«اگه لازم باشه واسه حفظ اسم و میراث این خانواده خودم رو آتیش میزنم.»
با گفتن این حرف، حس کردم تمام تنم منقبض شد.
«من از اون پسر پادشاه ها نمیشم که بذارم همهچی نابود بشه. سرنوشت من این نیست.»
«خوبه که میدونی پسرعموهات از همین میترسن، درسته؟»
او لب به گلایه ورچید. «اونا فکر میکنن حتی تو من...