از دور صدای افتادن یه قوطی فلزی اومد؛ ایستادم و نفسهام رو نگه داشتم. مارکوس صداش رو پایین نگه داشت و زیر نفسش حرف زد:
- شنیدی؟
سرم رو تکون دادم؛ اینجا فقط متروک نبود... اینجا انگار هنوز چیزی نفس میکشید و من همون لحظه فهمیدم این شهر فقط خالی نشده بود؛ رها شده بود، به چیزی که هنوز اینجا...
جنگل تاریک بیشتر وحشتناک میشد و شاخهها زیر دست و پا صدا میدادن و برگها مثل چاقو لمس میشدند؛ سایهها عمیقتر و مثل موجوداتی نامرئی حرکت میکردن.
ریگان کنارم حرکت میکرد و صورتش محکم و جدی بود؛ نفسهاش تند و کوتاه و چشمهاش به هر حرکتی در تاریکی دوخته شده بود.
هارپر کلماتش رو توی دندونهاش...
نفسم یهو خالی شد؛ هارپر زیر لب فحش داد و مارکوس خشکش زد. جیمز دندونهاش رو به هم فشار داده بود و صداش میلرزید:
- بهتون که گفتم... چیزیم نیست...
اما لرزش دستهاش لو میداد که دروغ میگفت؛ چند ثانیه هیچکدوم حرفی نزدیم و فقط صدای نفسهامون و خشخش درختهای جنگل به گوش میرسید. یه حس سنگین مثل...
•○°●| به نام خدای شاعران |●°○•°
چالش شعرنویسی «از دید دیگری» به ایستگاه پایانی خود رسید.
در این چالش آثار ارسالی با تمرکز بر زاویه دید خلاقانه، تصویرسازی و اثرگذاری مفهومی مورد بررسی قرار گرفتند.
از تمامی شرکتکنندگان عزیز که با ذوق، خلاقیت و نگاههای متفاوت خود فضای چالش را غنیتر کردند،...
به روزای کنکوری بودن
به شیرین و تلخ بودنش
به اونی که رفته و دیگه برنمیگرده تا ابد
به شهر جدید
به شغل جدید
به درس های جدید
به تصمیم جدید
و به بی حسی که الان دچارشم