اختصاصی بازرس جاجر

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Cheat
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
رمان تلازم (نسخه اصل خود رمان خیلی َ و ُ داشت، ولی من دیگه رو اینکه شما کلاس اول رو گذروندید و بلدید همین طوری بخونیدش حساب کردم)
@Nargess86

دستانش را زیر چانه‌اش گذاشته بود و داشت از پنجره‌ی کافه، خیابان‌ها را نگاه می‌کرد که صدای کشیدن پایه صندلی را شنید. به کسی که این‌‌ کار را انجام داده بود، خیره شد. شیما بود، دوست، هم ‌دانشگاهی و همکارش. کسی که برای مهنا خواهر بود. (ادامه: با هم تو دانشکده پزشکی دوست شدن و جفتشون بچه پولدارن و با یه پسر مغرورم دوسته.) شیما با لبخند می‌گوید:
- حقا که واقعاً یه دکتری مهنا! (نگفتم؟)
لبخند تبسمی برایش زد. (لبخند تبسمی؟ چرا باید از دو تا لغت مترادف ترکیب بسازی؟ به دوست رفیقیش لبخند تبسمی زد؟)
- دلم می‌خواد زودتر ببینمش شیما. (نگران نباش، قطعا تا کمتر از دو صفحه دیگه یه آسمونی به زمین میاد که ببینیش.)
شیما کلافه شده بود؛ چرا که هر روز حرف شهاب را پیش و رویش قرار می‌داد.
- مهنا؟ میشه دیگه فراموشش کنی؟ (شیما داره حیف می‌شه، باید تراپیست شه.) کمی درباره‌ی کار و بیمارستان حرف بزنیم، این‌طوری بهتره.
مهنا اصلاً حرف‌های او را متوجه نشده بود.
- شیما، من خیلی دوستش دارم! نمی‌تونم ازش بگذرم. (منم دارم حیف می‌شم، باید پیشگو شم.)
اما بعد با گیجی گفت:
- اِ! چی گفتی؟
شیما کلافه، دستی به صورتش کشید.
- میگم، میشه درباره‌ی کار و بیمارستان سخن بگیم؟
مهنا سرش را پایین انداخت.
- راست میگی. شیما جلسه‌ی پیوند قلب کی هست؟
نگاهی به ساعت شیشه‌ای و مارک‌‌دارش (بیا. حدسام تکمیل شد.) انداخت:
- بیست دقیقه‌ی دیگه.
هول‌زده، سراسیمه کیفش را از روی میز برداشت و چادرش را هم روی سرش درست کرد. (نه به چادر، نه به کافه، نه به دوست پسر، نه به ساعت مارک‌دار.)
- بریم شیما که خیلی دیر شده.
عجله‌ای که به مهنا دست داده بود، بر شیما هم دست داد. (تا حالا نشنیدم عجله بر کسی دست بده. اصلاً مگه عجله دست داره؟)
- آره، بریم.
هردو از کافه خارج شدند و راهی بیمارستان شدند. وقتی که رسیدند، مهنا به اتاقش رفت و روپوش سفیدرنگ را بر تنش کرد و به سمت اتاق جلسه حرکت کرد. تقه‌ای به در زد و وارد اتاق جلسه شد. روی صندلی کنار شیما جا باز کرد و نشست.
صحبت‌های آقای مسعودی به گوشش فرا رسید:
- این هفته خانم افروزی و آقای افروزی پیوند قلب رو داشته‌ باشن، مینا دختریه که پنج سالشه و قراره فردا پیوند قلب داشته‌ باشه و آرزوشه که زنده از اتاق عمل بیرون بیاد. (بقیه بیمارها همشون نشستن دارن دعا می‌کنن بمیرن.)
مهنا و شهاب هم‌زمان سرشان را بالا آوردند و با تعجب به چشمان هم‌دیگر خیره شدند. هر چند که تا الآن یک‌بار با ‌همدیگر عمل پیوند قلب داشته‌اند. (راسپوتین باید جلوم لنگ بندازه.)
جلسه که به اتمام رسید، مهنا تنهایی راه خانه را در پیش گرفت.
دَرِ خانه را با کلید باز کرد و وارد شد.
مادرش درحال درست کردن قیمه ‌بادمجان برای مهمانان شب بود که داشت برایشان مُهیا می‌کرد. (مهیا انگار خواهر خود مهناست.)
 
