به نام خدا
عزیزترینم،
پنج سال از نبودنت گذشت
بعد از تو، هرلحظه از تنها شدن میترسم
اگه بقیه مثل تو منو تنها بگذارند چه؟
هنوز یادم میآید
سرم رو روی پایت گذاشته بودم، با دستان لرزانت سرم رو نوازش میکردی
این اخرین خاطرهی من از کنارت بودنه
سرت گیج میرفت ،بیناییت رو از دست داده بودی
مامانبزرگ دیگر نوازشم نمیکرد
نمیتونستم سرم رو بزارم روی پاهات و بهم بگی غصه نخور تا من هستم هیچ چیزی نمیتونه دخترمو اذیت کنه
دیگه کسی نبود بهم بگه رهانه خانم
بهم گفتن مغزت اب اورده هوشیاریت شده پنج درصد
مامانبزرگ نذاشتن بیام ببینمت برای اخرین بار
بعد از تو من تنها شدم، دیگه کسی برام کماج نمیپخت، دیگه وقتی کارناممو میگرفتم کسی نبود نشونش بدم
و در اخر چیزی که ازش میترسیدم اتفاق افتاد
امیدوارم روحت شاد باشه
مامانبزرگ:)