آخرین فعالیت sohil

  • S
    sohil به Gandomi نوشته در موضوع شاخص رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    سپس همراه دخترک از اتاق بیرون رفت و به سمت پله‌ها راهی شدند. مروارید نیم‌رخ او را نگاه می‌کرد. بانوی جوان بیش از حد حساس بود. فکری مثل...
  • S
    sohil به Gandomi نوشته در موضوع شاخص رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    گذشته تلفن همراه لعن شده صبح به صبح زنگ می‌خورد و اوقات او را تلخ می‌کرد؛ از او گزارش روزمره می‌خواست و اهورا خسته شده بود. ماسماسک لعن...
  • S
    sohil به Gandomi نوشته در موضوع شاخص رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    پاسخش را به سردی دادند. پدربزرگش با روی ترش کرده به او خیره مانده، تسبیحش را با دو دست لمس کرد و ابروهایش را بیشتر درهم کشید. «ازت توقع...
  • S
    sohil به Gandomi نوشته در موضوع شاخص رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    پله‌ها را که پایین رفت افسانه خانم با صورت درهم مقابلش ایستاد. «مطمئنی اینجاست؟ خودت دیدیش؟ قراره چیکار کنی؟» ارشین و آترین هم آمده...
  • S
    sohil به Gandomi نوشته در موضوع شاخص رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    ارشین بازیگوشانه و بی‌صدا خندید. «کی خواست دخالت کنه؟ گفتیم اگه کسی رو داره خب بگه بریم خواستگاری.» افسانه خانم اما خیال نداشت مردجوان...
  • S
    sohil به Gandomi نوشته در موضوع شاخص رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    اکنون غروب شده که اهورا به خانه بازگشت. شانه‌هایش افتاده و حسابی خسته بود. هربار که به دل‌آرا فکر می‌کرد خونش به جوش می‌آمد و دلش...
  • S
    sohil به Gandomi نوشته در موضوع شاخص رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    در هر حال در زندگی اهورا هم دختری وجود نداشت. یک‌سال قبل دوست دختری داشت که ارتباطشان زود تمام شد. حالا اگر این ازدواج اوضاع را رو به...
  • S
    sohil به Gandomi نوشته در موضوع شاخص رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    آن روز مهرداد رو به آن پنجره نظاره‌گر برف شدید زمستان بود، غرق در فکر آهسته و شمرده سخن می‌گفت. «دیگه برام چیزی نمونده. همیشه دلم به یه...
  • S
    sohil به Gandomi نوشته در موضوع شاخص رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    «واسه همین می‌گم کاش نیومده بودی. ببین باهات چیکار کرد؟ فکر می‌کنی براشون مهمه خونتون رو بریزن؟ اصلاً چرا خودت رو قاطی دعوا کردی؟ فوقش...
  • S
    sohil به Gandomi نوشته در موضوع شاخص رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    «تو حق نداری اونو بزنی، ولش کن.» کمربند را از دستم بیرون کشید و به سمت دیگری هلم داد. «برو کنار ببینم.» و بار دیگر او را کتک زد. یک‌بار...
  • S
    sohil به Gandomi نوشته در موضوع شاخص رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    پرده را رها کردم و به عقب برگشتم درست همین لحظه لیلا داخل آمد. برایم چای آورده بود، لبخندزنان گفت: «چرت بعدازظهر نمی‌زنی؟» سینی نقرۀ...
  • S
    sohil به Gandomi نوشته در موضوع شاخص رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    از روی تأسف برای پیرمردی که این خلقیات را داشت سر تکان دادم. کم‌کم از تمام دنیا خشمگین می‌شدم، بیش از همه از دل‌افروز که گویی تمام...
  • S
    sohil به Gandomi نوشته در موضوع شاخص رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    آمنه جلو آمد و اجزای صورتش را درهم کرد. «چیزی نخوردی که، الهی بمیرم حتماً به خاطر این غوغاست.» سینی را برداشت سپس با نگاه دیگری به من از...
  • S
    sohil به Gandomi نوشته در موضوع شاخص رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    باردیگر نشستم. با اینکه اصلاً از آن اتفاقی که لیلا می‌گفت نمی‌ترسیدم. آمنه سینی غذا را مقابلم گذاشت و لبخند مهربانی زد. «بخور فدات بشم.»...
  • S
    sohil به Gandomi نوشته در موضوع شاخص رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    لیلا روی تخت یک‌نفرۀ گردویی نشست و با همان رخسارۀ نگران و درهمش به من زل زد. «چرا به این شهر اومدی؟ مگه مادر و پدرت نگفتن که نباید به...
عقب
بالا پایین