آخرین ویرایش:
رمان آوای دروغین ماه
@شکوفه فدیعمی:

با غم و ناراحتی روی فرش کهنه‌ی خونه ولو شدم.
خونه به طرز عجیبی بوی خاک و سکوت گرفته بود. (بگو سوت و پیتو کور بود خودتو خلاص کن)
سکوتی که فقط صدای نفس‌های نامنظمم رو توی خودش گم کرده بود و این فضا بیش از اندازه برای من سنگین بود. (والا یه طوری تو هم تو هم جمله بندی کردی نفس منم نامنظم شد)
دستم رو روی گلوم گذاشتم‌، (مگه مشکل روانی ای چیزی داری خدایی نکرده؟) که بی‌اراده عکس داوود که روی میز کوچیک کنار پنجره گذاشته بودم به چشمم خورد. (امان از داوود)
همون عکسی که هر بار با دیدن لبخند مهربونش قلبم به طرز فجیعی فشرده می‌شد؛ (متاسفم که مجبورم صادق باشم ولی توصیف احساسات از تاب و سرسره پارکم عمومی تره) چون لبخند و انرژی برادرانش برای من مثل یک زندگی رنگی زیبا بود. اما از وقتی رفت، انگار همه‌ی رنگ‌های دنیا برام سیاه شدن.
آخ، باور نمی‌کنم که از داوودم، داداشی من، پناهگاه زندگی من، همه‌کس من؛ فقط یه قاب‌ عکس مونده باشه. (مگه از ما فسیلی چیزی نگه میدارن خانوادمون؟)
با این فکر بی‌اراده هق زدم و گریه کردم. (درست میشه ایشالا) خدایا بعد از رفتن داوود من چیکار کنم؟! چطور بدون داوود زندگی کنم و نفس بکشم؟! (داری میکشی دیگه)
خدایا، من که از قبل تنها بودم و از دار دنیا فقط همین یه برادر رو داشتم. پس چرا اون‌هم از من گرفتی و تنها‌ترم کردی؟ (خدا که بیکار نشسته روابط تو رو با داوود بررسی کنه، هشت میلیارد آدم تو دنیاست)
چراهای زیادی توی سرم درحال چرخش بودن. بی‌اراده پیرهن داوودم رو با دست‌های بی‌جونم، محکم فشار دادم و زجه زدم.
«نباید این‌قدر زود از پیش من می‌رفتی داداشی.» (اوکی، میشه از داوود مووآن کنی کم کم؟ داره حوصلم سر میره)
اشک پشت اشک می‌ریختم، حس می‌کردم دنیا برام به پایان رسیده بود و این‌ چه‌قدر برای من تلخ و کشنده بود.
هق‌هق بی‌صدام سکوت خونه رو به طرز تلخی شکسته بود که ناگهان نگاه پر از غمم به یه شعله‌ی سیاه و سرشار از انتقام تغییر کرد.
از روی فشار و عصبانیت دستم رو مشت کردم و محکم روی زمین کوبیدم. با چشم‌های که از خشم و گریه، قرمز شده بودن به چشم‌های داوود توی قاب‌ عکس خیره شدم و با صدایی که از شدتِ بغض اما پر از بوی تهدید می‌لرزید گفتم: «راحت نمی‌ذارم… نمی‌… نمی‌ذارم کسی که تو رو از من گرفته، توی این دنیا راحت زندگی کنه.» (این صحنه رو تو یه رمان دیگه هم دیدم. ظاهرا دچار پدیده ی داوودژو شدم)
بی‌اراده با این‌ حرف گلوم از فشار بغض سنگینم درد گرفت، اما باز روی خودم مسلط شدم و در ادامه گفتم: «به خدا قسم داوود، به همین قطره‌های اشکم قسم، جوری زندگیشون رو براشون جهنم می‌کنم که هرروز آرزوی مرگ کنن.»
با این حرف نفس عمیقی کشیدم و اشک‌های روی گونه‌هام رو با پشت دستم پاک کردم. سعی کردم لرزش دست‌هام رو کنترل کنم.
اما حس تلخ انتقام هم‌چنان در وجودم می‌جوشید. (حس تلخ انتقام وایب شامپوی پرژک بوی خوش طبیعت رو بهم میده.) دیگه وقت ضعیف بودن و گریه‌زاری نبود، وقت یه گوشه نشستن و بغل کردن افسردگی هم نبود. الان وقت گرفتن انتقام خون برادرم بود؛ چون اون هیچ‌وقت دوست نداشت من رو این‌طور شکست‌خورده ببینه. (چه زود به حرفم گوش داد. باید تراپیست شم)
با این فکر آهی کشیدم و اراده‌ای که نمی‌دونم چطور از اعماق وجودم بیرون کشیده بودم. با بدنی لرزون از زمین به سختی بلند شدم.
حس می‌کنم استخون‌های بدنم هنوز درد می‌کنه، اما درد بدنم در برابر آتش انتقامی که درون قلبم شعله‌ور بود، هیچ بود.
چشم‌هام رو با غم، باز و بسته کردم که نگاهم به فضای خونه افتاد؛ درب و داغون... .
یه خونه‌ی هفتاد متری قدیمی دو خوابه با دیوارهای ترک خورده به رنگ کرمی و آشپزخونه‌ی درب داغون. (فکر کن یارو داداشش مرده و طعم تلخ انتقام خونشو به جوش میاره بعد داره به رنگ دیوارا فکر میکنه. خدایا حکمتتو شکر.) این بود زندگی من و برادرم، چه روزهایی رو گشنگی و بی‌پولی کشیدیم اما به هر حال با داشتن هم خوش‌حال بودیم. (والا ما که بی پولی و گشنگی نکشیدیمم خونه هفتاد متری نداریم) گاهی صدای خنده‌هامون تا آسمون و گاهی صدای دعواهامون تا خونه‌ی همسایه بغلیمون می‌رسید. جالب این‌جاست همسایه بغلی ما یه پیرزن تنها زندگی می‌کرد. (نمیگفتی هم میشد حدس زد) برادرم از سر مهربونی خیلی هواش رو داشت. چشم‌هام شاهد بودن که این پیرزن با شنیدن مرگ برادرم چقدر گریه کرد و شکسته شد. انگار که پسر خودش فوت کرده بود.
با این فکر دوباره نگاهی به خونه‌ی بدون داوود کردم. سکوت خونه خیلی ذهنم رو به‌هم ریخته بود اما سکوت من رو نمی‌شکست. چون سکوتی شده بود که من باید اون رو با فریاد انتقام پر می‌کردم و خواهم کرد. (وای دوباره داوود یادش افتاد)
 
