صبح روز بعد دیگرخبری از آن دخترو پسر هایی ک هر روز توی کوچه بازی میکردندنبود. چشم بهم زدنی قد کشیدیم و بزرگ شدیم. یادمه وقتی بارون می بارید، هممنون با ذوق میپریدیم توی کوچه، باکلی ذوق و خوشحالی بالا و پایین میپریدیم. چاله های کوچیک کوچه ک پر از اب بارون شده بودن رو از عمد لگد میکردیم، کلی اب روی لباس هامون میپاشید، کفش هامون خیس و گلی میشد، ولی اصلا برامون مهم نبود. ما عاشق بارون بودیم، عاشق خیس شدن و دویدن توی کوچه. زیر قطره های ریز و درشت بارون دست های یخ زده کوچیکمون رو بهم میدادیم حلقه کوچیکی میزدیم وبلندبلند عمو زنجیر باف میخوندیم، صدای بلند آوازمون کوچه رو پر کرده بود وصدای خنده هامون گوش آسمون رو کر. حالا ک ب اون روز ها فکر می کنم چقدر زود گذشت. اون کوچه هنوز سر جاشه، بارون هنوز میباره، اما ما دیگه اون بچه های کوچیکی نیستیم ک با دیدن قطره های بارون از این سر کوچه تا اون سر کوچه بدویم و برای آسمون بارونی ذوق کنیم.