چالش تمرین نویسندگی (۲۵)

.YEGANEH..YEGANEH. عضو تأیید شده است.

مدیر آزمایشی‌ تالار نویسندگان+مترجم‌آز
پرسنل مدیریت
مدیر آزمایـشی تالار
رمان‌خـور
مقام‌دار آزمایشی
نوشته‌ها
نوشته‌ها
2,003
پسندها
پسندها
12,612
امتیازها
امتیازها
523
سکه
3,492
تعالی
تمرین نویسندگی

این جمله رو ادامه بده

صبح روز بعد، دیگر خبری...
 
صبح روز بعد دیگر خبری از آن دختر خندان نبود.
دختری که سالها در تاریکی‌ها چراغ امید را در دلش روشن نگه داشته بود؛ دختری که هر صفحه کتاب را پله ای به سوی آینده می‌دید و هر موفقیت کوچک را گامی به سوی رؤیاهای بزرگش می‌شمرد اما یک صبح همه چیز دگرگون شد. نه جنگی در اتاقش رخ داده بود و نه طوفانی از پنجره های خانه اش گذشته بود؛ اما جهان او ویران شده بود. دروازه های مکتب بسته شدند؛ رؤیاهایش به تعویق افتادند و آینده ای که برای ساختنش سالها تلاش کرده بود در هاله ای از ابهام فرو رفت.
او کنار پنجره مینشست و به جاده ای می‌نگریست که دیگر اجازه قدم گذاشتن در آن را نداشت. کتاب هایش خاموش بودند قلمش بی صدا مانده بود و آرزوهایش همچون پرندگانی ،زخمی در قفس انتظار بال میزدند.
آن روز تنها یک دختر شکست نخورد؛ هزاران رؤیا خاموش شدند هزاران دختری که میخواستند بی‌اموزند بی‌افرینند و آینده ای بهتر برای خود و سرزمینشان بسازند ناگهان خود را در برابر دیوارهایی یافتند که میان آنان و آرزوهایشان قد کشیده بود و دردناک ترین بخش ماجرا این بود که آنان نه چیزی بیش از حق آموختن میخواستند و نه گناهی جز رؤیا داشتن داشتند.
 
صبح روز بعد دیگر خبری نیست. خبر همان‌های تنش همیشگی، دعواهای بی‌سر و ته که فقط قلبش را می‌خراشید.
صبح روز بعد دیگر خبری از غم نیست چرا که غمش به پایان رسیده است.
صبح روز بعد دیگر خبری نیست زیرا که آخرین خبر امروز این‌گونه بود: پس از رنج‌های بسیار، جسمش را به زمین بخشید و روحش به آسمان پرواز کرد.
 
صبح روز بعد دیگر خبری از سو-می نبود.اولین چیزی که متوجهش شدم جای خالی او در تخت بود.با گیجی،از خواب بیدار شدم و دستی به موهایم کشیدم.با خودم گفتم احتمالا در طبقه پایین،مشغول است.با بی حالی از روی تخت بلند می شوم و کشان کشان به طرف دستشویی می روم و آبی به صورتم می زنم.به چهره ام در آینه مربع شکل نگاه می کنم.قطرات آب که از صورتم پایین می غلتند و یقه پیراهنم را خیس می کنند،چشمان بی حالم که از شوک آب یخ گرد شده اند و موهای سیاهم که روی شانه هایم پخش شده.صورتم را با حوله خشک می کنم و از پله های چوبی پایین می روم،در حالی که هنوز هم خسته ام.وقتی وارد آشپزخانه شدم،اولین چیزی که توجهم را جلب کرد،سکوت بود.سکوتی که کُل خانه را در بر گرفته بود،آخر با وجود سو-می،خانه همیشه شلوغ و پُر سر و صدا است.دومین چیز،بوی بدی بود که حالم را به هم زد.دستم را روی دماغم چفت می کنم و سگرمه هایم در هم می رود.فریاد می زنم:«سو-می!دوباره اون راسوی بوگندو رو آوردی توی خونه؟»انتظار دارم صدای شیرینش را بشنوم که با لحنی اعتراض آمیز می گوید:«اما سو-یئون!تو نمی دونی!اون گم شده و مامان و بابا نداره.»اما تنها چیزی که می شنوم،سکوت است.احتمالا باز بازی اش گرفته و می خواهد قایم باشک بازی کند.بنابراین،نوک پا نوک پا به طرف کابینتی که بو از آن ساطع می شود می روم و در آن را باز می کنم؛اما،ناگهان خشکم می زند.زبانم بند آمده و پایم سست و بی جان شده.روی زانو هایم می افتم و به جسد خواهرم خیره می شوم که در کابینت زیر ظرف شویی به زور چپانده شده.چشمان سیاه و درشتش که با قشری از اشک پوشانده شده،دهان کوچکش که برای فریادی بی ثمر باز مانده و رد طنابی که دور گردنش حک شده.اشک هایم سرازیر می شوند و زیر لب نام او را صدا می زنم؛گویی با نام بردن اسمش،می توانم جانی دوباره به او ببخشم.
وقتی سایه ای را که روی سرم خم شده می بینم،خشکم می زند.دردی که بین دو کتفم احساس می کنم،از هر دردی بدتر است،و سه بار ضربه زدن به این ناحیه،درد را بیشتر هم می کند:)
 
صبح روز بعد دیگر خبری نیست. خبر همان‌های تنش همیشگی، دعواهای بی‌سر و ته که فقط قلبش را می‌خراشید.
صبح روز بعد دیگر خبری از غم نیست چرا که غمش به پایان رسیده است.
صبح روز بعد دیگر خبری نیست زیرا که آخرین خبر امروز این‌گونه بود: پس از رنج‌های بسیار، جسمش را به زمین بخشید و روحش به آسمان پرواز کرد.
وایی،چرا این قدر غمگینه😓
 
صبح روز بعد دیگر خبری نبود؛ از غروری که با سنگ هم نمی‌شکست، اما با یک تلنگر فرو ریخته بود… و او، سرگردان میان تکه‌های خودش، بی‌صدا مرده بود.
 
آخرین ویرایش:
صبح روز بعد دیگر خبری نبود؛ از غروری که با سنگ هم نمی‌شکست، اما با یک تلنگر فرو ریخته بود… و او، سرگردان میان تکه‌های خودش، مرده بود.
داستان نویسی❌
غمگین و اشک در آور نویسی✅
 
عقب
بالا پایین