌هایم جا خوش کرده بود.
از پشت میز بلند شدم.
سکوت مطب، بعد از رفتن آخرین مراجعه‌کننده، همیشه شکل دیگری داشت. دیگر خبری از صدای گفت‌وگو، ورق خوردن پرونده‌ها یا رفت‌وآمد نسترن نبود.
فقط نور زرد چراغ مطالعه روی میز روشن مانده بود و صدای یکنواخت کولر در فضای خالی می‌پیچید.
ژیله‌ی سفیدم را از تنم درآوردم و روی پشتی صندلی انداختم.
نگاهم به مبل تدیِ گوشه‌ی اتاق افتاد.
همان مبل کرم‌رنگی که هر وقت بین جلسات فرصتی پیدا می‌کردم، چند دقیقه روی آن دراز می‌کشیدم و چشم‌هایم را می‌بستم. آهسته روی آن نشستم.
پارچه‌ی نرم مبل زیر انگشت‌هایم کمی فرو رفت.
سرم را به پشتی تکیه دادم و چشم‌هایم را بستم.
همان لحظه صدای ویبره‌ی گوشی، سکوت اتاق را شکست.
چشم باز کردم. روی صفحه نوشته بود:
پادکست جدید «نوارِ خاموش» منتشر شد.
چند ثانیه به اعلان خیره ماندم. بی‌اختیار یاد حرف‌های آرمان، هومن و آنیتا افتادم.
هر بار که فکر می‌کردم به انتهای ماجرا نزدیک شده‌ام، انگار فقط یک لایه‌ی دیگر از آن کنار می‌رفت.
گوشی را برداشتم، اما قبل از اینکه پخشش کنم، خمیازه‌ی بلندی کشیدم.
«نه…»
صدای خودم در اتاق پیچید.
«اگه الان گوشش کنم، نصف حرفاش یادم نمی‌مونه.»
برنامه‌ی ساعت را باز کردم. آلارم را روی بیست دقیقه تنظیم کردم. گوشی را کنار صورتم روی دسته‌ی مبل گذاشتم.
«فقط بیست دقیقه…»
چشم‌هایم را بستم.
صدای خنده‌ای کودکانه در هوا پیچید؛ نه آن‌قدر نزدیک که واقعی باشد، نه آن‌قدر دور که خیال به نظر برسد.
چشم باز کردم.
آسمان آبی بود، اما رنگش مثل عکس‌های قدیمی کمی پریده به نظر می‌رسید. نور خورشید از میان شاخه‌های درخت‌های پارک روی زمین لکه‌لکه افتاده بود، انگار چیزی میان نور و سایه مدام جابه‌جا می‌شد. بوی چمن تازه و خاکِ گرم، هوا را پر کرده بود؛ با رگه‌ای از رطوبت که نمی‌دانستم از کجا آمده است.
هلیا چند قدم جلوتر از من می‌دوید.
موهای بافته‌شده‌اش با هر قدم روی شانه‌هایش تاب می‌خورد و خرگوش پارچه‌ای صورتی را محکم بغل گرفته بود. هر چند قدم یک‌بار برمی‌گشت و می‌خندید، اما خنده‌اش مثل قبل روشن نبود؛ انگار از پشت شیشه‌ای نازک می‌آمد.
«بدو رها…»
صدایش کوتاه و بریده بود، مثل اینکه کسی از دور او را صدا زده باشد و او فقط تکه‌ای از جمله را شنیده باشد.
«اگه دیر کنی، پیدام نمی‌کنی.»
خنده‌ام بلند شد و دنبالش دویدم.
«صبر کن…»
کفش‌های کوچکم روی سنگفرش پارک تق‌تق صدا می‌داد.
دستم را دراز کردم.
فقط چند سانتی‌متر…
فقط چند سانتی‌متر کافی بود تا انگشت‌هایش را بگیرم.
هلیا ایستاد. برگشت و در حالی که لبخند می‌زد، نگاهم کرد.
اما لبخندش درست روی صورتش نمی‌نشست؛ انگار لحظه‌ای دیرتر از خودش رسیده بود. چشم‌هایش به من نگاه می‌کردند، اما نه دقیقاً به من. چیزی پشت سرم را می‌دید، چیزی که من نمی‌دیدم.
بعد نگاهش از روی من رد شد. به جایی پشت سرم خیره شد و لبخندش آرام‌آرام محو شد.
اخم نکرد…
فقط ساکت شد.
صدایی دور، مردانه و خفه به گوش رسید؛ آن‌قدر نامفهوم که نمی‌شد فهمید حرف می‌زند یا فقط نفس می‌کشد. کلماتش مثل زمزمه‌ای از ته یک چاه بالا می‌آمدند.
نتوانستم تشخیص بدهم چه می‌گوید.
برگشتم تا ببینم چه کسی آنجاست؟
اما فقط سایه‌ای بلند روی زمین افتاده بود؛ سایه‌ای با شانه‌هایی پهن و کشیده، که با هیچ‌چیزِ اطرافش جور درنمی‌آمد. هرچه چشم چرخاندم، کسی آن‌جا نبود. نه روی نیمکت‌ها، نه کنار درخت‌ها، نه پشت حصار پارک.
وقتی دوباره سمت هلیا نگاه کردم، چند قدم از من دورتر ایستاده بود.
خرگوش صورتی را محکم‌تر در آغوشش فشار داد.
لب‌هایش آرام تکان خورد.
«الان برمی‌گردم…»
اما صدا از خودش نبود؛ انگار جمله را از جایی دیگر قرض گرفته باشد. دستم را به سمتش دراز کردم.
«هلیا…»
یک قدم دیگر عقب رفت. نور خورشید چشمم را زد.
صورتش کم‌کم در روشنایی محو شد؛ نه مثل کسی که دور می‌شود، مثل تصویری که از روی شیشه پاکش کنند.
«هلیا…!»
صدای تیز آلارم گوشی، خواب را مثل شیشه‌ای نازک شکست. با نفس بریده از جا پریدم. برای چند ثانیه نفهمیدم کجا هستم.
دستم هنوز در هوا مانده بود؛ انگار واقعاً می‌خواستم کسی را بگیرم. قلبم آن‌قدر محکم می‌کوبید که صدایش را در گوش‌هایم می‌شنیدم. نگاهم روی سقف مطب چرخید.
نور زرد چراغ مطالعه، صدای کولر و بوی آشنای کاغذ و قهوه.
همه‌چیز سر جایش بود. فقط هلیا نبود.
نفسم را آرام بیرون دادم و گوشی را برداشتم.
آلارم را خاموش کردم.
روی صفحه، درست زیر ساعت، همان اعلان هنوز منتظرم بود.
پادکست جدید «نوارِ خاموش»
انگشتم چند لحظه روی دکمه‌ی پخش معلق ماند.
بعد آرام روی آن ضربه زدم.
چند ثانیه فقط خش‌خش آرامی شنیده می‌شد؛ صدایی شبیه نوار کاست‌های قدیمی بود.
بعد، نفس عمیق مردی در هدفونم پیچید.
«بعضی خاطره‌ها گم نمیشن…
فقط یه نفر، جایی، سال‌ها ازشون نگهداری می‌کنه.»
نفسم در سینه حبس شد. صدای راوی فرق داشت. این صدا را قبلاً نشنیده بودم…
اما عجیب بود که انگار ذهنم او را می‌شناخت.
 
عقب
بالا پایین