انگیزشی پس هیچ‌وقت از هدفی که داری دست نکش!


وقتی یک کودک ۱۰ ماهه ۱۰۰ بار زمین میخوره تا راه رفتن رو یاد بگیره، هیچکس نمیگه شاید این بچه برای راه رفتن ساخته نشده!

هیچ وقت از هدفی که فکر میکنی درسته دست نکش
بزار بقیه هرچی میخوان پشت سرت بگن.
 
پسری که معلم گفت «تو برای ریاضی ساخته نشدی

توماس ادیسون، همان کسی که بعداً لامپ را اختراع کرد، معلمش در مدرسه گفت: "این بچه زیادی کندذهن است، از مدرسه بگیریدش بیرون." مادرش او را از مدرسه بیرون کشید، اما نگفت "شاید حق با معلم است." گفت "برو آزمایش کن، ۱۰۰۰ بار اشتباه کن، مهم نیست."
ادیسون ۱۰۰۰ بار برای ساختن لامپ شکست خورد. یک خبرنگار پرسید: "حس شکست ۱۰۰۰ باره چیست؟" ادیسون گفت: "من ۱۰۰۰ بار شکست نخوردم، لامپ یک اختراع ۱۰۰۰ مرحله‌ای بود."
حالا هیچکس یادش نمی‌آید آن معلم احمق چه کسی بود، اما اسم ادیسون تا همیشه ماند.
 
نویسنده‌ای که ۱۲ ناشر او را پس زدند:

جی.کی. رولینگ، خالق هری پاتر، دست‌نوشتهٔ اولش را فرستاد برای ۱۲ ناشر. هر ۱۲ تایش برگرداندند. یکی از ناشرها نوشته بود: "برای بچه‌ها مناسب نیست، زیادی طولانی است." یکی دیگر گفته بود: "کسی فانتزی نمی‌خرد."
رولینگ بی‌پول بود، مادرش را از دست داده بود، تک‌سرپرست بود. می‌توانست بگوید "شاید من برای نویسندگی ساخته نشده‌ام". اما گفت نه، ۱۳ امین ناشر را امتحان می‌کنم. ناشر سیزدهم قبول کرد.
کتاب هری پاتر الان یکی از پرفروش‌ترین کتاب‌های تاریخ جهان است. آن ۱۲ ناشر امروز ساکت‌اند و حسرت می‌خورند.
 
کفاشی که گفت من فوتبالیست می‌شوم:

در یک محلهٔ فقیر در برزیل، پسری به نام پله به دنیا آمد. پول نداشت حتی یک توپ واقعی. با جوراب کهنه و روزنامه توپ درست می‌کرد و توی کوچه بازی می‌کرد. همسایه‌ها می‌گفتند: "کفاش زاده، ول کن بابا، کفش‌فروشی باز کن."
پله گوش نکرد. تمرین کرد با توپ‌های کاغذی، با جعبه کفش به عنوان دروازه. هم سن و سال‌هایش مسخره‌اش کردند.
بعدها پله شد بزرگترین فوتبالیست تاریخ. سه بار قهرمان جام جهانی. همان همسایه‌ها که مسخره می‌کردند، بعداً آمدند عکس یادگاری بگیرند.
 
موش و پنیر

یک موش گرسنه بوی پنیر را از سوراخ دیواری حس کرد. رفت تا پنیر را بیاورد، اما سرش به دیوار خورد. ۱۰ بار رفت، ۱۰ بار کوفت خورد. موش دیگر لای دیوار نشسته بود که موش دیگری گذشت و گفت: "چرا دست کشیدی؟"
موش اول گفت: "شاید من برای رسیدن به آن پنیر ساخته نشده‌ام."
موش دوم گفت: "یا شاید باید سوراخ را یک کم بزرگتر کنی."
موش اول برگشت، این بار سوراخ را با دندان گاز زد و بزرگ کرد، رفت و پنیر را آورد. پنیر آن طرف دیوار بوده، فقط راهش تنگ بوده.
 
عقب
بالا پایین