«به نام یزدان»
درود بر شما نویسندۀ گرامی
۱. عنوان: منی در آنسوی جهان.
عنوان اولین چیزیست که خواننده با آن روبرو میشود و کلیدی برای باز شدن درب ارتباط مخاطب با دلنوشته است. عنوان نه تنها باید زیبا و مرتبط باشد، بلکه با منحصربهفرد بودن و اندکی ابهام، بیش از پیش تاثیرگذار و کنجکاوی برانگیز میشود. عنوان
«منی در آنسوی جهان» نه تنها تکعنوان و کلیشهای نیست، بلکه حکم واگویهای از نویسنده را دارد که با بُعد دیگری از خودش صحبت میکند. گفتگو با خود، گاهی میتواند حتی از گفتگو با مخاطب هم عمیقتر باشد؛ چون بزرگترین جدال آدمی با خود است و ناپیداترین گمشده، نیمهیی از ماست که گویی از دست رفته یا راه خود را گم کردهاست. عنوان این دلنوشته دقیقا به همین جدال و جستجو اشاره دارد و با محتوا، کاملا مرتبط و متناسب است.
۲. مقدمه:
«همیشه زمانی در زندگانی آدمیان فرا می رسد که
زمانی که متوجه این کمبود بشوند، شاید بیشتر از یافتن
نیمه گمشده شان می کوشند. این یک تلنگر است.
گمشده دورتر و دورتر می شود.
این نقطه ای نامعلوم است میان آغاز و پایان تو.»
مقدمه باید در کنار شاعرانه بودن، مخاطب را پس از عبور از درب ورودی، به ابتدای دلنوشته و فضای کلی متن، راهنمایی کند. این مقدمه با شرحِ زمانی شروع میشود که انسان بخشی از خود را از دست میدهد و کاملا متناسب با عنوان و محتوا، توصیف شده است. همانطور که در عنوان هم اشاره شد، بیشترین چالش نویسنده با خود، و منِ گمشدهاش است. حتی این اتفاق را آغازی برای یک مرحلۀ بزرگ از زندگی میداند. در مقدمه هم به تکهای از خودش اشاره دارد که گم شده است و در نقطهای نامعلوم از جهان هستی قرار دارد. در این بخش، نویسنده گم شدنِ تکهای از خود را آغاز ماجرایش میداند اما به پایان اشارهای نکرده است. شاید بهتر بود همچون آغاز و جستجو، در مورد پایان این مرحله از زندگی نیز اشارهای میشد.
۳. ژانر: تراژدی
«تراژدی یا سوگنامه، یا غمنامه، یکی از قدرتمندترین و عمیقترین اشکال نمایشی در تاریخ ادبیات و هنر، در حقیقت سبکی از داستاننویسی است که ریشه در یونان باستان دارد. این ژانر، نمایش اعمال و حوادثی جدی و مهم است که با زبانی ادبی و فاخر، فاجعهای اندوهناک را به تصویر میکشد و با برانگیختن احساس ترس و شفقت در بیننده، موجب تزکیه نفس او میشود.»
انتخاب تراژدی توسط نویسنده چندان بیراه نیست؛ چرا که او در متون دلنوشتهی خود به جستجوهای بی حاصل برای یافتنِ خویشتن و تکههای گمشدۀ خود، میپردازد. اما چنین ژانری در باب داستانهایی بیش از حد غمگین است، برای مثال رستم و سهراب، فرزندان هورین، مکبث، هملت و... از نمونههای تراژدی هستند. داستانهایی که نهایتا به مرگ فاجعهبار شخصیت اصلی یا تباهی همۀ کارهایش ختم میشود. در دلنوشتۀ پیشرو نیز جستجوها سرانجام ناتمام میمانند، اما یک «منِ جدید» جایگزین قبلی میشود و در آخرین سطر، نویسنده ذکر میکند که منِ او، هیچوقت از جستوجو دست نمیکشد. بنابراین پایان امیدوار کننده است و چندان هم تراژدیک نیست.
ژانر رمان اگرچه متناسب انتخاب شده است اما در حد یک داستان تراژدیک، فاجعهبار و غمانگیز نیست. توصیۀ منتقد این است که با ژانرهای مانند فلسفی و روانشناسی ترکیب شود تا از تمرکز ژانر بر روی تراژدی اندکی کاسته شود.
۴. لحن
لحن، مهمترین عامل ارتباطی است؛ این همان چیزی است که باعث میشود مخاطب احساس کند انسانی پشت متن هست، نه صرفاً کلمات تایپ شده یا مکتوب. لحن رمان واگویه و اعترافگونه است؛ غمگین، فلسفی و با این حال صمیمی و گرم است. جملات اغراق شده و مصنوعی نیستند، بلکه از نهاد و احساسات نویسنده برمیآیند و بر دلِ مخاطب مینشینند، چرا که شامل بازگویی مشکلاتیاند که ممکن است هر انسانی دستکم یک بار در طول زندگی به آن دچار شده باشد.
«اما... من خودم را گم کردم. او دفن شد.»
