همگانی گفتگو با طعم کتاب | چشم‌هایش و سمفونی مردگان

خوندن این کتاب باعث شد بخش بزرگی از انگیزه‌هام رو زیر سوال ببرم. برام این حس رو ایجاد کرد که در چند سال اخیر تلاش کردم مثل ماکان زندگی کنم ولی درنهایت فرنگیس درونمه که غلبه داره! اون نداشتن پشتکار، شناخت هنر از ابتزال ولی ناتوانی از رسیدن به هنر، شک داشتن همیشگی، دو نیروی متضاد در درون که همیشه درحال جنگ هستن و از همه بدتر: انجام کار خوب نه برای دلیل خوب، بلکه در لایه‌های پنهان، برای نشون دادن چیزی به کسی. این باعث شد به خودم و انگیزه‌هام شک کنم. حتی نزدیک بود خیلی چیزها رو رها کنم فقط چون خالص نیستن! ولی زندگی همینه. انسان همینه. هیج چیز خالصی وجود نداره. و با انگیزه‌های ناخالص هم ممکنه به چیزهای خوبی رسید. چه میدونم. شاید هم فقط خودم رو تسلی دادم.

ماکان گاهی به نظرم غیر واقعی میاد‌. زیادی مجسمه‌ی خیره. گرچه دلباختگیش به فرنگیس شخصیتش رو باورپذیرتر میکنه. البته شاید اون هم تردیدهایی داشته؛ چیزهایی که اون رو انسان‌تر میکنن. ولی ما از دید فرنگیس نمیتونیم ببینیمشون.

بعضی جا ها انتخاب کلمات‌ بزرگ علوی برام عجیبه. آخه کی از تماس معشوقش احساس چندش یا انزجار میکنه؟
صفحه ۱۴۱ با وجود این چندشم شد
صفحه ۱۴۲ وقتی به این فکر افتادم چندشم شد
صفحه ۱۷۳ مثل این که انزجاری به او دست داد
تا همین‌جا خوندم شاید بعدا باز هم باشه.
 
آخرین ویرایش:
* * * دور سوم
قسمت تعیین شده برای مطالعه: صفحه 110 تا 145 کتاب
زمان: 3 روز
لینک فایل: https://uploadkon.ir/uploads/72d401_26چشم-هایش.pdf
چیزی که توی این بخش برای من خیلی جالب بود، احساس فرنگیس نسبت به استاد بود؛ احساسی که مدام بین دوست داشتن و نفرت نوسان داره. به نظرم همین نشون می‌ده که عشق، اون‌طور که بزرگ علوی تصویرش کرده، یه احساس صاف و یکنواخت نیست، بلکه پر از تضاد و کشمکشه.
من حس کردم بزرگ علوی عشق رو خیلی واقعی نشون داده؛ جایی که نفرت هم می‌تونه بخشی از عشق باشه. انگار آدم عاشق، هم‌زمان هم از معشوق زخم می‌خوره و هم به سمتش کشیده می‌شه. برای من، این درگیریِ فرنگیس بین دو احساس متناقض، خیلی زیبا و واقعی به قلم اومده بود.
 
خب غرق خوندنش شده بودم c54c27_25ndke-hanghead
منتظر میمونم UTeMl
میفهمم. من خودمم همینطوریم
منظورم اینه که وقتی همزمان با برنامه پیش نمیرید، از اونظرف خودتون معذب خواهید شد. چون باید زمان زیادی صبر کنید تا سایر اعضا هم به شما برسن.
 
  • upset
واکنش‌ها[ی پسندها]: .YEGANEH.
میفهمم. من خودمم همینطوریم
منظورم اینه که وقتی همزمان با برنامه پیش نمیرید، از اونظرف خودتون معذب خواهید شد. چون باید زمان زیادی صبر کنید تا سایر اعضا هم به شما برسن.
ممنونم درک می‌کنین 🥺
دیگه کتاب بعدی رو تا اون صفحه مشخص شده میخونم c54c27_25ndke-hanghead
اشکالی نداره صبر میکنم :gol narenji:
 
خوندن این کتاب باعث شد بخش بزرگی از انگیزه‌هام رو زیر سوال ببرم. برام این حس رو ایجاد کرد که در چند سال اخیر تلاش کردم مثل ماکان زندگی کنم ولی درنهایت فرنگیس درونمه که غلبه داره! اون نداشتن پشتکار، شناخت هنر از ابتزال ولی ناتوانی از رسیدن به هنر، شک داشتن همیشگی، دو نیروی متضاد در درون که همیشه درحال جنگ هستن و از همه بدتر: انجام کار خوب نه برای دلیل خوب، بلکه در لایه‌های پنهان، برای نشون دادن چیزی به کسی. این باعث شد به خودم و انگیزه‌هام شک کنم. حتی نزدیک بود خیلی چیزها رو رها کنم فقط چون خالص نیستن! ولی زندگی همینه. انسان همینه. هیج چیز خالصی وجود نداره. و با انگیزه‌های ناخالص هم ممکنه به چیزهای خوبی رسید. چه میدونم. شاید هم فقط خودم رو تسلی دادم.

ماکان گاهی به نظرم غیر واقعی میاد‌. زیادی مجسمه‌ی خیره. گرچه دلباختگیش به فرنگیس شخصیتش رو باورپذیرتر میکنه. البته شاید اون هم تردیدهایی داشته؛ چیزهایی که اون رو انسان‌تر میکنن. ولی ما از دید فرنگیس نمیتونیم ببینیمشون.