آخرین ویرایش:
رمان هر شب بی نام
@HADIS.HPFHADIS.HPF عضو تأیید شده است.

ضمن تبریک گفتیم به برترین رمان فصل هم یه سر بزنیم
فصل اول:
هر شب، ساعت ۹
ساعت هنوز ده دقیقه به هشت صبح، مانده بود که وارد حیاط آسایشگاه شدم. (غیر این بود باید تعجب میکردیم. همه روانی هستن و پر طرفدار.)
هوا سرد نبود، اما باد آرامی بین شاخه‌های خشک درختان بی‌برگ می‌پیچید و صدایی شبیه زمزمه تولید می‌کرد. (باقی بادها عربده میکشن)
دیوارهای آجری بلند، پنجره‌هایی با نرده‌های فلزی و چراغ‌هایی که مثل نفس‌های خسته، زرد و بی‌رمق می‌تابیدند، (چراغ چطوری باید بتابه که بفهمیم سرحاله جدی؟) محیط را انگار از زمان بیرون انداخته بودند.(باور کن از خود مارتین هایدگر بپرسی نمیفهمه محیط چطوری از زمان بیرون انداخته میشه)
در ورودی با صدای تق‌تق آرامی باز شد. پرستاری با روپوش سفید، موهای جوگندمی بسته‌شده پشت سر و نگاهی بی‌حوصله، (پرستار؟ یا سوپراستار؟) سرش را از لای در بیرون آورد:
«خانم دکتر، زود اومدی.»
«بله، امروز خیابون‌ها خلوت بود.»
به ساعتم نگاهی انداختم:
«ساعت هشت وقت با بیمار ۲۷، وقت ملاقات دارم.»
چیزی نگفت. فقط در را کامل باز کرد و به راهرو اشاره کرد. قدم‌هایم روی کف‌پوش سرد و سنگی راهرو پژواک ضعیفی داشت. (محیط متعفن و بی روح) از پشت درهای بسته، صداهایی می‌آمد. گاهی خنده، گاهی گریه. یکی بی‌وقفه فریاد می‌کشید:
«خاموشش کن… خاموشش کن… .» (خود لامپ بی رمقه، این بنده خدا زجر میکشه، چرا خاموشش نمیکنید جدی؟🙁( )
بوی تند مواد ضدعفونی با بوی تخم‌‌مرغ آب‌پز مانده و چیزی مثل زنگ‌زدگی قاطی شده بود؛ بویی که انگار فقط مخصوص همین‌جاست.
نه بیمارستان بود، نه خانه!
جایی بود، بین بودن و نبودن!
اتاق ۲۷ ته راهرو با در سفید و پلاکی که زنگ‌زده نارنجی رنگ بود.
یکی از پرستارها که از اتاق بغلی بیرون آمد، نگاهی بهم انداخت و گفت:
«آرومه امروز. ولی دیشب تا صبح با شیشه حرف می‌زد.» (ماشالا گزارشات بالینی بیمارستان چقدر حرفه ای انجام میشن)
بی‌ آنکه واکنش من را ببیند، رفت. دستگیره سرد بود. بازش کردم.
داخل اتاق، مریم روبه‌روی پنجره نشسته و پشتش به من بود. موهای فرفری سفیدش مثل مه، شانه‌اش را پوشانده بود.
یک صندلی فلزی دیگر آن‌سوی اتاق بود.
