مدام به این فکر میکنم که عشق اصلاً چیست؟
جانمایه و معنای حقیقیاش در کجای این دنیای شلوغ پنهان شده؟
آیا عشق همان تپشِ بیامان قلب است وقتی صدایش در گوشم میپیچد و عقربههای ساعت بیمعنی میشوند؟
همان برقی که در لحظهی نگاهش، زمان را برایم از حرکت باز میدارد؟ شاید هم چیزی فراتر از این...
این مثالها نشون میدن که شناخت تفاوت راوی و کانونیساز فقط یک بحث تئوری نیست؛ بلکه مستقیماً روی نحوه نوشتن داستان تأثیر میذاره.
وقتی این دو نقش رو از هم جدا کنیم، میتونیم آگاهانهتر تصمیم بگیریم که:
راوی چه چیزی رو به ما بگه؟
کانونیساز چه چیزی رو ببینه؟
شخصیت چه چیزهایی رو بدونه؟
مخاطب چه...
اینجا اگر نویسنده ناگهان وارد ذهن قاتل بشه و چیزی رو به ما بگه که کارآگاه از اون خبر نداره، مرکز ادراک داستان تغییر کرده.
این تغییر اگر آگاهانه و هدفمند باشه، میتونه یک تکنیک روایی مؤثر باشه.
اما اگر نویسنده بدون توجه به کانونیسازی این کار رو انجام بده، ممکنه داستان دچار یک مشکل جدی بشه: لغزش...
فرض کنید داستانی درباره یک قتل داریم که با راوی سومشخص روایت میشه.
راوی میدونه قاتل کیه، اما داستان رو از نگاه کارآگاهی دنبال میکنیم که هنوز قاتل رو نمیشناسه.
در این حالت راوی میتونه اطلاعات بیشتری داشته باشه، اما کانونیسازی روی کارآگاه قرار گرفته.
ما اتفاقات رو از زاویه ادراک کارآگاه...
حالا فرض کنیم همین صحنه رو اینطور بنویسیم:
«وارد اتاق شدم. مردی کنار پنجره ایستاده بود. نمیدونستم چرا اونجاست. چشمم افتاد به کشوی نیمهباز میز. چند قدم جلو رفتم، اما چیزی به ذهنم نرسید.»
اینجا راوی خودش یکی از شخصیتهای داستانه؛ یعنی مریم داره داستان رو تعریف میکنه.
در نتیجه
راوی: مریم...
اما نکته اینجاست که راوی اطلاعات بیشتری از مریم داره.
مریم نمیدونه مرد نامه رو برداشته، ولی راوی و در نتیجه مخاطب از این موضوع خبر دارن.
پس اینجا:
راوی: سومشخص
کانونیساز: مریم
میزان آگاهی راوی: بیشتر از مریم
مثلاً فرض کنید داستان اینطوری شروع بشه:
«مریم وارد اتاق شد. مردی کنار پنجره ایستاده بود. او نمیدانست که مرد، چند دقیقه قبل، نامهای را از روی میز برداشته است.»
اینجا یک راوی سومشخص داریم که داستان رو برای ما تعریف میکنه.
اما اگر روایت بیشتر اتفاقات رو از نگاه مریم دنبال کنه، مریم کانونیساز...
برای اینکه این موضوع رو راحتتر بفهمیم، فقط کافیه دو سؤال از خودمون بپرسیم:
چه کسی داستان رو روایت میکنه؟
و
چه کسی داره جهان داستان رو میبینه؟
جواب سؤال اول، ما رو به راوی
جواب سؤال دوم، ما رو به کانونیساز
راوی کسیه که داستان رو برای ما تعریف میکنه اما کانونیساز کسیه که اطلاعات داستان از...
راوی و کانونیساز؛ دو نقش متفاوت در روایت
در پارت قبل گفتیم که کانونیسازی با زاویه دید یکی نیست و یک تفاوت مهم بین این دو وجود داره.
حالا وقتشه بریم سراغ یکی از مهمترین نکتهها در بحث کانونیسازی:
راوی و کانونیساز همیشه یک نفر نیستند.
بنابراین وقتی درباره کانونیسازی صحبت میکنیم، در واقع داریم دربارهی چشم داستان حرف میزنیم؛ دربارهی اینکه مخاطب قرار است جهان داستان را از پشت چشم چه کسی ببیند و چقدر از آن جهان را بشناسد.
مثلاً ممکنه یک داستان با راوی سومشخص نوشته شده باشه، اما تمام اتفاقات رو فقط از نگاه سارا ببینیم. در این حالت، راوی سومشخصه، ولی سارا کانونیساز داستانه.
یا ممکنه راوی سومشخص از ذهن چند شخصیت مختلف عبور کنه و اطلاعات هرکدوم رو در اختیار ما بذاره. اینجا کانونیسازی میتونه بین شخصیتها جابهجا...
پس تفاوت اصلی اینجاست:
زاویه دید بیشتر به این مربوط میشه که داستان با چه شکل و قالبی روایت میشه؛ مثلاً اولشخص یا سومشخص.
اما کانونیسازی به این مربوطه که اطلاعات داستان از فیلتر ادراک چه کسی به ما میرسه.
به زبان خیلی ساده:
راوی: چه کسی داستان را میگوید؟
کانونیساز: چه کسی داستان را...
حالا همین صحنه رو از نگاه خود سارا ببینیم:
«سارا وارد اتاق شد. مردی کنار پنجره ایستاده بود. نمیدانست چرا آنجاست. نگاهش برای لحظهای روی کشوی نیمهباز میز ماند، اما چیزی به ذهنش نرسید.»
اینجا اتفاقات از فیلتر ادراک سارا به ما منتقل میشن. ما فقط چیزهایی رو میبینیم که سارا میبینه و از چیزهایی...
کانونیسازی یعنی مشخص کنیم اطلاعات و اتفاقات داستان از فیلتر ادراک چه کسی به مخاطب منتقل میشن. یعنی ببینیم چه کسی میبینه، چه چیزی میبینه، چه چیزهایی رو میدونه و از چه چیزهایی خبر نداره.
برای مثال، فرض کنید داستان با راوی سومشخص نوشته شده:
«سارا وارد اتاق شد. مردی را دید که کنار پنجره...