بعضی جا ها انتخاب کلمات‌ بزرگ علوی برام عجیبه. آخه کی از تماس معشوقش احساس چندش یا انزجار میکنه؟
صفحه ۱۴۱ با وجود این چندشم شد
صفحه ۱۴۲ وقتی به این فکر افتادم چندشم شد
صفحه ۱۷۳ مثل این که انزجاری به او دست داد
تا همین‌جا خوندم شاید بعدا باز هم باشه.
من احساس می کنم فرنگیس بخاطر دیدار اول و برخورد استاد که باعث شد احساس نادیده گرفتن بهش دست بده هنوز هم این زخم رو با وجود عشق همراهش داره
چون فرنگیس همیشه درگیر توجهات منفی جامعه و اطرافیانش بوده بخاطر زیبایی هایی که داشته.
در صورتی که برخورد استاد چندان هم بد نبود.
 
سلام به همگی امیدوارم حالتون خوب باشه
با اجازه من چون یکم عقب موندم
تحلیل مو از صحفه
از صفحه ۱۱۰ تا ۱۸۰ میگم.

وقتی فرنگیس از خودش میگه و از گذشته‌ی خودش تعریف می‌کنه واقعا نمی‌دونم باید بگم اون حق داشته برای تصمیمی که گرفته یا بگم نه اینا توجیح خوبی برای اشتباه فرنگیس نیست.
و اینکه من احساس می‌کنم بزرگ علوی یه جاهایی داره فرنگیس رو بد نشون میده
«مادرم یادش رفته بود که من پنچ سال تمام در پاریس آزاد بوده‌ام» و « خیال می‌کرد دختربچه هفده ساله چشم گوش‌ای هستم.»
و باز خواست های مادر و دختری که واقعا برای ما دخترا باور پذیرند. مادرم خودم همیشه وقتی یکم دیر می کردم از راه پله ها شروع می کرد به باز خواست کردنه من.
کلان اینجای داستان ذهن فرنگیس درگیر شده فکر کرده می دونه برای جامعه مفید باشه اون احساس ارزشمند بودن رو پیدا کنه.
و مهمتر از همه این بود که فرنگیس می‌خواست قدرت شو حتی تو مواضع سیاسی هم حفظ کنه
«همه کار نهضت من خواهم بود و حتی ماکان هم دگر تحت نفوذ من باشد.» فرنگیس همیشه می‌خواست که قدرت دست اون باشه . این قدرت طلبی و صداقت فرنگیس خودش یک تضاد رو به وجود آورده.
و نقطه اوج این قسمت اینکه فرنگیس با حرفاش به طور غیر مستقیم بیان می‌کنه که استاد رو داشته و استاد ماکان براش مثل بقیه نبوده.
اما نمی‌دونم چرا جناب بزرگ علوی اینقدر احساسات پاک ، عشق و دوست داشتن رو چرا بد نشون دادن یعنی تصویرهایی تو یک ذهن آدم گذاشتن که انگار از پاکی اون حس قشنگ کم کرده.
 
چشم‌ها در این اثر هم ابزاری برای دیدن هستن و هم ابزاری برای بر ملا شدن راض ها و پنهان کاری‌ها. نگاه‌ها در داستان، حامل بار سنگینی از قضاوت و گاهی ترس و عذاب وجدان هستند. چشم‌ها مرزی هستند که دنیای درون شخصیت، چیزی که نشون میده، چیزی که دیده میشه و چیزی که واقعا هست مورد قضاوت قرار می‌گیره و خواننده گاهی واقعا نمی‌دونه کدوم روی فرنگیس واقعیه.
فکر می‌کنم بیشتر افرادی که این کتاب رو مطالعه کردند دونبال این بودن که بفهمن شخصیت فرنگیس در یک لحظه خاص، چرا تصمیم می‌گیره که تموم زندگیش رو ویران کنه.شخصیت فرنگیس مدام مورد قضاوت قرار می‌گیره.
اما در واقعیت امر آیا واقعا اشتباه کرده؟
راستش من وجود شخصیت فرهاد میرزا رو کلان غیر ضروری می دونم.
بنظرم فقط برای اینکه یکم سیاست رو در اثرش بکار ببره از این شخصیت استفاده کرده.
و اون دیالوگ بین فرنگیس و استاد ماکان رو در آخر صفحه ۱۸۰ واقعا درک نمی‌کنم.
 
آخرین ویرایش:
* * * دور چهارم
قسمت تعیین شده برای مطالعه: صفحه 146 تا 180 کتاب
زمان: 3 روز
لینک فایل: https://uploadkon.ir/uploads/72d401_26چشم-هایش.pdf
توی این بخش، حس کردم واقعاً داره از فرنگیس سوءاستفاده می‌شه. ناپختگیِ فرنگیس و این‌که چقدر دنبال معنا توی زندگی‌اش می‌گرده و چقدر راحت خودافشایی می‌کنه، خیلی قشنگ و ملموس نوشته شده.
فرنگیس درگیر یه سری زخم‌هاست؛ شاید بشه با وجود زخم‌ها هم عاشق شد، ولی رفتار دوپهلوی استاد اصلاً حسِ عشق رو به آدم منتقل نمی‌کنه. انگار این رابطه بیشتر از این‌که عشق باشه، بازیِ نیازها و تضادهاست.
 
عقب
بالا پایین