صبح روز بعد دیگر خبری از جادوگر و کلبهی کوچکش نبود. مردمان دهکده او را در کلبهاش زندانی کردند و به آتش کشیدند چون فکر میکردند جادوگر پیر، شوم و پلید است و باران را از دهکده گرفته و زمینهای کشاورزیشان را خشک کرده است.
چند روز گذشت و خبری از باران نشد. زمینها همچنان ترک میخوردند و چاهها...
صبح روز بعد دیگر خبری از آن دخترک شاد و بیدغدغه نبود.
دختری که فکر میکرد ازدواج یعنی رسیدن به خوشبختی. از اینکه یک نفر را پیدا کنی که دوستت داشته باشد، بسیار خرسند میشوی و روی ابرها سیر میکنی. در فکر و خیال خود یک زندگی عاشقانهی دونفره ترسیم میکنی یک زندگی پر از چالش، پر از هیجان و دوست...
صبح روز بعد دیگر خبری از آن همه نوه نتیجه، دختر و پسر، درخانه مادربزرگ نبود. انگار با ب خاک سپردن مادربزرگ شادی و ذوق و شوق ما بچه ها هم با اون دفن شد. دیگر برادر با برادر غریبه شده است، دختر دایی ، پسر عموها، همان هم بازی های همیشگیمان باهم غریبه شده ایم، جوری ک انگار هیچوقت همدیگر را...
صبح روز بعد دیگرخبری از آن دخترو پسر هایی ک هر روز توی کوچه بازی میکردندنبود. چشم بهم زدنی قد کشیدیم و بزرگ شدیم. یادمه وقتی بارون می بارید، هممنون با ذوق میپریدیم توی کوچه، باکلی ذوق و خوشحالی بالا و پایین میپریدیم. چاله های کوچیک کوچه ک پر از اب بارون شده بودن رو از عمد لگد میکردیم، کلی...
دلم میخاد همه چیزایی ک تو ذهنم میگذره رو کاغذ بیارم و بنویسم ولی همین ک میخام شروع کنم ب نوشتن نمیتونم ذهنم خالی میشه نوشتن رو دوست دارم دوست دارم اما نمیتونم بنویسم نمیتونم کلامت رو بزارم کنار هم