تاریخ‌نگار تمدنی که‌ هرگز وجود نداشت، دکتر آرش نوروزی ایران زاد

دکتر آرش نوروزی ایران زاد

مترجم آزمایشی+ گرگینه
منتقد ادبی
مشاور
رمان‌خـور
مقام‌دار آزمایشی
نوشته‌ها
نوشته‌ها
147
پسندها
پسندها
601
امتیازها
امتیازها
93
سکه
409
صبح هنوز نرسیده بود. اما آرشیان نوروز دیگر نمی توانست بخوابد. از نیمه شب تا سپیده دم، همان کتاب روی میز سنگی مقابلش بازمانده بود. هیچ چیز در آن تغییر نکرده بود. جز یک چیز. هر بار که آرشیان نگاهش را از صفحه بر می داشت و دوباره به آن نگاه می کرد جمله پایانی، اندکی تغییر می کرد.
نخست نوشته بود: تو. بعد: تو باید به یاد بیاوری و اکنون: تو قبلا اینجا بوده یی. آرشیان برای چندمین بار دستش را روی پیشانی گذاشت: غیر ممکن است. صدایش در اتاق سنگی پیچید. اما خودش بهتر از هر کس دیگری می دانست که واژه غیر ممکن، خطرناک ترین واژه برای یک تاریخ نگار است. تاریخ نگار نباید چیزی را غیر ممکن بداند. فقط باید بپرسد: چه مدرکی وجود دارد؟ او کتاب را بست. سپس از جیب ردایش، کلید کوچکی بیرون آورد. کلیدی که هیچکس در کافوارتز، از وجودش خبر نداشت. کلید آرشیو سیاه. قدیمی ترین بخش آرشیو اعظم. آرشیان به سمت دیوار شرقی رفت. هفت سنگ سیاه روی دیوار قرار داشت. سنگ اول را لمس کرد. هیچ اتفاقی نیفتاد. سنگ دوم، سوم، چهارم، پنجم، ششم. وقتی انگشتش به سنگ هفتم رسید، دیوار با صدایی آهسته شکافت. راهرویی تاریک در برابرش پدیدار شد. آرشیان، چراغش را برداشت و وارد شد. این راهرو در هیچ نقشه یی وجود نداشت. هیچ استاد یا دانش آموزی درباره اش نمی دانست و شاید مهمتر از همه، هیچکس نباید می دانست. پس از چند دقیقه، به دری آهنین رسید. روی آن نوشته شده بود: آرشیو تاریخ های حذف شده. آرشیان مکث کرد. این بخش را خودش سالها پیش پیدا کرده بود. اما هیچگاه جرئت نکرده بود واردش شود. زیرا تاریخ های حذف شده صرفا تاریخ هایی نبودند که کسی دوست نداشت درباره شان صحبت کند. آنها تاریخ هایی بودند که از تمام نسخه های جهان پاک شده بودند. نام پادشاهان، نام جنگ ها، شهر ها، تمدن ها و گاهی نام انسان ها. آرشیان، کلید را وارد قفل کرد. در باز شد. هوای سردی به صورتش خورد. اتاقی عظیم پشت در قرار داشت. قفسه ها تا سقف، بالا رفته بودند. هزاران لوح، میلیون ها صفحه، نقشه هایی از سرزمین هایی دیگر وجود داشتند و در انتهای اتاق، ستون بزرگی از سنگ سفید. روی ستون، فهرستی از تمدن ها حک شده بود. آرشیان نزدیک شد. با انگشت، خطوط را دنبال کرد. تمدن سوم، چهارم، پنجم، ششم و بعد هیچ. آرشیان اخم کرد: تمدن اول کجاست؟! سکوت... او دوباره فهرست را خواند: تمدن دوم وجود داشت، تمدن سوم وجود داشت اما تمدن اول نبود. آرشیان کتاب را از زیر ردایش بیرون آورد. صفحه مربوط به تمدن نخست را باز کرد. در همان لحظه، صدایی از پشت سرش آمد: بالاخره پیدا یش کردی... آرشیان خشک شد. آرام برگشت. مردی جوان در ورودی ایستاده بود. ردای آبی رنگ تاریخ نگاران دانش آموز بر تن داشت. آرشیان او را می شناخت. سامین، یکی از شاگردان خودش. آرشیان با صدایی سرد گفت: چطور وارد شدی؟! سامین لبخند زد: شما همیشه می گفتید تاریخ، متعلق به کسانی نیست که آن را پنهان می کنند... این جواب سوال من نبود... می دانم... سامین جلو آمد: اما سوال مهمتری دارم. آرشیان ساکت ماند. سامین به کتاب نگاه کرد: آیا واقعا فکر می کنید تمدن اول وجود داشته ؟! آرشیان پاسخ نداد. سامین ادامه داد: چون اگر وجود داشته، یک مشکل بزرگ داریم... چه مشکلی؟! سامین به ستون سفید اشاره کرد: چرا همه چیز درباره اش پاک شده؟! آرشیان به آرامی گفت: این سوال من هم هست. سامین سرش را پایین انداخت: نه... آرشیان به او خیره شد. سامین گفت: سوال واقعی این نیست که چرا تاریخش را پاک کرده اند. لحظه یی سکوت کرد: سوال واقعی این است که چه کسی هنوز زنده است و نمی خواهد ما آن را پیدا کنیم؟! چراغ آرشیان لرزید. برای نخستین بار، متوجه چیزی شد. در انتهای ستون سفید، علامتی وجود داشت. همان علامتی که روی درب اتاق مخفی دیده بود. دایره، سه ستاره. اما این بار یک تفاوت داشت. در مرکز دایره، یک چشم حک شده بود. آرشیان به آن نزدیک شد. ناگهان کتاب در دستش شروع به لرزیدن کرد. صفحات با سرعت ورق خوردند. سامین عقب رفت: استاد! ... آرشیان چیزی نگفت. کتاب، خودش باز شده بود. تصویری روی صفحه شکل گرفت. یک شهر، شهری عظیم، ساختمان هایی بلندتر از کوه ها. رودهایی از نور ، سازه هایی که در هوا شناور بودند و در آسمان، نه یک خورشید بلکه سه خورشید. زیر تصویر نامی ظاهر شد: الاریون. آرشیان زیر لب خواند: الاریون...
 
