دلنوشته منی در آن سوی جهان | به قلم طوفان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Tufan
  • تاریخ شروع تاریخ شروع

Tufan

.خالۀ ارشد لنا.
کاربر VIP
منتقد
ناظر همراه
ژورنالیست
ویراستار
مشاور
نوشته‌ها
نوشته‌ها
1,424
پسندها
پسندها
13,867
امتیازها
امتیازها
598
سکه
1,160






نام اثر: منی در آن سوی جهان
نام نویسنده: طوفان
ژانر: تراژدی، فلسفی، روانشناسی
مقدمه:
همیشه زمانی در زندگانی آدمیان فرا می‌رسد که
تکه‌ای از خود را گم می‌کنند، بدون آن‌که بفهمند. این آغاز ماجرا است.
زمانی که متوجه این کمبود بشوند، شاید بیشتر از یافتن نیمه‌ی گمشده‌شان می‌کوشند. این یک تلنگر است.
گمشده دورتر و دورتر می‌شود.
می‌توانی آن را بیابی اما جایی در آن سوی جهان هستی و این نقطه‌ای نامعلوم است میان آغاز و پایان تو... .
پایانت، یا مرگ است و یا گمشدگی ابدی... .

تقدیم به منی که دیر فهمیدم جزئی از من بود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
•○°●‌| به نام خالق واژگان ‌|●°○•°

a37469_IMG_20241225_114901_902.jpg


نویسندگان گرامی صمیمانه از انتخاب انجمن کافه نویسندگان برای ارائه آثار ارزشمندتان متشکریم!

پیش از شروع تایپ آثار ادبی خود، قوانین و نحوه ی تایپ آثار ادبی در"انجمن کافه نویسندگان" با دقت مطالعه کنید.
‌‌



پس از گذشت حداقل ۱۵ پست از دل‌نوشته، می‌توانید در تاپیک زیر درخواست نقد دل‌نوشته بدهید. توجه داشته باشید که دل‌نوشته‌های تگ‌دار نقد نخواهند شد و در صورت تمایل به درخواست نقد، قبل از درخواست تگ این کار را انجام بدهید.




پس از نقد پست میتوانید برای تعیین سطح اثر ادبی خود درخواست تگ بدهید.





شما می‌توانید پس از درخواست تگ درخواست جلد بدهید



همچنین پس از ارسال 20 پست پایان اثر ادبی خود را اعلام کنید تا رسیدگی های لازم نیز انجام شود..




اگر بنا به هر دلیلی قصد ادامه دادن اثر ادبی خود را ندارید می توانید درخواست انتقال به متروکه بدهید تا منتقل شود..





○● قلمتان سبز و ماندگار●○
«مدیریت تالار ادبیات»
 
گاهی نقطه شروع ما انسان‌ها نه فقط با تولد آغاز و نقطه پایان نیز مرگ نخواهد بود.
بلکه نقطه آغاز و پایان، جایی میان خودشناسی و عوض شدن شخصیت قرار می‌گیرد.
تولد آغازین و مرگ پایانی به خواست ما نیست، در صورتی که خودشناسی و عوض شدن انسان‌ها بی‌آن‌که بدانند به دست خودشان انجام می‌گیرد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
گورستان‌های زیادی سرتاسر هر انسانی را در بر می‌گیرد. این گورستان‌ها گاه محل دفن کسی که دوستش داری و گاه محل دفن خودت خواهند بود.
گاه زود به زود به قبر‌ها سر می‌زنی و هر بار سنگشان را می‌شویی. گاهی هم فراموش‌شان می‌کنی. اما من سر زدن دوباره را نمی‌خواهم. من خود قبلی‌ام را می‌خواهم.
شاید اگر در رویایی شیرین می‌زیستم، بازگشتم خواسته‌‌ی کوچکی بیش نبود اما... .
من خودم را گم کردم. او دفن شد. در جهانی که نه رویایی بود و نه شیرین... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
نمی‌دانم دقیقاً از کجا آغاز شد. شاید از روزی دلگیر زیر باران یا حتی روزی کاملا آفتابی... .
شاید از شکسته شدن لیوان یا خراب شدن یک متن، دقیقا نمی‌دانم.
شاید زمانی دریافتم من، من نیستم که فرسخ‌ها دورتر با لبخندی تلخ مرا نظاره می‌کرد. دیگر مثل همیشه نبودم و تنها اشتیاقی که در من زنده بود، یافتن یک گمشده بود.
تمام ورق‌هایی که با اشتیاق به دیوار آویخته بودم را برداشتم و گلدان‌ها را دور از چشم مخفی کردم که شاید او غمگین شود و برای تلافی بازگردد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
اما او... .
نه تنها بازنگشت، بلکه دورتر و دورتر شد و من تنها توانستم رفتنش را تماشا کنم.
به نظر نمی‌آمد خیال آمدن داشته باشد. او هم از دنیا بریده و از تمامی آدم‌ها رنجیده بود.
منِ عزیزم، بی‌شک اگر من هم بار دیگری به این دنیا معرفی شوم، از انسان‌ها فاصله خواهم‌ گرفت.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
دنیا را بی‌وجود همه تصور کرده بودی، غیر از خودت... .
می‌دانی دنیا بدون تو چگونه است؟ سرد و بی‌روح... .
درست مانند مزرعه‌ای که سال‌ها است محصولی ندارد. دنیا بدونِ تو چیزی کم دارد. حس وجود تو، حرف‌های دلگرم کننده‌ات، نظراتی که سعی می‌کردی بی‌منظور باشند و یک خنده تو همگی از جهان گریختند و دیگر... بازنگشتند. هر کسی در دنیا به اندازه خودش تاثیری می‌گذارد، چنانچه روزی نباشد، انگار هستی چیزی کم دارد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
جالب است، نه؟ شاید قلق همه را خوب بدانم اما... .
حتی ذره‌ای از قلق‌های خودم را به یاد نمی‌آورم. می‌توانم باران را به آسمان برگردانم ولی تو را به خودم، شاید هرگز.
هر بار سعی دارم با روش‌های تو تصمیم بگیرم، انگار حتی دیگر لجباز هم نیستم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
به نظر باران آن روز هم حتی رمق باریدن نداشت. آسمان هم ناخوش‌احوال بود و حتی نمی‌دانست چه می‌خواهد!
لحظه‌ای بارانی و لحظه‌ای دیگر رگه‌ای از رنگین‌کمان و بعد هم بادهای سرد و سوزان... .
دیگر آسمان که این‌گونه بود، انتظاری از من می‌رود؟ من حتی از آسمان هم ناخوش‌تر بودم و دنبال فردی که مانند خودم حالم را درک کند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
یک حرکت، یک امید، یک راه و یک جرقه می‌توانست باعث ادامه دادن شود. می‌توانست از دور‌ شدن جلوگیری کند و ذره‌ای از من قبلی را بازگرداند.
اما اگر روزی نیروی جاذبه‌ای وجود نداشت و زمین همانند فضا می‌شد، آن روز من هم حتما حرکت می‌کردم. آخر سر همه‌ی کار‌ها بهانه‌گیر شده بودم و چه بهانه‌ای بهتر از "نمی‌توانم" ؟
فکر می‌کنم " نمی‌توانم" باز هم به فرهنگ لغات اضافه شده و کارها را به عجیب‌ترین روش ممکن سخت می‌کرد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
عقب
بالا پایین