محفل ادبی [•AN ـــاز ایـــران🏅 بخــوانـــ IR•]

گویيد به نوروز كه امسال نیاید
دركشور خونین كفنان ره نگشاید

بلبل به چمن نغمه ی شادی نسراید
ماتمزدگان را لبِ پُر خنده نشاید

خون می دمد از خاك شهیدان
وطن وای
ای وای وطن وای

گلگون كفنان را چه بهار و چه زمستان
خونین جگران را چه بیابان، چه گلستان

دركشور آتش زده، درخانه ی ویران
كس نیست زنًد بوسه به رخسارِ یتیمان

كس نیست كه دوزد به تنِ مُرده : كفن، وای
ای وای وطن وای

از سینه ی هرسنگِ تو خون می دًمد امروز
از خاك تو مستی و جنون می دًمد امروز

آن لاله چه دیده كه نگون می دمد امروز؟
وان سبزه چرا زرد و زبون می دًمد امروز؟

سرخ است به خون پا و سًرِ سرو و سمن وای
ای وای وطن وای

خلیلاللهخلیلی
 
گیرم که درست‌ است روش‌های شما هم
جاوید به شاهی که ندارد غم ما هم!

شاهی که فقط مَنقبتِ اجنبیان گفت
تا نفتِ وطن را به غریبان بدهد مفت!

جاوید به شاهی که دو دستی وطنم را
داد است به بیگانه به مستی وطنم را!

جاوید به شاهی که دهد اترک و بحرین؟!!
قطعا ندهم من وطنم تا برد از بین

قطعا ندهم من وطنم را به فلاکت
دستِ کسِ ناکس ندهم خاکِ نجابت

ازپیش ببین تا که به امروز چگونه
با خونِ شهیدان شده باقی و نمونه

آن کس که دهد دست به کودک‌کشِ قاتل
آخر چه نیازی به شما آدم باطل؟

اینجا پدرت شد متواری تو بیایی؟
در خواب ببینی که به ایران تو درآیی

بانو
آیناز بویری
 
d52924_IMG_20260717_235536.jpg

با همین پا و دست هاش پرچم رو ...
 
بگو چگونه نمیریم از فراقت! آه...
چگونه صبر کند داغِ کوه را پرِ کاه؟

اسیرِ شب نشدن را تو یادمان دادی
بیا دوباره به دل‌هایمان بتاب، ای ماه!

ندیده بود جهان قبل از این شبیه تو را
تو ای ادامهٔ خوبان، عزیزِ روح‌الله!

دلم گرفته، برایت بگویم از میناب؟
تو شاهدی که چه شد، وای از این غمِ جانکاه!

چه روزهاست که شهر از حماسه لبریز است
چه روزهاست که ایران نیامده کوتاه

چه روزهاست خیابان شده‌ست سنگرِ ما
چه روزهاست که پرچم به دوشمان... والله...

برای حفظِ وطن ایستاده‌ایم، پدر!
برای حفظِ وطن نیست غیر از این یک راه

جناب
متین پسندیده

 
ایران...
وطن فقط تکه یی از خاک نیست. وطن، جایی است که هر بار نامش را می شنوی چیزی در اعماق دلت، آرام می لرزد...
ایرانم... تو برای من، فقط یک سرزمین نیستی، تو صدای لالایی مادری، عطر باران بر خاک تشنه، شکوه کوه های استوار، آواز رودهای خروشان و گرمای دستانی هستی که همیشه، بوی خانه می دهند.
در هر وجب از خاک پاک تو، رد پای هزاران هزار سال عشق، رنج، ایستادگی و امید، نقش بسته است. تو سرزمینی هستی که بارها و بارها زخمی شده یی اما هر بار، همچون ققنوسی از دل خاکستر، دوباره برخاسته یی...
ایران من! اگر روزی، تمام جهان از خاطرم برود، بازهم نام باشکوه تو در اعماق قلبم خواهد ماند. زیرا ریشه ها را نمی توان از یاد برد، ریشه ها در جان آدمی، زندگی می کنند.
آرزویم این است که همیشه، آسمانت آبی باشد، دلت آرام، مردمت خندان و فرداهای تو، بسیار روشن تر از امروز. باشد که هیچ کودکی در این سرزمین، رویاهایش را از ترس یا اندوه، پنهان نکند و هیچ مادری، اشک انتظار را به بدرقه فرزند دلبندش نبرد...
ایران! تو را نه فقط به خاطر گذشته پر افتخارت که به خاطر مردمان شریف و نجیبی دوست دارم که هنوز هم با همه سختی ها، امید را از دلشان، بیرون نکرده اند...
و تا آخرین تپش قلبم، هر جا که باشم، نام زیبای تو ، برایم، مترادف خانه خواهد بود...
ایرانم! تو فقط وطن من نیستی، تو بخشی از هویت، خاطرات و تمام دلتنگی های منی... عاشقت می مانم.
 
عقب
بالا پایین