دلنوشته مَحآق | اثری از آشوب

در ژرفای محاق، حتی نور جرئت نمی‌کرد عبور کند. روح، تهی و لرزان در پیچ‌وتاب سایه‌ها گرفتار آمده بود؛
چیزی درونش شکسته بود، چیزی که پیش از این به خاموشی کشیده شد و بازگشتی نداشت.
هجوم لحظه‌ها بی‌صدا و بی‌رحم، هر ذره از هستی را در خود فرو می‌برد؛
و خاطره‌ها، امیدها، تمامی تکه‌های نیم‌جان، همانند برگ‌های خشکیده در طوفانی نامرئی پراکنده شدند.
هیچ دست نجاتی در کار نبود، هیچ صدای آشنا؛ فقط فشار نامرئی تعرضی که روح را از درون می‌خورد و بی‌آنکه فغانی برآید، هر آنچه باقی مانده بود را به نیستی مطلق رساند.
در پایان، جز سکوت بی‌پایان و سایه‌ای محو، هیچ چیز بر جای نماند.
محاق نهایی، آخرین حکم است که هر نفسی را، هر خاطره‌ای را و هر اثری از وجود را به تاریکی می‌سپارد.
روح نیست گشته بود در میان هست‌ها؛ آن ازدحامی از جنس انزوا… .







«پایان»

🍷

۱۴۰۴.۰۶.۱۵

۰۱:۲۵ بامداد
 
عقب
بالا پایین