درحالی که از میان گوال عمیق آب رد میشد -گودالی که تکه های زباله روی سطحش همراه جریان آب دور میزدند و این طرف و ان طرف کشیده میشدند- دندان هایش از سرما بهم میخورد و دنبال سرپناهی میگشت فرقی نمیکرد کجا فقط دنبال یک سرپناه بود
این چطور؟
اخه کلمه گفت بود میچرخیدند
یا بجاش بگیم
همراه جریان...
تنها پولی که برایش باقی مانده بود فقط اندازه کرایه اتوبوس تا آتلانتا بود برنامهاش این بود که اول خودش را به انجا برساند و بعد به هر طریقی که شده راهی یکی از شهرهای ساحلی شود
درحالی که از میان گوال عمیق آب رد میشد -گودالی که تکه های زباله روی آن جمع شده بود- دندان هایش از سرما بهم میخورد و دنبال سرپناهی میگشت
فرقی نمیکرد کجا فقط دنبال یک سرپناه بود
«مرسی دوست شجاعم.»
جوری سرش را بالا گرفت، چانهاش را به سمت آسمان گرفت، چشمانش با اراده برق میزد. ماچ آبداری به فرق سرش کردم. «مرسی رفیق دلیرم.»
جوری گونهام را لیسید، بعد چرخید و مثل برق زد به دل جنگل برگشت. چند لحظه بعد، صدای شکستن چند تا شاخه آمد و درختهای غولپیکر شروع کردند به لرزیدن؛...
«بشر خودش را بیش از حد جدی میگیرد. این گناهِ نخستینِ جهان است. اگر انسانِ غارنشین خندیدن را بلد بود، تاریخ به گونهای دیگر رقم میخورد.»
«کلمات! فقط کلمات! چه هولناک بودند! چه روشن، چه زنده، و چه بیرحم! آدم نمیتوانست از آنها بگریزد. و با این همه، چه جادوی لطیفی در آنها نهفته بود! گویی...
رمان تاکسیدرمیست چند وقت پیش یکمش خوندم و واقعا برام جالب بود
خصوصا تلفیق جنایی و روانشناختی
https://forum.cafewriters.xyz/threads/24370/unread
@HADIS.HPF
https://forum.cafewriters.xyz/threads/43114/
داستان کوتاه قرار است بمیرم واقعا حیفه نخونید
خیلی عالی بود من داستان کوتاه نمیخونم چون اکثرا...
سلام مشخصات زیر ارسال کنید
🔸نام اثر : ...
نوع اثر : (فایل صوتی، رمان،ترجمه)
🔸ژانر : ...
🔸نام نویسنده /نام گوینده : ...
🔸توضیحات و معرفی مختصر اثر :
🔸لینک اثر: (اگر در انجمن تایپ شده)
در ضمن توجه کنید سایت اصلی در دست تعمیر هست و تا زمان بروزرسانی امکان اپلود و فروش وجود نداره
مردی آن سوی میلهها ایستاده بود و با مشت به فلز میکوبید. «لعنتی!»
صدایش گرفته بود، انگار ساعتها بود که داشت فریاد میزد. با دیدنش صاف ایستادم. « هعی حالت خوبه؟ چه خبر شده؟»
پلههای آخر را پایین رفتم و ناگهان خون در رگهایم یخ زد. او همان غریبهٔ جنگل بود. با دیدن او که همان پیراهن فاخر قبلیاش...
دوباره خُرخُر کرد. پلک زدم. «این دیگه چه کوفتی بود؟»
با حرکات آرام و حسابشده، نزدیکتر شدم. بازوهایش را بلند کردم و آستین لباسش را برای یافتن زخم گشتم. اما انگار هیچ مشکلی نداشت. خونی نبود. استخوان کج و معوجی بیرون نزده بود. کبودی هم نداشت و داشت خرخر میکرد. نکند هستینگز خواب بود؟
با تردید سرش...