عرض تبریک و تهنیت و شادباش فراوان خدمت یگانه بزرگوار و ارزشمند و گرامی و بی نهایت عزیز و شریف کافه نویسندگان. امیدوارم که در نهایت صحت و سلامت و عافیت، 120 سال عمر با عزت داشته باشید همراه با بهترین آرزوها و آرزوی بهترین ها برای شما و همه عزیزانتون.
کمتر از یک ساعت طول نکشید که از پلیس محلی دهلی با من تماس گرفتند و سوالاتی درباره علت مهاجرت به هندوستان و همراه آوردن بچه ها و مدت اقامت احتمالی و...پرسیدند و بعد درباره وضعیت جسمانی و روحی و روانی جلال الدین و خصوصیات اخلاقی و رابطه با اعضای خانواده و مادر و خواهران و دوستان نزدیک و صمیمی و...
ادامه فصل اول
هدر، همکارم که دو سال از من جوان تر است و همراه من به این مراسم آمده از مردی که پشت بار آزاد ایستاده، یک لیوان نوشیدنی قرمز سفارش می دهد. مرد لیوان را همراه با دستمال کاغذی کوچکی که عملا به هیچ دردی نمی خورد به او می دهد. هدر جرعه یی می نوشد و نوشیدنی روی دندان هایش می نشیند...
سامین گفت: این شهر کجاست؟ آرشیان به تصویر خیره شد: نمی دانم. صفحه تغییر کرد. این بار نقشه یی ظاهر شد. یک قاره سپس یک سیاره بعد یک منظومه. آرشیان با ناباوری گفت این نقشه. سامین نزدیک تر شد: چی هست؟! آرشیان جواب داد: هیچ نقشه یی از کافوارتز، اینگونه نیست. تصویر بزرگتر شد. سیاره اصلی در مرکز قرار...
ظاهر زندگیمون خب خیلی سخت و دردناک شد واقعا ولی خدا می دونه چقدر عاشقش بودم و واقعا باطن زندگیمون فوق العاده قشنگ بود. ما زیاد اعتقاد نداشتیم ولی بزرگتر ها می گفتند چشم خوردین و حسادت ها خیلی زیاد بود. هر کدوم از فرشته های پاک خدا که به دنیا اومدن چقدر خیر و صفا و برکت و نور آوردند به زندگی ما...
خدا رحمت کنه جمیع رفتگان را و خدا خودش حفظتون کنه برای همه عزیزانتون. من که سایه یی نداشتم حالا هم که سالهاست دختر ها و مادرشون که البته سومین همسر من بودند دیگه رفتند خارج از کشور و قسمت من هم شده تنهایی و باز هم الهی شکر که خوب و خوش و سلامت و موفق هستند و هر جا باشند در قلب و ذهن و روح و جانم...
خدا خودش شاهده که خیلی خیلی عاشق فاطمه خانم بودم و هستم از کودکی که با هم بزرگ شده بودیم. مثل خیلی از دخترها واقعا یه فرشته پاک و مهربون و معصوم و مظلوم و دوست داشتنی بود. بعدها فهمیدم چه خواستگار های زیاد و درست حسابی داشته. من که می دونم لیاقت نداشتم ولی اون خیلی خیلی خانم و بزرگوار بود.
آخی عزیزم. خب البته خودتون بهتر می دونید و خانواده های محترم. میشه که مقدمات کار را با همراهی و همکاری بزرگتر ها شروع کنید و انجام بدین و همین باعث عشق و دلگرمی خیلی زیادی میشه. بعد سر فرصت که همه چی جور شد دیگه با خیال راحت ازدواج می کنید. دختر بزرگ من زهرا هم ۱۶ ساله بود صادقانه از عشق پاکش...
بله جانم اونجا نوشتم که فقط پانزده سال داشتم که دختر عموی بی نهایت عزیزم خدا آمرزیده را برای من عقد کردند و هیجده ساله بودم که با هم رفتیم زیر یک سقف و زندگی را شروع کردیم و خدا شاهده که در زمان خودمون و با متر و معیارهای های اون موقع، بهترین همسر دنیا و بهترین فرزندان را خدا به من هدیه داد.
می دونم خیلی سخت شده پسر عزیزم. حالا که اینقدر خوبی و خوبه ما هم خودمون رو کنار نمی کشیم جانم. یکی از مشکلات را هم به من پیرمرد بگی از خدامه که کمک کنم تا زودتر بتونید باهم باشید. به خدا تعارف نیست. حتما کمک می کنم با عشق و افتخار فراوان.
همین که میگی میخوام خیلی جلو هستی. اگه می شد می گفتم بیا دوماد خودم بشو ولی حیف که دختر ها رفتند خارج از کشور و درگیر مشکلات زیادی هم هستند هنوز. نگو نمیشه. خودت و خدا بخواهید عالی میشه عزیزم. با همین عصا میام برات می رقصم.
نه عزیزم در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست. اگه یه دختر واقعا خوب و مهربون و ساده و صمیمی هست اصلا نترسید. خودم حداقل سه تا زن و یه عالمه بچه را بدبخت کردم و الان هم در فکر پرستار تمام وقت هستم. توی خاطرات نوشتم که فقط پانزده سال داشتم دختر عمو خدا آمرزیده را برام عقد کردند. خدا خودش شاهده چقدر...
به عنوان یک روانپزشک که خب چند سالی هست فعال نیستم و به عنوان یکی از عاشقان علوم پزشکی، تبریک و تهنیت و شادباش فراوان میگم به همه پزشکان دوست داشتنی اینجا و همه طبیبان جسم و روح و روان. امیدوارم همیشه سلامت و سربلند و موفق باشید و به روح پاک همه استادان بزرگم که بذر عشق به روانپزشکی را برای...