دلنوشته منی در آن سوی جهان | به قلم طوفان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Tufan
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
حتی لحظه‌ای دیدن خود در آینه نیز آزار دهنده‌ترین لحظه را رقم می‌زد، چه برسد به دیدن دیگر انسان‌ها... .
افکارم، رفتارم، گفتارم و حتی نوشته‌هایم جایی شبیه به خودم می‌شدند که هیچ انسانی وجود نداشت.
اما حالا... حالا که هیچ انسانی دورم نبود، چرا؟ من شبیه خودم نیستم، گویی به وجود آن موجودات دو پا عادت کرده‌ام.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
باور کنی یا نکنی، هنوز هم او را در دو قدمی خود می‌بینم. در یک انسانی که سال‌هاست می‌شناسمش یا حتی در یک غریبه... .
در یک رفتار یا حتی یک تیکه کلام... .
اما همین‌که می‌خواهم بازگشتش را طلب کنم، باز هم دو قدم تبدیل به صدها و هزاران قدم می‌شود.
نه می‌توانم توهم بنامم‌اش نه حقیقت محض... .
انگار جایی میان این دو گیر افتاده، درست مانند من... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
نمی‌دانم این حس عجیب و غریب بی‌گانگی را چه بنامم که نه اختیاری است و نه اجباری... .
نه می‌توانم از آن بگریزم، نه می‌توانم بپذیرم. تنها می‌توانم تا زمان بازگشت تحمل کنم.
انگار همه چیز در زندگی این منِ جدید میان دوراهی مانده است و برای انتخاب‌های ساده هم تفکری بیش از حد، لازم است.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
ببینم برای تو هم انسان بودن سخت است؟ قدرت انتخاب، عقل، منطق و خیلی چیزهای دیگری هستند که به انتخاب راه درست کمک می‌کنند.
اما حتی قدر یک عروس دریایی نیز نیستیم، "عروس دریایی بدون مغز هم از اشتباهاتش درس می‌گیرد".
می‌ترسم، از انتخاب کردن، از درس نگرفتن و از فراموش کردن؛ حتی از این‌که تصمیم گیرنده من هستم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
روز‎‌ها می‌گذشت و او دورتر و دورتر و منِ جدید بر این جسم غالب و غالب‌تر می‌شد.
حتی قاضی هم اعتراض را وارد اعلام نکرده بود. او تنها حکم بررسی انسانیت داده بود و بس!
نمی‌دانم این بررسی به کجا خواهد رسید، شاید واقعاً هم از جنس این انسان‌ها نیستم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
تو هم رفتنت را حس می‌کنی؟ صدای قدم‌هایش از هر بانگی پر‌آوازه‌تر و رفتنش عطر گل‌های نرگس را می‌دهد.
مانند کسی که برای آخرین بار خداحافظی فراموشش شده بود، کوچه به کوچه و خیابان به خیابان به دنبالش دویدم.
تنها چیزی که دست گیرم شد، منِ جدید بود. دستور برگشت صادر شد و من از همان مسیر بی‌او بازگشتم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
راستش نمی‌دانم چگونه آدم‌ها می‌توانند من را دوست بدارند. این وحشتناک‌ترین چیز در مورد خودم است.
شاید آن‌ها هنوز منِ قبلی را دوست دارند، نه منِ اکنون و باور به تغییر دارند.
تغییری که اگر رخ ندهد دیگر کسی را برایم باقی نمی‌گذارد!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
ما انسان‌ها می‌توانیم انتخاب کنیم، عقل حکمرانی کند یا دل؟ حتی می‌توانیم برگزینیم که خود، کدام یک باشیم.
اما چیزی که قابل انتخاب نیست، شخصیت انسان‌های اطرافمان است. اگر بتوانیم بین عقل و دل تعادلی برقرار کنیم، می‌توانیم تا حدودی از مشکلات را برطرف سازیم. اما مشکل واقعی جایی به وجود می‌آید که عقل و دل یکی باشد و هیچ‌کدام تلاشی برای حرکت نکنند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
نمی‌دانم باید خوشحال باشم یا نه! من یک آدم جدید نیستم، من یکی از ورژن‌های گذشته خود هستم!
ورژنی که چه خوب چه بد آرامش بیشتری داشت، با انسان‌های کمتری ارتباط برقرار می‌کرد و ذهنش درگیر انسان‌های کمتری بود.
نمی‌دانم باید بگذارم برود یا دنبالش بروم. مردم او را بیشتر دوست دارند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
منِ واقعی را از نزدیک هم می‌توان دید، بی‌آن‌که در آن سوی جهان باشد.
جایی می‌توان ملاقاتش کرد که نزدیک است اما از همیشه دورتر... .
چیزی مثل یک دیوار فولادی او را از من برای همیشه جدا می‌کند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
عقب
بالا پایین