چند دقیقه بعد، لیوانها تقریباً خالی شده بودند و یخهای تهِ ماچا آرام به دیوارهی شیشهای ضربه میزدند.
آنیتا آخرین نگاه را به ناخنهای تازه لاک خوردهاش انداخت و با رضایت لبخند زد.
حالش بهتر شده بود؛ همانقدر که از برق نگاهش و آرامتر شدن شانههایش میشد فهمید.
برای چند لحظه چیزی نگفتم. بعد از روی صندلی بلند شدم و کیفم را برداشتم. باید به مطب برمیگشتم.
آنیتا هم از جا بلند شد و تا جلوی در همراهم آمد. دستش روی دستگیره ماند و قبل از باز کردن در، فقط نگاهی کوتاه به صورتم انداخت و گفت:
«خداحافظ، رها.»
در را باز کرد. هوای گرم بیرون به صورتم خورد و صدای خیابان جای سکوت کافه را گرفت. وقتی به سمت ماشینم میرفتم، ناخودآگاه برگشتم و پشت شیشهی کافه را نگاه کردم.
آنیتا هنوز همانجا ایستاده بود. یک دستش را برایم تکان داد و گوشوارههای آلبالوییاش زیر نور عصرگاهی تاب خوردند.
اما درست قبل از اینکه سوار ماشین شوم، چیزی توجهم را جلب کرد. لبخند روی صورتش از بین رفته بود. فقط ایستاده بود و نگاهم میکرد، انگار منتظر بود مطمئن شود واقعاً دارم میروم.
مستقیم به سمت مطب راندم. نمیخواستم به خانه بروم؛ خانه امشب برایم زیادی ساکت بود، درست مثل انباری، درست مثل آن جعبهای که هنوز روی میز آشپزخانهام منتظر بود.
وقتی وارد مطب شدم، نسترن رفته بود و چراغهای راهرو خاموش بودند. فقط چراغ کوچک روی میزم روشن ماند، همان نوری که همیشه آخر شب برایم کافی بود.
پشت میز نشستم. گوشی را از روی میز برداشتم و برنامهی ضبط صدا را باز کردم.
چند ثانیه فقط به صفحهی خالی خیره ماندم.
«یادداشت تکمیلیِ پروندهی آرمان…»
مکث کردم. انگشتم روی دکمهی ضبط مانده بود، اما هنوز فشارش نداده بودم. بالاخره دکمه را زدم.
آنیتا آخرین نگاه را به ناخنهای تازه لاک خوردهاش انداخت و با رضایت لبخند زد.
حالش بهتر شده بود؛ همانقدر که از برق نگاهش و آرامتر شدن شانههایش میشد فهمید.
برای چند لحظه چیزی نگفتم. بعد از روی صندلی بلند شدم و کیفم را برداشتم. باید به مطب برمیگشتم.
آنیتا هم از جا بلند شد و تا جلوی در همراهم آمد. دستش روی دستگیره ماند و قبل از باز کردن در، فقط نگاهی کوتاه به صورتم انداخت و گفت:
«خداحافظ، رها.»
در را باز کرد. هوای گرم بیرون به صورتم خورد و صدای خیابان جای سکوت کافه را گرفت. وقتی به سمت ماشینم میرفتم، ناخودآگاه برگشتم و پشت شیشهی کافه را نگاه کردم.
آنیتا هنوز همانجا ایستاده بود. یک دستش را برایم تکان داد و گوشوارههای آلبالوییاش زیر نور عصرگاهی تاب خوردند.
اما درست قبل از اینکه سوار ماشین شوم، چیزی توجهم را جلب کرد. لبخند روی صورتش از بین رفته بود. فقط ایستاده بود و نگاهم میکرد، انگار منتظر بود مطمئن شود واقعاً دارم میروم.
مستقیم به سمت مطب راندم. نمیخواستم به خانه بروم؛ خانه امشب برایم زیادی ساکت بود، درست مثل انباری، درست مثل آن جعبهای که هنوز روی میز آشپزخانهام منتظر بود.
وقتی وارد مطب شدم، نسترن رفته بود و چراغهای راهرو خاموش بودند. فقط چراغ کوچک روی میزم روشن ماند، همان نوری که همیشه آخر شب برایم کافی بود.
پشت میز نشستم. گوشی را از روی میز برداشتم و برنامهی ضبط صدا را باز کردم.
چند ثانیه فقط به صفحهی خالی خیره ماندم.
«یادداشت تکمیلیِ پروندهی آرمان…»
مکث کردم. انگشتم روی دکمهی ضبط مانده بود، اما هنوز فشارش نداده بودم. بالاخره دکمه را زدم.