چالش [تمرین نویسندگی]3

زهرا سلطانزاده

مدیر آزمایشی تالار نویسندگان+گوینده آزمایشی
پرسنل مدیریت
مدیر آزمایـشی تالار
ناظر همراه
ویراستار
تیم‌تعیین‌سطح
کپیـست
داور آکادمی
رمان‌خـور
مقام‌دار آزمایشی
نویسنده نوقلـم
نوشته‌ها
نوشته‌ها
443
پسندها
پسندها
2,796
امتیازها
امتیازها
203
سکه
3,568
«بسمه رب الجنوب»

تو یه نویسنده‌ای و داری داستان می‌نویسی.
در باره‌ی مردی که هر سال، سر یه روز و ساعت مشخص به شماره عشق سابقش زنگ می‌زنه اما گوشی خاموشه، تا یه شب که یهو تلفن بوق می‌خوره و بعد صدای
زنی توی گوشی می‌پیچه...

پایان این داستان رو با چه جمله‌ای تموم می‌کنی؟
 
صدای گرمش توی گوشم می‌پیچد و من لحظه ای به به گوش‌هایم شک می‌کنم؛ درست شنیده‌ام؟ جواب داد؟ پس از سالها؟ همچنان از من می‌پرسد کیستم اما من دگر هیچ‌جوابی به ذهنم نمی‌رسید. حرف های زیادی برای گفتن داشتم اما ذهنم یکباره خالی شده بود. در نهایت خسته شد و گوشی را قطع کرد.
و حال من ماندم و خاطراتی که پس سال‌ها دوباره داشتند جان می‌گرفتند.
 
ساعت دقیقاً یازده و چهل و هفت دقیقه شب بود. سی‌ام آذر. همان شبی که هزاران شب پیش، جهانِ آرش به دو نیم تقسیم شده بود. یازده و چهل و شش دقیقه، تلفن همراه قدیمی‌اش را از کشوی میز بیرون کشید. این تلفن دکمه‌ای، نه به خاطر قابلیت‌هایش، بلکه به خاطر یک شماره‌ی قفل‌شده در حافظه‌اش زنده بود. شماره‌ی مهرناز.

آرش در دوزخِ خانه‌ی خالی‌اش نشسته بود. نور چراغ مطالعه تنها دایره‌ی کوچکی از واقعیت را روشن نگه داشته بود، و بقیه اتاق در ظلمتِ انتظار فرو رفته بود. این رسمِ او بود؛ سنتِ سالانه‌ای که نه با عقل جور در می‌آمد و نه با منطق قابل توجیه بود، اما روحش به آن نیازمند بود. یک تلاش برای شکستنِ قانونِ انجماد.

یازده و چهل و شش دقیقه و سی ثانیه. انگشتان آرش روی دکمه‌ی سبز لرزید. چهاردهمین سالی بود که این تماس گرفته می‌شد. هر سال، پاسخ، همان بوق‌های ممتد و سرد بود که در نهایت به پیام‌گیر می‌رسید، پیام‌گیری که شاید هرگز کسی آن را گوش نمی‌داد.
لطفاً منتظر بمانید. مشترک مورد نظر خاموش است یا خارج از محدوده سرویس‌دهی قرار دارد…»

این کلمات، مانند تکرارِ بی‌رحمانه‌ی یک شکنجه‌ی کوچک، هر سال روح آرش را خراش می‌دادند. اما امشب فرق داشت. امشب، آذرِ سرد، بویی از سرنوشتِ دیگری داشت.

آرش آماده بود تا تماس را قطع کند، همان‌طور که هر سال در این لحظه، قلبش را می‌بست. اما پیش از آنکه صدای کلیشه پیام‌گیر به گوش برسد، اتفاقی افتاد که تار و پودِ زمان را پاره کرد.

تلفن بوق خورد.

