دفترچه خاطرات [ دفترچه خاطرات از تبار روژ روناک ]

FOROZESHFOROZESH عضو تأیید شده است.

مدیر تالار ادبیات
پرسنل مدیریت
مدیر رسـمی تالار
مشاور
تیم‌تعیین‌سطح
نوشته‌ها
نوشته‌ها
2,205
پسندها
پسندها
19,516
امتیازها
امتیازها
763
سکه
32,680
به نام یزدان پاک

320


ﻫﺮ ﺁﺩمی ﮐﻪ ﻣﯿﺮﻭﺩ...
ﯾﮏ ﺭﻭﺯ، ﯾﮏ جایی و به ﯾﮏ ﻫﻮﺍﯾﯽ ﺑﺮمی‌گردد.
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﯾﮏ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﺎ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﻫﺴﺖ؛
ﺣﺘﯽ ﯾﮏ ﺧﺎﻃﺮﻩ!


این تاپیک متعلق به @روناک می‌باشد؛ از ارسال اسپم در آن خودداری نمایید.

°• مدیریت تالار ادبیات •°
 
به نام پاکی و نور
۲۲ اردیبهشت‌ماه، سال ۱۴۰۵


بعضی خاطره‌ها در زندگی همه‌ی ما مشترک است.
کلی ترین‌ها را شاید بتوان گفت:
*هوای ابری دم صبح، در روز بهاری
*آفتاب شدیدِ ظهر تابستان
*هوای خنکِ پاییز
*اولین برف زمستانی
از قبل می‌دانیم همچین روزی خواهد آمد ولی چیزی که متفاوتش می‌کند، چگونگی گذراندن این اتفاقات از قبل پیش بینی شده است.
برای من تا قبل از سه سال پیش آسمان از آبی به آبی تغییر می‌کرد. متوجه گذشت فصل‌ها و عمرم نبودم و حالا خیلی پشیمانم.

از آدم‌های غریبه‌ی آشنا (غیر از مادرم) در اطرافم آموختم که باید خود را غرق زندگی تجملاتی کرد و هدفی تا قبل از ۲۵سالگی ساخت و برایش سخت تلاش کرد قافل از اینکه زندگی از کوچک‌ترین لحظات شکل می‌گیرد کارهای کوچک تکراری. نه فقط و فقط به یک نقطه در رو به رو خیره شدن و دویدن و خسته شدن و پیر شدن.
من لذت نوجوانی و کودکی را نفهمیدم و سرم مثل یک پیرزن هفتاد ساله، سخت به کار نداشته‌ی خودم بود.
تنها حقیقتی که می‌توانم بگویم پشیمانم نمی‌کند نداشتن دوستان زیادی در اطرافم است. چون به نظرم تنها نکته ی مثبت سبک زندگی من نبود دوستان مختلف و تقلبی است.
به هرحال اندک دوستانی که شاید سه سال است یا با آنها آشنا شده‌ام یا با آنها بهتر رفتار می‌کنم و وقتم را به آنها اختصاص می‌دهم ، روزهای مرا رنگ بخشیده‌اند و حالا دایره اجتماع من از آدم‌های اندک و امن پر شده است.
البته که یک خصلت در من عوض شدنی نیست، آن‌طور که همه به اتفاق نظر معتقدند که من دختری از تبار روژ هستم، مثل چله‌ی تابستان کلافه کننده‌ام.
تنفرم ، اخلاقم و باورهایم...
کلافه کننده‌اس.
اما من معتقدم روزهای زیادی از دست داده‌ام و تلاشی برای نگه‌داشتن لحظات و احساساتم نکردم پس تا وقت هست باید پیچ و خم احساسات و رفتارم را یاد بگیرم و چهارچوبی برای زندگی‌ام تعیین کنم.
قوانینی برای محافظت از خودم و خانواده‌ام و البته که دوستانی که از ته قلبم دوستشان دارم.
 
آخرین ویرایش:
هر چه می‌گذرد، بیشتر به من ثابت می‌شود که زندگی ارزشش را ندارد.
ارزش حسادت
ارزش عقب ماندن
ارزش تندرویی و تند خویی
ارزش نگران بودن
ارزش ترسیدن از قضاوت‌شدن.
زندگی کوتاه تر از آن است که بی ارزشی بعضی احساساتِ تیره، بر بادش دهد.
اما زندگی خیلی ارزشمند است برای:
یک نگاه ارزشمند به زیبایی گل‌ها،
یک محبت کوچک به گربه‌ی کوچه،
یک جمله‌ی کوتاه خسته نباشید به فروشنده خسته‌ی فروشگاهی،
شوق کاشتن دانه‌ای در خاک،
ذوق نگهداری از بذری،
انتظار برای سر از خاک بیرون آوردن و رشدش،
و انظباط برای رسیدگی و آبیاری.
چیز های بیشتر ی برای ارزشمند شدنِ این روزگار هست که فراموش کرده‌ام.
این روزها در حال یاد گرفتن زندگی‌ام و مسیر، سخت و غمگین است.
لذت زندگی به زندگی کردن است.
باید زیبایی دنیا را درک کرد تا تیره بخت و بدذات نشد.
دنیای امروزی بی‌رحم است پس در لابه‌لای سختی و زشتی، دیدن و شناختن زیبایی، اولین وظیفه برای بزرگسال نامیدن خودم است.
به قول حسین پناهی:

درکِ زیبایی، درکی زیباست.
 
