آخرین فعالیت sohil

  • S
    sohil به Gandomi نوشته در موضوع شاخص رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    اتفاقی که افتاده غیرقابل باور بود. آخر برای چه؟ آیا واقعاً یک نفر سعی کرد بی‌هوشم کند؟ و بی‌تردید موفق هم شد. اصلاً این سوال احمقانه...
  • S
    sohil به Gandomi نوشته در موضوع شاخص رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    پس از شستن دست و صورتم بی‌هیچ سخنی مانتویم را پوشیدم و به گفتۀ او آمادۀ رفتن شدم. صبح می‌توانست دل‌انگیز باشد اگر در کنار اهورا...
  • S
    sohil به Gandomi نوشته در موضوع شاخص رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    همزمان با بسته شدن دیدگانم سیلی از اشک روی صورتم جاری شد. لب‌هایم می‌لرزیدند؛ کم‌کم این رعشه به سراسر جانم سرایت کرد و به سختی نفس...
  • S
    sohil به Gandomi نوشته در موضوع شاخص رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    «بشین تا سرد نشده بخور!» هنوز حرفش تمام نشده که پیتزایی که برایم گذاشته را با یک حرکت به سمت کابینت‌ها و یا شاید دیوار پرتاب کردم سپس به...
  • S
    sohil به Gandomi نوشته در موضوع شاخص رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    به یادش که افتادم خواب هم از دیدگانم ربوده شد. چشم‌هایم را باز کردم و سریع نشستم. قبل از هر چیز در اتاق را دیدم که نیمه‌باز است! خواب...
  • S
    sohil به Gandomi نوشته در موضوع شاخص رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    آسانسور باز شد و ما هم‌چنان بی‌حرکت بودیم. بدون شک اگر احوالم تا این اندازه نا به سامان نبود آنقدر در مقابلش مقاومت می‌کردم که دست...
  • S
    sohil به Gandomi نوشته در موضوع شاخص رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    «تو حق نداری به من دست بزنی.» به سرعت عقب کشید، سر تکان داد و به بیرون اشاره کرد. «خیلی خب، راه بیفت.» نباید همراهش می‌رفتم. باید...
  • S
    sohil به Gandomi نوشته در موضوع شاخص رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    با مردی که تقریباً شش‌سال قبل دیدم تفاوت چندانی نکرده، غیر از آنکه چهره‌اش جا افتاده و خطوط باریک و کمرنگی روی پیشانی‌اش دیده می‌شود...
  • S
    sohil به Gandomi نوشته در موضوع شاخص رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    هنوز از در اصلی ساختمان دور نشده که ناگهان صدایی شنید. به عقب چرخید و دو غولتشن سیاه پوش را دید. مردهایی که شبیه به گرگ‌هایی به طعمۀ...
  • S
    sohil به Gandomi نوشته در موضوع شاخص رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    از دستشویی که بیرون آمد لیلا مقابلش قرار گرفت. انگار در انتظارش بود که با کسی دردی از دل بگوید؛ خاله‌ای که از او کم سن‌تر است. با چهرۀ...
  • S
    sohil به Gandomi نوشته در موضوع شاخص رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    افروز آشفته‌تر از قبل تقریباً فغان زد. «اون خیلی کله‌شق و لجبازه، یک‌هفته‌ست اونجاست. چیکار باید بکنم؟» چشم‌های لیلا برای ثانیه‌ای تیره...
  • S
    sohil به Gandomi نوشته در موضوع شاخص رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    آمنه لقمه‌اش را جوید و اهورا را نگاه کرد سپس شادمان شد و ابرویی بالا پراند. «الهی شکر، خیلی خوشحالم کردی. یه تیکه جواهر باید براش پیدا...
  • S
    sohil به Gandomi نوشته در موضوع شاخص رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    «توی خونۀ ما دلیلی برای پریشونی نیست، من مراقب همه‌چیز هستم.» اهورا می‌گفت اما حقیقت این بود که امروز کمی شک داشت! یک نفر ناغافل آمده که...
  • S
    sohil به Gandomi نوشته در موضوع شاخص رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    «چطوره من و امیرعلی امروز یه صفایی به درخت‌ها بدیم؟ یکم آشفته شدن.» حاج رسول نیم نگاه به فضای سبز کوچکش انداخت و آهسته ابروهایش را در هم...
  • S
    sohil به Gandomi نوشته در موضوع شاخص رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    و بی‌درنگ از کنار آمنه گذشت و به سمت خانه حرکت کرد. خیریه جای خوبی بود. برای اینکه حال و هوای بهتری به او بدهد اما آن روز نام افروز در...
عقب
بالا پایین