نه صدای بوقِ انتظار، بلکه صدای بوقِ اشغال شدن. در آن لحظه، قلب آرش از حرکت ایستاد. نه به دلیل اینکه کسی تماس گرفته بود، بلکه به دلیل آنکه جهان، برای اولین بار، پاسخ داد. یازده و چهل و هفت دقیقه و ده ثانیه.

دستش یخ کرده بود. گوشی را به گوش چسباند، صدایی جز تپش وحشیانه‌ی خون خودش نمی‌شنید. بوق اشغال قطع شد و جای خود را به سکوتی سنگین داد.

سکوت ادامه یافت، سکوتی که با هر ثانیه، سنگین‌تر می‌شد. آرش در آستانه‌ی حرف زدن بود، شاید می‌خواست بگوید: «مهرناز؟» اما کلمه در نای او گیر کرد.

و بعد، صدای زن آمد.

صدایی که آشنا نبود، اما لحنی در آن بود که هزار سال در آن فرودگاهِ سرد انتظار کشیده بود. صدایی آرام، عمیق و کاملاً خونسرد، که انگار منتظر همین تماس بوده است:

«بله؟ شما؟»

آرش نفَسش را حبس کرد. این صدای مهرناز نبود. نه صدای غریبه‌ای که اتفاقی گوشی را برداشته باشد؛ بلکه لحنی بود که انگار در تمام چهارده سالِ گذشته، پشتِ هر مکالمه‌ی ناموفق، در پسِ هر بوق اشغال، در کمین نشسته بود. انگار این زن، پاسخِ واقعیِ تماس‌های او بود.
 
شده یک چیز را از قبل به روشنی آفتاب بدانی و به آن اصرار بورزی؟!
من از همان آدم‌ها بودم. سال‌ها بود که به او تلفن می‌کردم، لازم نبود شماره را از روی جایی بخوانم، مغزم آن را از بر بود.
اما همیشه اپراتور با لحن ربات گونه‌ای، جمله‌ی ″ دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می‌باشد! ″ را همچون پتک بر سرم می‌کوبید!
چرا ناامید نمی‌شدم؟ خودم هم جوابی برای آن نداشتم.
مثل هر سال، سر زمان مشخص، گوشه‌ی اتاقِ به‌هم ریخته ام، نشستم.
تلفن در دستانم می‌لرزید، قطره‌های عرق را که از ستون فقراتم به پایین راه گرفته بود حس می‌کردم.
مثل همیشه شماره‌اش را گرفتم، پلک‌هایم را محکم روی هم فشرده و مشت گره کرده ام از صدای اپراتوری که قرار بود بشنوم!
مردمک چشم‌هایم از صدای بوق آزادی که بعد از سال‌ها درون گوشم پژواک می‌شد، در حدقه چرخید. قلبم همزمان در سینه و دهانم ضرب گرفته بود!
ل*ب‌های خشکیده‌ام را با زبان سیراب کردم.
ـ بله بفرمایید؟
با واژه‌هایی که با من سر ناسازگاری داشتند و منقطع از دهانم خارج میشدند باید چه می‌کردم؟!
- پری جانم...
صدای آن طرف خط با تأخیر درون گوشم بازتاب شد:
ـ این خط واگذار شده!
 
صدای زن لرزید، مثل کسی که سال‌ها منتظر بوده چیزی بگه و حالا نمی‌دونه از کجا شروع کنه. مرد نفسش را حبس کرد و گفت: «بالاخره جواب دادی...»
اما آن سوی خط، صدایی آرام و غریب پاسخ داد: «من دختر اون زنم... مادرم پارسال رفت، ولی همیشه می‌گفت اگه یه روزی این شماره زنگ خورد، باید بوق سوم جواب بدم و بگم… هنوزم منتظره.»
او فقط مانده بود، با گوشی در دست، میان اشک و لبخند، در همان ساعتی که همیشه زنگ می‌زد این‌بار، برای خداحافظی واقعی.
 
عقب
بالا پایین