نویسنده از همان شروع، به گم شدن و از دست دادن خود، اشاره دارد. بنا بر نظریهٔ زیگموند فروید، عصبشناس و روانکاو سرشناس اتریشی، شخصیت انسان از سه عنصر تشکیل شدهاست: «نهاد» (اید)، «خود» (ایگو) و «فراخود» (سوپرایگو). ایگو از دیدگاه روانشناسی در حقیقت هویت انسان است؛ ایگوی فرد شامل همۀ آن چیزی است که شخص را میسازد و همچنین دلیل خود-ارزشمندی فرد محسوب می شود. انسانی که با منیّت و هویت خود به چالش بربخورد یا بدتر از آن، از دستش بدهد، تبدیل به شخصی میشود که دیدگاهش نسبت به خود، مبهم است. بدین ترتیب، از دست دادن هویت و منیّت فردی از دردناکترین انواع از دست دادنهاست. نویسندۀ گرامی، این ابهام را به زیبایی به دلنوشتهای ادبی تبدیل کرده است و لحن را در اغلب بخشها به شکل استفهام و جستجوگری حفظ کرده است.
«دیگر مثل همیشه نبودم و تنها اشتیاقی که در من زنده بود، یافتن یک گمشده بود. تمام ورق هایی که با اشتیاق به دیوار آویخته بودم را برداشتم و گلدان ها را دور از چشم مخفی کردم که شاید او غمگین شود و برای تلافی باز گردد.»
در میانۀ رمان، نگارنده انسانی را توصیف میکند که فکر بازگشتن و بازگرداندن خود است؛ پس تلاش میکند و با چالشهای درونی همچون نگاه و قضاوتِ نابجای دیگران نیز میجنگد. این موضوع، خود، باری اضافه برای انسانیست که در عین حال چالشی درونی نیز دارد.
«اما او... نه تنها بازنگشت، بلکه دورتر و دورتر شد و من تنها توانستم رفتنش را تماشا کنم.»
این قسمت از مواردی بود که تراژدی در آن بیشتر به چشم میخورد. لحن، غمگین و ناامید شد و تلاشها به بنبست خورد.
«ببینم برای تو هم انسان بودن سخت است؟ قدرت انتخاب، عقل، منطق و خیلی چیز های دیگری هستند که به انتخاب راه درست کمک می کنند.
اما حتی قدر یک عروس دریایی نیز نیستیم، "عروس دریایی بدون مغز هم از اشتباهاتش درس می گیرد.
می ترسم، از انتخاب کردن، از درس نگرفتن و از فراموش کردن حتی از اینکه تصمیم گیرنده من هستم.»
و در بعضی از بخشها از درگیری راجع به منیت به مفهوم انسانیّت، یعنی دغدغهای بزرگتر رسیده است.
در مجموع لحن انسجام دارد و اگرچه غمگین و گاها ناامید است، اما در دل گزیدهای از کلماتش امید هنوز جاری است.
۵. ساختمان جملات و انسجام
نویسندۀ عزیز در دلنوشته از کلمات سخت و پیچیده استفاده نکردهاند؛ بلکه در قالب استفاده از کلماتی ساده، جملاتی روان و جذاب ساختهاند. با این حال در بعضی از قسمتها ذهن خلاق نویسنده از قلم او پیشی گرفته است و برخی جملات با اینکه قطعا برای خود نگارنده معنای عمیقی دارند، ممکن است برای مخاطب کمی مبهم باشند.
«اما اگر روزی نیروی جاذبه ای وجود نداشت و زمین همانند فضا می شد، آن روز من هم حتما حرکت می کردم.»
نویسنده در اینجا به سکون خود و قانون بیوزنی در فضا اشاره کردهاند؛ با این حال اشیاء برای حرکت در فضا نیز نیاز به یک نیروی اولیه دارند. ضمن اینکه معنای جمله ممکن است در نگاه اول، برای مخاطب قابل درک نباشد.
«روز ها می گذشت و او دورتر و دورتر و من جدید بر این جسم غالب و غالب تر می شد.
حتی قاضی هم اعتراض را وارد اعلام نکرده بود. او تنها حکم بررسی انسانیت داده بود و بس!»
«اما اگر روزی نیروی جاذبه ای وجود نداشت و زمین همانند فضا می شد، آن روز من هم حتما حرکت می کردم.
فکر می کنم " نمی توانم" باز هم به فرهنگ لغات اضافه شده و کارها را به عجیب ترین روش ممکن سخت می کرد.»
در بعضی پاراگراف ها نیز جملاتِ پشت سرهم، موضوع یکسانی نداشتند و در جهات مختلفی بیان میشدند. گرچه این امر به محتوا آسیبی نرسانده بود، اما در صورت تکرار ممکن است انسجام دلنوشته را مخدوش کند.
۶. استفاده از آرایهها و انتخاب واژگان
آرایههای ادبی در دلنوشته، نه فقط برای زیبایی ظاهری یا افزودن چند ترکیب پیچیده به محتواست؛ بلکه به احساس خواننده به متن و ارتباط بیشتر با افکار درونی نویسنده کمک میکنند. واژهها باید دقیق، احساسی و انتخابشده باشند.
