من روباهام؛ نه از آنهایی که در قصهها میدوند و دنبال شکارند؛ من انسانیام که جهان را روباهوار میبیند.
برای من آدمها شکل ثابتی ندارند؛ اخلاق، ترس و غرورشان مدام آنها را تغییر میدهد.
هر کسی که از کنارم رد میشود در ذهنم چیزی بیش از یک انسان است؛ موجودی که دُم دارد، بال دارد یا پنجههایی که ناخواسته از آستینش بیرون میزنند.
مدتهاست فهمیدهام انسانها خودشان را آنگونه که هستند نشان نمیدهند، اما رفتارشان آنها را لو میدهد. یکی با شانههای صاف و نگاهی طلبکار راه میرود و بیآنکه بداند، پرهای طاووس از پشتش بیرون زده است.
دیگری همهچیز را جمع میکند، حتی چیزهایی را که به کارش نمیآیند؛ او سنجابی است با دلی لرزان که همیشه در انتظار خطر است. بعضیها نیز از تصمیمهای ساده میهراسند مانند خرگوشهایی که مدام آمادهی گریختنند.
برخی نیز فقط تقلید میکنند و میخندند، ادا درمیآورند و بیآنکه بدانند خودشان را گم کردهاند. من نگاهشان میکنم؛ نه از بالا و نه با قضاوت، بلکه از سر کنجکاوی. میخواهم بفهمم چرا آدمها اینقدر شبیه هم میشوند و در عین حال، اینگونه متفاوت رفتار میکنند.
چرا یکی حاضر است همهچیز را فدای دیده شدن کند و دیگری در سکوت فرسوده شود؟ چرا بعضیها شجاعت را فریاد میزنند و برخی دیگر، بیصدا آن را زندگی میکنند؟
راستش را بخواهی من فقط تماشاگر نیستم؛ خودم هم در این آینهها گیر افتادهام.
گاهی طاووس میشوم، گاهی خرگوش و گاهی سنجاب. روباه بودن یعنی همین دیدن، فهمیدن و همزمان شک کردن در عین زیرکی.
یعنی پذیرفتن اینکه زیرکی همیشه نجاتبخش نیست و آگاهی، گاهی سنگینترین بار دنیاست.
این جنگل از درخت و خاک نیست؛ جنگلِ آدمهاست. پر از دمهایی که پنهان میشوند، بالهایی که هر چشمی آنها را نمیبیند و پنجههایی که ردشان را بر زندگی جا میگذارند.
من فقط روایت میکنم؛ نه برای آنکه حقیقتی را تحمیل کنم، بلکه برای درکِ عمیقتر این جامعهٔ انسانی.
اگر خوب نگاه کنی، شاید در یکی از این دمها یا بالها، انعکاس خودت را میببینی.