همینجور که درگیر تایپ متن هفتهنامهی کافنون بودم، دستم به فنجون قهوهام برخورد کرد. به حدس خرابکاری شده بود که تمام میزم به علاوهی کل صفحه کلید کامپیوترم بوی کافئین میداد. به سرعت با دستمال به جون صفحه کلید افتادم و چند کلید به اشتباهی فشرده و منِ حواسپرت، اصلاً به صفحه نگاه نکردم. بعد که از شر لکههای قهوهای خارج شدم، با کشیدن نفس عمیقی، روی صندلی راحتم نشستم و خواستم شروع به تایپ کنم که تادا! ایمیل من به ناشر کافنون فرستاده شده بود. جیغی کشیدم و با سرعتی نزدیک دویدن یک یوزپلنگ، روی ایمیل کلیک کردم تا ببینم که چه چیزی فرستادم و دیدم بله، هر چی که فکر کنید در صفحه مقابلم دیده میشود. از دویست س گذر کنم، دیگر چطوری پونصدتا ! تایپ کردم و خودم نمیدانم؟
خواستم یک پیام ویرایشی عذرخواهی بفرستم که ایمیل جدیدی از ناشرم آمد و گویا با اعتماد زیادی که به من کرده بود، بدون خواندن آن جملات شکسته، آن را برای چاپ فرستاده بود.