واژگان:
«می ترسم، از انتخاب کردن، از درس نگرفتن و از فراموش کردن حتی از اینکه تصمیم گیرنده من هستم.»
«یک حرکت، یک امید، یک راه و یک جرقه می توانست باعث ادامه دادن شود.»
«دنیا را بی وجود همه تصور کرده بودی، غیر از خودت. می دانی دنیا بدون تو چگونه است؟ سرد و بی روح»
در چنین قسمتهایی اضافه کردن چند ترکیب وصفی به کلمات سادهیی همچون سرد و بی روح، امید، انتخاب، جرقه و... کاربرد بهتری داشت و از کلیشهای شدن متن جلوگیری میکرد.
برای مثال:
دنیایی سرد: دنیایی با عدم حضور گرما
بی روح: پوچ و عاری از هرگونه روح و احساس
امید: کورسویی برای رسیدن به ثانیههایی بهتر/ دلپذیرتر
بدیهی است که این توصیفات صرفاً جهت مثال هستند و نمونههایی کاملتر یا بهتر از نگارش خود نویسنده محسوب نمیشوند.
با این حال در قسمت زیر کلمات به زیبایی و مناسب انتخاب شده و جملۀ دوم به خوبی جمله ی قبلی را توصیف کردهاند:
«نه اختیاری است و نه اجباری.
نه می توانم از آن بگریزم، نه می توانم بپذیرم.»
آرایهها:
در نگارش متن، محتوا عمیق است و پیچیدگی خود را داراست؛ اما استفاده از آرایهها به نسبت بار احساسی دلنوشته، چندان به چشم نمیخورد. گرچه در همان تعداد کم نیز آرایههای زیبا و مناسبی شاهدیم.
استفاده از آرایههای اغراق بیشتر از بقیه موارد ادبی در متن به چشم میخورد:
«تو هم رفتنت را حس می کنی؟ صدای قدم هایش از هر بانگی پر آوازه تر و رفتنش عطر گل های نرگس را می دهد.»
«تغییری که اگر رخ ندهد دیگر کسی را برایم باقی نمی گذارد!»
همچنین تشبیه:
«می دانی دنیا بدون تو چگونه است؟ درست مانند مزرعه ای که سال هاست محصولی ندارد.»
تشخیص یا جان بخشی:
«اما حتی قدر یک عروس دریایی نیز نیستیم، "عروس دریایی بدون مغز هم از اشتباهاتش درس می گیرد.»
یا در این مورد که نویسنده به جای تکرار کلمۀ انسان، به خوبی از این ترکیب وصفی و واج آرایی حرف «ج» استفاده کرده است:
«گویی به وجود آن موجودات دو پا عادت کرده ام.»
با این حال در مثال زیر،
«تولد آغاز» به سختی در دستۀ ترکیبات وصفی یا ترکیبات اضافی جای میگیرد:
گاهی نقطه شروع ما انسان ها نه فقط تولد آغاز و نقطه پایان نیز مرگ نخواهد بود.
در مجموع، متن دلنوشته پتانسیل بیشتری برای ارائۀ آرایههای ادبی و دوری از یک متن صرفاً فلسفی با اشارههای کاملا مستقیم به مفاهیم مدنظر خود، دارد.
۷. اصول نگارشی
در متن دلنوشته، علاوه بر رعایت آرایههای ادبی، استفادۀ به جا از اصول نگارشی نیز نقش مهمی دارد. در طول متن، کلمات از لحاظ املایی مشکلی نداشتند و اغلب اصول نگارشی به خوبی رعایت شده بود. از مواردی مثل سهنقطه، کم و در قسمتهای مناسبی همچون مکث و سکوت استفاده شده بود. با این حال کلیۀ نیمفاصلهها نیاز به بازبینی دارند:
«نمی دانم»
«می توانم»
«انتخاب های»
همچنین واژۀ دقیق، بیشتر محاوره است و در متن ادبی از آن به صورت قید «دقیقاً» استفاده میشود.
«دقیق نمی دانم.»
۸. سخن آخر منتقد
دغدغۀ نویسندۀ عزیز که با مفاهیمی فلسفی چون «منیّت» و «انسانیّت» گره خورده و با دیدگاههای روانشناسی در باب «ایگو» عجین شده است، به زیبایی و با مهارت در قالب یک دلنوشته در آمده است. اگرچه، ردپای افکار و احساسات نویسنده در تکتک کلمات این محتوا به چشم میخورد، با این حال هر خوانندهیی به سادگی قادر است با عمق این مفاهیم احساس آشناپنداری کند. بیشک نویسندۀ گرامی پتانسیل بالایی برای نوشتن متون فلسفی و احساسی دارند و با افزودن آرایههای ادبی و تاکید بیشتر بر رعایت اصول نگارشی به قلمی کمنقص و بینظیر دست خواهند یافت.
از خواندن دلنوشتۀ زیبای شما بسیار لذت بردم.
قلمتان پاینده و مانا، به امید موفقیت روز افزون شما
