«اگه لازم باشه واسه حفظ اسم و میراث این خانواده خودم رو آتیش میزنم.»
با گفتن این حرف، حس کردم تمام تنم منقبض شد.
«من از اون پسر پادشاه ها نمیشم که بذارم همهچی نابود بشه. سرنوشت من این نیست.»
«خوبه که میدونی پسرعموهات از همین میترسن، درسته؟»
او لب به گلایه ورچید. «اونا فکر میکنن حتی تو من...
«آدم فکر میکرد تو این بیستوهشت سال، یکی پیدا میشد بهت بگه اصلاً آدم بامزهای نیستی.»
برای اینکه تا جایی که میتوانم دلش را به دست بیاورم، رو به تحقیر خود آوردم. «انگار واسه یه مرد از خاندان کالاهان مهمه بقیه چی فکر میکنن.»
دلش نمیخواست، اما در هر صورت لبخند زد.
«چرا منو اینجا خواستی؟»
«یک...