اختصاصی نـورُ الـظِّـــلـــال | دِلــــانـه‌حَنیـسا

گفته بودم که دلم زخم فراوان دارد
چشم پرغصه همش حالت گریان دارد

گفته بودی که طبیب دل بیمار توام
عشق من نسخه بر این حال پریشان دارد

گفته بودم که خزان تاب و توانم را برده
جگر سوخته‌ام... حسرت باران دارد

گفته بودی که ببارم به کویر جگرت
اشک من معجزه‌ی فصل بهاران دارد

گفته بودم غم رسوایی عشق، نشنیدی؟
قلب ویران شده‌ام یک‌سره اذعان دارد!

گفته بودی، که بخوانم به لبت بوسه‌ی مهر
نفس بی‌هوسم مرهم و درمان دارد

گفتی اما همه‌ی خاطره‌ها شد افسوس...
قامت و قد خمم طاقت هجران دارد

تو برو دست خدا بدرقه‌ات باشد عشق
دست تقدیر ولی... چرخش گردان دارد

جناب ِ
محمد امیری
 
  • blossom
واکنش‌ها[ی پسندها]: Tiam.R
مرگ من روزی فراخواهد رسید
روزی از این تلخ‌و شیرین روزها

دیدگانم همچو دالان‌های تار
گونه‌هایم همچو مرمرهای سرد

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد

خاک می‌خواند مرا هر دم به خویش
می‌رسند از ره که در خاکم نهند

آه شاید عاشقانم نیمه‌شب
گل بر روی گور غمناکم نهند

می‌رهم از خویش و میمانم ز خویش
هر چه بر جا مانده ویران می‌شود

می‌شتابند از پی هم بی‌شکیب
روزها ، هفته‌ها ، ماه‌ها

چشم تو در انتظار نامه‌ای
خیره می‌ماند به چشم راه‌ها

لیک پیکر سرد مرا
می‌فشارد خاک دامنگیر خاک

بی تو ، دور از ضربه‌های قلب تو
قلب من می‌پوسد آنجا زیر خاک

بعد‌ها نام مرا باران و باد
نرم می‌شویند از رخسار سنگ

گور من گمنام می‌ماند به راه
فارغ از افسانه‌های نام و ننگ
؛


بانو
فروغ فرخزاد


.​
 
هر چه کردی به دلم ، ... باز تو را بخشیدم
با زبان زخم زدی، ... دشنه زدی... خندیدم

معنی تک تک رفتار تو را ... میفهمم
ساده لوحی ست ... بگویم که نمی فهمیدم

غرق تردید شدم ، ... باز تحمل کردم...
تا زمانی که ... به چشمان خودم هم دیدم

دیدم از خشم خداوند ... نمی ترسیدی
تو نترسیدی و من سخت از آن ترسیدم

بسته بودم، لب ازآن درد و ازآن بی مهری
تو جفا کردی و من هیچ ... نمی پرسیدم

بی سبب نیست، ... فراموش شدی در یادم
که تو مهتاب شبانگاهی و... من خورشیدم

عاقبت سرد شدم ، خسته شدم ، یخ کردم
مثل خورشید ... غروبی که نمی تابیدم

شکل یک سیب ، که گندیده و کرم افتاده
کرم کردم ! ... و از اعماق درون گندیدم

اشک های دل من ، از تو و عشق تو نبود
بلکه از سادگی قلب خودم رنجیدم..


برو ای یار برو"از تو گذشتم" خوش باش
برو ای یار ! که من مهر تو را بخشیدم..

جناب ِ
ادیب افغان

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌​
 
مثل بیماری که بالاجبار خوابش می برد
مرد اگر عاشق شود دشوار خوابش می برد

می شمارد لحظه ها را؛ گاه اما جای او
ساعت دیواری از تکرار خوابش می برد


در میان بسترش تا صبح می پیچد به خویش
عاقبت از خستگی ناچار خوابش می برد

جنگ اگر فرسایشی گردد نگهبانان که هیچ
در دژ فرماندهی سردار خوابش می برد

رخوت سکنی گرفتن عالمی دارد که گاه
ارتشی در ضمن استقرار خوابش می برد

دردناک است اینکه می‌گویم ولی هنگام جنگ
شهر بیدار است و فرماندار خوابش می برد

بی گمان در خواب مستی رازهایی خفته است
مس*ت هم در قصر و هم در غار خوابش می برد

تو شبیه کودکی هستی که در هنگام خواب
پیش چشم مردم بیدار خوابش می برد

من کی ام !؟ خودکار دست شاعر دیوانه ای !
تازه وقتی صبح شد خودکار خوابش می برد

یا کسی که جان به در برده ست از خشم زمین
در اتاقی بسته از آوار خوابش می برد

در کنارت تازه فهمیدم چرا درنیمه شب
رهروی در جاده ی هموار خوابش می برد

سر به دامان تو مثل دائم الخمری که شب
سر به روی پیشخوان بار خوابش می برد

یا شبیه مرد افیونی به خواب نشئگی
لای انگشتان او سیگار خوابش می برد

من به ساحل بودنم خرسندم آری دیده ام
اینکه موج از شدت انکار خوابش می‌برد

وقتی از من دوری اما پلک هایم مثل موج
می پرد از خواب تا هر بار خوابش می برد

من در آغوش تو ؛ گویی در کنار مادرش
کودکی با گونه ی تبدار خوابش می‌برد


دوستت دارم” که آمد بر زبان خوابم گرفت
متهم اغلب پس از اقرار خوابش می‌برد

صبح از بالین اگر سر بر ندارد بهتر است
عاشقی که در شب دیدار خوابش می برد


جناب ِ
اصغر عظیمی مهر
 
عقب
بالا پایین