آخرین ویرایش:
شاید اولین قانون برای حال دخترکی از تبار روژ:

با اینکه زندگی به من خیلی سخت گرفت و شاید سه سال پیش شکستم داد، تمام شوقم را گرفت و
در اوج جوانی دنیایم را خاکستری کرد؛ اما حالا دیگر نمی‌تواند من جدید را زمین بزند.اولین قانون من،
ادامه دادن و حرکت کردن است.
حتی اگر غمگینم،
در چشم‌هایم اشک،
و در گلویم بغض باشد.
ادامه دادن اولویت من است.
روزهایی که گذشت درس عبرت و تجربه‌ی تلخی بود، عزیزانم را نگران کردم و دل شکستمو آن‌هایی که لیاقت نداشتن را عزیز شمردم و هر روز ناامیدتر ، خسته و پریشان‌تر شدم.
تا جایی که مرده‌ی متحرکی بودم که زندگی را نمی‌شناخت؛ اما حالا می‌گذرم، رهگذری که از مسیر لذت می‌برد حتی در میان آتش، به زیبایی بی‌رحم شعله می‌نگرد و به امید آرام شدنش آرزو می‌کند.
جایی خواندم انتقام، داد و فریاد یا تلافی نیست
بلکه
گذشتن
و زندگی کردن
و شکوفا شدن است.
و من از من قبلاً انتقام می‌خواهد.
و شکوفا خواهد شد.
 
اگر بخواهم از شرح حال این روزهایم بگویم مشغول خواندن کتاب‌های زیادی‌ هستم. انگار برای نجات از افکار تنها راه‌حل، مطالعه و زندگی در کتاب‌هاست. نیاز به رشد بیشتر و آرزوی تبدیل شدن به دختری که از دیروز بهتر باشد، دارم.
آدم‌های اطرافم گاهی از من می‌پرسند چرا کتاب می‌خوانی؟ و مهم‌تر از آن، چرا بعد از این همه‌سال هنوز به کتاب علاقه داری؟ و چرا الان بیشتر از همیشه به کتاب وابسته‌ای؟
واقعیت این است که من کتاب خواندن را شروع نکردم تا از دیگران بیشتر بدانم یا آدم روشنفکری به نظر برسم. کتاب خواندن را شروع کردم چون می‌خواستم خودم را بهتر بشناسم و دنیا را عمیق‌تر درک کنم.
در اوج نوجوانی فهمیدم که رشد کردن فقط با گذشت زمان و بالاتر رفتن سنم اتفاق نمی‌افتد. یادم است یکی از معلم‌هایش در کلاس جغرافی گفت:« ممکن است سال‌ها زندگی کنیم، اما هنوز چیزهای زیادی درباره‌ی خودمان، آدم‌ها، احساسات، رنج‌ها، امیدها و حتی معنای زندگی ندانیم.»
کتاب‌ها برای من پنجره‌هایی به دنیاهای تازه بودند؛ و الان بیشتر به دنیاهای متفاوت نیاز دارم. دنیاهایی که شاید هیچ‌وقت فرصت تجربه‌ی مستقیم‌شان را نداشته باشم.
و اینکه چرا هنوز عاشق کتاب خواندنم؟
چون هنوز هم هر بار که کتابی را باز می‌کنم، احساس می‌کنم قرار است چیزی کشف کنم؛ شاید نکته‌ای درباره‌ی دنیا، شاید درکی تازه از یک انسان و شاید شناختی عمیق‌تر از خودم.
دوست دارم هر سال نسبت به سال قبل، کمی آگاه‌تر، مهربان‌تر و انسان‌تر باشم.
کتاب‌ها بخشی از مسیری هستند که طی می‌کنم تا به انسانی تبدیل شوم که روزی وقتی به گذشته نگاه می‌کند، از انتخاب‌ها، تلاش‌ها و مسیر رشدش احساس رضایت و غرور داشته باشد.
و اگر بخواهم همه‌ی این حرف‌ها را در یک جمله خلاصه کنم:
من کتاب نمی‌خوانم که از دیگران جلوتر باشم؛ کتاب می‌خوانم که از نسخه‌ی دیروز خودم جلوتر باشم و کتاب می‌خوانم تا به جای چند نفر چند زندگی را تجربه کنم.
 
عقب
بالا پایین