او سراسیمه دستم را در کف دستش گرفت و سوگل را صدا زد.
«سوگل. یه جعبهٔ سبز توی راه پلهها هست. اون رو بیار اینجا. فقط زود باش.»
صدای نگران و دور سوگل را هم شنیدم:
«باشه! چی شده؟»
اما تمام حواسم معطوفِ مهراد و اخمهای درهمش بود که داشت به دستم نگاه میکرد.
«این چه کاری بود؟ از تو بعید بود تیام.»...
«چهقدر وسایل! عمو مهراد داری میری؟»
صدای هیجانزدهٔ سوگل بود. برخلاف او، من با اخم و سر به زیر وارد شدم و نگاهم از اشیاء جدا نشد. روی تمام بستهبندیها با ماژیک چیزهایی نوشته شده بود. نتوانستم به قدر کافی دقت کنم چون مهراد صدایم زد:
«تیام. شلوغی نکنین. دو دقیقهای میام.»
نگاهم را به او دوختم...
نمیدانم از هیجان بود یا چیز دیگر، اما همان شب رؤیایی دیدم. رؤیایی که در آن یک بزرگسال بودم. در کارگاه مهراد نشسته بودم و در حال کار با ابزار و مرمتگری بودم. انعکاس خودم را در آینهٔ کارگاه میدیدم. دستمالی با گلهای قرمز و سفید بر دور سرم بسته شده بود. موهایم از زیر دستمال بیرون زده بودند،...
چند قطرهٔ شور از تیغهٔ بینیام روی کفشهای کانورسم افتاد. چشمهایم گرد شدند و سعی کردم سریع پاکشان کنم. اما بند نمیآمدند. قلبم ناگهان درست مثل همان روز درد میکرد. فکر میکردم از این موضوع عبور کردهام، اما حالا داشتم مثل یک بچهٔ لوس جلوی مهراد گریه میکردم. دستش بر روی سرم نشست و من خشکم زد...
سرش را بالا آورد و ابرو در هم کشیده نگاهم کرد. آب از انتهای مشکی و انحنادارِ ابروهایش میچکید و به زیر فکِ تیزش جاری میشد. چیزی نگفت، بر روی همان سکو فرود آمد و نشست. تمام حرکاتش کند بودند. گردنش را به کُندی چرخاند و به گربه نگاه کرد که با صدای «ملچمولوچ» مشغول ماست خوردن بود. حالا زیر نور...
سلام تمام موارد رو ویرایش کردم، ممنون از نظارت دقیقتون
فقط متاسفانه انگار دیروز به این بخش دقت نکردم وگرنه اینم میگفتم
باز هم تا جایی که من میدونم، نیمفاصله واسه واژههای مرکبه، یعنی وقتی دو واژه کنار هم کلاً یه واژهٔ جدید میسازن مثل نیمهشب
نه ترکیبهای وصفی و اضافی