Mansi
مدیر تالار نقد + جادوگر سپید
پرسنل مدیریت
مدیر رسـمی تالار
منتقد
منتقد ادبی
داور آکادمی
نویسنده نوقلـم
من هم خندیدم و همزمان اشک ریختم. دستم را گرفت و کنارم روی ساحل نشست. سرم را روی شانهاش گذاشتم و پرسیدم: «چرا ده سال پیش نذاشتی بیام؟ چرا منو از دریات بیرون کشیدی؟»
«وقتش نبود. نمیشد زندگیت رو ازت بگیرم. میخواستم بری دنیا رو خوب ببینی و بعد برگردی. اگه با خودم میبردمت تو آب، همه ش با خودت میگفتی شاید خشکی بهتر بود، کاش همونجا میموندم و نمیومدم تو دریا. ولی حالا رفتی و دیدی خشکی چقدر بده. چقدر نامرده. دیدی اون دزدای یاغی، اون بچههای ناخلف، چطوری آزارت دادن و دنیا رو برات جهنم کردن.»
موهایم را نوازش کرد و وعده داد: «ولی من دریا رو برات بهشت می کنم. تاج مروارید رو سرت میذارم و عروست میکنم. تو که باشی دیگه از چیزی نمیترسم. انتقاممون رو از همهشون میگیرم.»
« پس کار تو بود نه؟ تیمارستان؟ بابام؟ مامانم؟ همهی این بلاها سرم اومد تا بهم ثابت کنی خشکی بده؟! این همه زجرم دادی تا باور کنم کسی مهربون تر از تو برام نیست؟»
زووات نگاهم کرد و به جای جواب، گفت: «بیا بریم. دیگه وقتشه! برای همیشه میریم و دیگه سمت ساحل نمیایم. اصلا ساحلی نمیمونه که سمتش بیایم.»
سر تکان دادم و گفتم: «اول تو برو. من میترسم. برو و دست منم بگیر.»
بوسهای به پیشانیم زد و میان آب رفت؛ میدانستم منتظر من است اما با هر قدم که جلو میرفت، من عقب میرفتم. به اعماق که رسید، برگشت و صدایم کرد: «بیا ساحل. بیا که وقتشه!»
«وقتش نبود. نمیشد زندگیت رو ازت بگیرم. میخواستم بری دنیا رو خوب ببینی و بعد برگردی. اگه با خودم میبردمت تو آب، همه ش با خودت میگفتی شاید خشکی بهتر بود، کاش همونجا میموندم و نمیومدم تو دریا. ولی حالا رفتی و دیدی خشکی چقدر بده. چقدر نامرده. دیدی اون دزدای یاغی، اون بچههای ناخلف، چطوری آزارت دادن و دنیا رو برات جهنم کردن.»
موهایم را نوازش کرد و وعده داد: «ولی من دریا رو برات بهشت می کنم. تاج مروارید رو سرت میذارم و عروست میکنم. تو که باشی دیگه از چیزی نمیترسم. انتقاممون رو از همهشون میگیرم.»
« پس کار تو بود نه؟ تیمارستان؟ بابام؟ مامانم؟ همهی این بلاها سرم اومد تا بهم ثابت کنی خشکی بده؟! این همه زجرم دادی تا باور کنم کسی مهربون تر از تو برام نیست؟»
زووات نگاهم کرد و به جای جواب، گفت: «بیا بریم. دیگه وقتشه! برای همیشه میریم و دیگه سمت ساحل نمیایم. اصلا ساحلی نمیمونه که سمتش بیایم.»
سر تکان دادم و گفتم: «اول تو برو. من میترسم. برو و دست منم بگیر.»
بوسهای به پیشانیم زد و میان آب رفت؛ میدانستم منتظر من است اما با هر قدم که جلو میرفت، من عقب میرفتم. به اعماق که رسید، برگشت و صدایم کرد: «بیا ساحل. بیا که وقتشه!»
آخرین ویرایش: