با دست پر از غذا زیر یک درخت بید مجنون نشستم. چمنهای نمزده را زیرم احساس میکردم و متاسفانه اهمیتی نداشت. چند ثانیه بعد جهانگیر خسته و خمیده از دور ظاهر شد. آواری از خودش را روی زمین گذاشت. او هم مثل من اهمیتی به چمنهای نمزده نمیداد.
- ببینم چی خریدی برام؟
دروغ را انتخاب کرد برای اظهار...