آخرین محتوا توسط شیوانقش

  1. شیوانقش

    همگانی گفتگو با طعم کتاب | چشم‌هایش و سمفونی مردگان

    توی این خوانش، فضاسازیِ عباس معروفی بیشتر برام پررنگ شد؛ این‌که چطور سرما و اندوهِ اون خونه رو جوری تصویر می‌کنه که آدم قشنگ با پوست و استخونش حسش می‌کنه. این بار، غمِ اورهان و کمبودِ عمیقِ محبت مادری بیشتر به چشمم اومد؛ زخمی عاطفی و آشنا توی جامعه‌ی ما که وقتی می‌خوندمش، واقعاً دوباره اشک توی...
  2. شیوانقش

    همگانی گفتگو با طعم کتاب | چشم‌هایش و سمفونی مردگان

    پایان کتاب برای من با نهایت حسرت تموم شد. فکر می‌کنم حسرتِ فرنگیس، در واقع اجابتِ همون عشقِ بزرگی بود که توی دلش داشت انگار تنها راهی که تونست اون عشق رو به انتها برسونه، همین حسرتِ موندگار بود. اما برای استاد ماکان… ماجرا خیلی گرون‌تر تموم شد. از نگاه من، اون نقاشی و اون ابهام‌های توی چشمانِ...
  3. شیوانقش

    همگانی گفتگو با طعم کتاب | چشم‌هایش و سمفونی مردگان

    توی این بخش، حس کردم واقعاً داره از فرنگیس سوءاستفاده می‌شه. ناپختگیِ فرنگیس و این‌که چقدر دنبال معنا توی زندگی‌اش می‌گرده و چقدر راحت خودافشایی می‌کنه، خیلی قشنگ و ملموس نوشته شده. فرنگیس درگیر یه سری زخم‌هاست؛ شاید بشه با وجود زخم‌ها هم عاشق شد، ولی رفتار دوپهلوی استاد اصلاً حسِ عشق رو به آدم...
  4. شیوانقش

    همگانی گفتگو با طعم کتاب | چشم‌هایش و سمفونی مردگان

    من احساس می کنم فرنگیس بخاطر دیدار اول و برخورد استاد که باعث شد احساس نادیده گرفتن بهش دست بده هنوز هم این زخم رو با وجود عشق همراهش داره چون فرنگیس همیشه درگیر توجهات منفی جامعه و اطرافیانش بوده بخاطر زیبایی هایی که داشته. در صورتی که برخورد استاد چندان هم بد نبود.
  5. شیوانقش

    همگانی گفتگو با طعم کتاب | چشم‌هایش و سمفونی مردگان

    چیزی که توی این بخش برای من خیلی جالب بود، احساس فرنگیس نسبت به استاد بود؛ احساسی که مدام بین دوست داشتن و نفرت نوسان داره. به نظرم همین نشون می‌ده که عشق، اون‌طور که بزرگ علوی تصویرش کرده، یه احساس صاف و یکنواخت نیست، بلکه پر از تضاد و کشمکشه. من حس کردم بزرگ علوی عشق رو خیلی واقعی نشون داده؛...
  6. شیوانقش

    همگانی گفتگو با طعم کتاب | چشم‌هایش و سمفونی مردگان

    بله بی صبرانه منتظر تعیین قسمت بعد توسط شما هستم.
  7. شیوانقش

    همگانی گفتگو با طعم کتاب | چشم‌هایش و سمفونی مردگان

    تا اینجای کتاب، بیشتر از همه بازم خودِ راوی برام پررنگ بود؛ حس می‌کنم آدم‌ها رو از زاویه‌ی کمبودها و حسرت‌های خودش می‌بینه. یه چیز دردناک برام فرنگیس بود، اینکه وقتی کنار آدمای بالاتر از خودش قرار می‌گیره، یه جور احساس ضعف می‌کنه. جالبه که نگاه راوی هم قبل و بعد دیدن فرنگیس کلی تغییر می‌کنه...
  8. شیوانقش

    همگانی گفتگو با طعم کتاب | چشم‌هایش و سمفونی مردگان

    سلام به همه. راستش من نمی‌خوام بگم دارم کتاب رو تحلیل می‌کنم، چون فکر می‌کنم هنوز در اون جایگاه نیستم بیشتر دارم برداشت شخصی‌م رو می‌گم. تا اینجای کتاب، چیزی که بیشتر از همه توجهم رو جلب کرد خودِ راوی بود، نه فقط ماجرای استاد. برای من راوی یه آدمیه که انگار یه جور خلأ درونی با خودش حمل می‌کنه و...
  9. شیوانقش

    چالش ~ تمرین نویسندگی | 19 ~

    گاهی نمیگذرد؛ حتی اگر بسیار گذشته باشد. در سمت تاریک ذهنت، زمان متوقف شده است؛ یک ماجراهایی که مدت هاست از اتفاق افتادنش میگذرد، هنوز خود را زنده نگه داشته اند. در آن تاریکی شادی هایی گره خورده با خاطرات تلخ وجود دارند. گره را که باز کنی، گویا ژاکت بافتنی ای را از هم رشته رشته کرده ایی. نمیتوانی...
  10. شیوانقش

    نظرسنجی سفر به دل شاهکارهای ادبیات | سری اول

    سمفونی مردگان و چشم‌هایش....
  11. شیوانقش

    در حال تایپ دلنوشته سکوتِ گوش هایم | اثری از شیوا نقش

    عنوان اثر:سکوت گوش هایم ژانر:روان شناختی نویسنده:شیوانقش خلاصه:آن زمان که رنج شنیدن ها پلی از جنسِ معجزه به دستهایت و از آن ها به قلَمَت می سازد...
  12. شیوانقش

    چالش مونولوگ برتر هفته (3)

    عنوان اثر: سوگِ بی‌نسبت مرگ، بعضی آدم‌ها را نمی‌برد؛ آخرین «شاید» را می‌برد. و آن‌وقت می‌فهمی بعضی سوگ‌ها عزای پیوندی‌اند که هرگز به دنیا نیامد.
  13. شیوانقش

    در حال تایپ دلنوشته سوگِ بی نسبت | اثر شیوانقش

    سوگوارِ عزیزت که می‌شوی، تازه می‌فهمی بعضی سوگ‌ها سال‌ها پیش آغاز شده‌اند؛ در خانه‌ای که صدا بود، اما حضور نبود. اندوهِ بعضی آدم‌ها برای کسی نیست که رفته است؛ برای نسبتی‌ست که هرگز قد نکشید، برای رابطه‌ای که سایه داشت، اما پناه نداشت. کسی می‌تواند تمامِ عمر کنارِ نامِ یک نفر زندگی کند، بی‌آنکه...
  14. شیوانقش

    در حال تایپ دلنوشته سوگِ بی نسبت | اثر شیوانقش

    نام اثر:سوگِ بی نسبت ژانر:روان شناختی نویسنده:شیوانقش خلاصه: روایتی از سوگی بی‌نام؛ اندوهی که به کسی نسبت ندارد، اما همه‌چیز را رنگِ فقدان می‌زند.....
عقب
بالا پایین