«بسمه رب الجنوب»
تو یه نویسندهای و داری داستان مینویسی.
در بارهی مردی که هر سال، سر یه روز و ساعت مشخص به شماره عشق سابقش زنگ میزنه اما گوشی خاموشه، تا یه شب که یهو تلفن بوق میخوره و بعد صدای
زنی توی گوشی میپیچه...
پایان این داستان رو با چه جملهای تموم میکنی؟
در این بخش ازتون میخوایم از نگاه چند بعدی به کتاب نگاه کنید. در این طرح بجای اینکه از کلیت تحلیل کتاب حرف بزنیم، میخوایم هر کدوم روی یک بعد خاص از کتاب تمرکز کنیم(مثلا مضمون، زبان، ساختار یا شخصیت پردازی) که با اتمام رسیدن کتاب تمام زاویهها کنار هم قرار میگیرن و تصور کاملی از کتاب شکل میگیره...
«بسمه رب الجنوب»
با عرض ادب و احترام این تایپک در جهت بحث و گفتوگو برای کتاب منتخب پنجمین چالش کتابخوانی 1404 زده شده است
لذا از ارسال هرگونه پیام نامرتبط جدا خودداری فرمایید.
https://forum.cafewriters.xyz/threads/42906/post-384316
باتشکر
طبق نظرسنجی انجام شده کتاب منتخب ششمین دوره بخش کتابخوانی
کتاب بیگانه از آلبر کامو میباشد.
شرکت کنندگان عزیز
@سارا مرتضوی
@RosA
@ماهک (ماهی )
@حسین یحیائی
اول نوبت از چالش از امروز شروع میشود
فایل کتاب: کلیک کنید
بخش مدنظر برای مطالعه: از صفحه 3 تا 30 کتاب
(از توضیح بیگانه تا همه...
۱- با سلام، لطفا در ابتدا خودتون رو به مخاطب های ما معرفی کنید.
سلام سلام، محمد هستم ۲۴ ساله از تهران.
۲- لطفا آثار خودتون رو برای شناخت بیشتر معرفی کنید.
رمان پرتره، داستان کوتاه آجودانیه، دلنوشته رویای وارونه، داستکهای یک بهمن خاطره، کی مثل من؟، وقتی برای ماه دست تکان دادم، سوگنامهای برای...
غزلِ بادِ بیپاسخ
به باد گفتم که چرا رازِ جهان آشوب است؟
به خنده گفت: «جوابی که نیابی، خوب است.»
هر آنچه دیده شود سایهٔ رفتاری ماست،
وجودِ ما همه بر شانهٔ وهمی کبود است.
به عقل دل نسپارم، که مرا سرگردان کرد،
به عشق دل نبندم، که سرانجامش دود است.
هزار فکر دویدم، نرسیدم به حقیقت،
که راهِ دیدنِ...
غزلِ سایهٔ اندیشه
درونِ جان من، ای سایهها چه میگذرد؟
که هرچه فکر کنم، راه به جایی مینبرد.
جهان چو دفترِ خواب است و ما نقشِ عبور،
نوشتهایم، ولی دستِ زمان خط میبرد.
در آسمانِ دلم، نورِ یقین میلرزد،
چنان ستارهٔ تنها که به شب میپرد.
وجودِ ما نفسی بیش نبوده در باد،
که چون غباری از این خاک...
غزلِ پرسشِ شب
چه رازهاست که در سینهٔ جهان پنهان است؟
که جانِ خسته زِ پرسیدنِ آن حیران است.
شُگِفت آنکه دل از خویش هزاران منزل،
همی رود به کجایی که رهش نامعلوم است.
شب از هجومِ سکوتش به جانم افتاده،
که گویی آینهای در دلِ من ویران است.
به هر چه مینگرم سایهِ وهمی پیچان،
به هر که دل بسپارم،...