«در طول مصاحبتم با رومی(مولانا) زیبایی بیمثالی را به تجربه دریافتم و پی بردم ابدیت به دو آینه میماند که تا بینهایت همدیگر را بازمیتابانند؛ اما آن حقیقت کهنه هنوز به قوهٔ خود باقی است: هر جا که عشق هست، دلی هم هست که میشکند...»
«وقتى معشوقهات رو از دست بدى جز اين به سرت نمىآد. ضمير شاهانهات حل میشه و كنار میره تا ضمير درويشمسلکت پدیدار بشه. حالا كه شمس براى هميشه رفته، من هم محو و نابود شدم. ديگه نه عالم هستم و نه واعظ. من كالبدِ نيستى هستم. اين فناى من هست و بقاى من در اونه.»
«فکر میکنی دیگر نمیتوانی به حیات ادامه دهی، فکر میکنی نوری که بر روحت میتابید رو به خاموشی گذاشته و تا ابد در تاریکی خواهی ماند؛ اما وقتی در آن ظلمات نفوذناپذیر محصور هستی، وقتی هر دو چشمت به روی جهان بسته شده ، چشم سومی در قلب و جانت گشوده میشود و تنها آنگاه درمیابی آن بصیرت با دانش درونی تو آمیخته شده است.هیچ چشمی شفافیت و تیزبینی چشم عشق را ندارد. بعد از هر رنج، فصل دیگری از راه میرسد، راه دیگری، «خود»ی دیگر و میبینی عاشق کسی هستی که هیچجا یافت نمیشود، پس همهجا را میگردی!»
مذهب ما، مذهب عشق است و ما همگی حلقههای زنجیر عشق هستیم. هر گاه یکی از پیوندگاهها رخت بندد، جایی دیگر، پیوند دهندهای دیگر سر بر میآورد. به ازای هر شمس تبریزی که از دنیا میرود، شمسی دیگر در عصری دیگر و با نامی دیگر پدیدار میشود.