سامین گفت: این شهر کجاست؟ آرشیان به تصویر خیره شد: نمی دانم. صفحه تغییر کرد. این بار نقشه یی ظاهر شد. یک قاره سپس یک سیاره بعد یک منظومه. آرشیان با ناباوری گفت این نقشه. سامین نزدیک تر شد: چی هست؟! آرشیان جواب داد: هیچ نقشه یی از کافوارتز، اینگونه نیست. تصویر بزرگتر شد. سیاره اصلی در مرکز قرار داشت اما در اطراف آن، صدها جهان کوچک دیده می شد. سامین آهسته گفت این یک منظومه نیست. آرشیان سرش را بلند کرد: درست می گویی. صفحه دوباره تغییر کرد. صدها منظومه ظاهر شدند. بعد هزاران، بعد میلیون ها و ناگهان تمام صفحات سفید شدند.
یک جمله روی صفحه ظاهر شد: الاریون یک شهر نبود.
جمله دوم: الاریون یک سیاره نبود.
جمله سوم: الاریون یک تمدن نبود و جمله چهارم: الاریون نام نخستین کسی بود که جهان را ساخت.
سامین عقب رفت: کسی؟! آرشیان کتاب را بست: این دیگر تاریخ نیست. سامین پرسید پس چیست؟! آرشیان به تاریکی انتهای آرشیو نگاه کرد: هشدار. در همان لحظه، صدای زنگ کافوارتز به گوش رسید. یک بار، دو بار، سه بار، سامین رنگش پرید: امروز جشن آغاز سال تحصیلی است. آرشیان گفت نه...پس این زنگ برای چیست؟! آرشیان به سقف خیره شد. صدای چهارم، پنجم، ششم، او آهسته گفت: برای ما نیست. صدای هفتم آمد و تمام چراغ های آرشیو سیاه، روشن شدند. در میان قفسه ها هزاران صفحه همزمان باز شدند. روی تمام آنها یک جمله نوشته شده بود: تمدن اول بیدار شده است. آرشیان به سامین نگاه کرد. برای نخستین بار، ترس را در چشم شاگردش دید. اما چیزی که بیشتر از همه وحشتناک بود این بود که در دورترین نقطه آرشیو صدای قدم هایی به گوش می رسید. آهسته، منظم، نزدیک شونده، یک قدم، سکوت، یک قدم دیگر. سپس صدایی از تاریکی آمد: آرشیان نوروز...او نفسش را حبس کرد. صدا دوباره گفت: تو نباید کتاب را باز می کردی. آرشیان چراغ را بالا گرفت. در انتهای راهرو، سایه یی ایستاده بود. نه کاملا انسان، نه کاملا موجودی ناشناخته. چهره اش دیده نمی شد اما سه نور کوچک در تاریکی می درخشید. سه چشم و موجود برای سومین بار گفت: ما شش بار جهان را آغاز کرده ایم. مکث کرد و شش بار شما آن را خراب کرده اید. کتاب در دست آرشیان ناگهان سوخت. اما پیش از آنکه خاکستر شود آخرین جمله روی صفحه ظاهر شد: دوره هفتم آغاز شده است و بعد تمام آرشیو در تاریکی فرو رفت.
 
عقب
بالا پایین