روی زمین، مداد شمعی‌های رنگی پخش شده بودند. با آن‌ها شکل‌هایی روی دیوار کشیده بود: خورشیدهایی بی‌لبخند، آدم‌هایی بدون چشم. همه‌چیز بی‌چهره بود. (اینکه دکتر فکر میکنه خورشید جدی لب داره و لبخند میزنه نگرانم میکنه.)
به‌آرامی گفتم:
«سلام مریم، رها هستم، من رو یادته؟»
مریم سرش را کمی چرخاند.
چشمانش سبز بود. ولی نه آن سبزی زنده‌ی معمولی، سبزی‌ که انگار چیزی از پشتِ مرز هوشیاری به تو نگاه می‌کرد. (مثلا سبز چمنی پشت مرز هوشیاریه سبز پولداری رفته لب مرز با تیر زدنش؟) لبخند زد.
«گفتن تو میای. گفتن بالاخره میای.»
ابروهایم بالا رفت:
«کی گفت؟»
«همون که هر شب باهام حرف می‌زنه.»
ساکت ماندم. مریم باز سرش را به شیشه تکیه داد.
«شیشه‌ها صدا دارن، دکتر. ولی به همه نمیگن. فقط اگه دلت شکسته باشه، باهات حرف می‌زنند.» (دیوونه ها هم دلنوشته مینویسن جدیدا)
روی صندلی نشستم. نمی‌دانستم حرف بزنم، بنویسم، یا فقط نگاهش کنم.
او آرام دستش را دراز کرد، یکی از
مداد شمعی‌‌ها را از زمین برداشت و میان انگشت‌هایش فشرد و در حالی که سرش را به شیشه تکیه داده بود، با انگشت اشاره رویش کشید و گفت:
«بچگی‌ات هم زمستونی بود، نه؟»
«چی؟»
«اون روزی که رفت. هوا همین شکلی بود.»
نفس توی سینه‌ام گیر کرد. (ببین با هر یدونه مریض نفس تو سینه ات گیر کنه بعد سه چهار سال کار باید دریچه های قلبت رو عمل کنی ها)
«کی رفت؟»
مریم لبخند زد.
«تو یادت نمیاد… ولی اون یادشه.»
دیوار روبه‌رو رنگ گرفته بود.
خط‌هایی درهم، مثل نقشه‌ی نامفهومی از ذهن کسی که سال‌هاست حرف نزد، اما هنوز خوب بلد بود، حقیقت را لای نقاشی‌ها بپیچید.
سکوت کردم. او هم دیگر چیزی نگفت. (دوستای من بیشتر رو دوست پسرشون کنترل دارن تا این دکتره رو بیمارهاش)
فقط مدادها را دوباره کف زمین پخش کرد و شروع کرد آرام‌آرام به زمزمه کردن چیزی که شبیه لالایی بود.
 
آخرین ویرایش:
رمان برج میزان
@DOLLSINDOLLSIN عضو تأیید شده است.

مادرم می‌گوید تا چهار سالگی، جهان برای من یک سینمای صامت بود. من فقط تماشا می‌کردم، بدون اینکه کلمه‌ای برای توصیف دنیای کودکانه‌ام و رنگ‌هایش داشته باشم. (اگه جهان براش سینمای صامت بوده که یا این باید کر می‌بوده یا بقیه هم باید لال می‌بودن:)) ) پاهایم نیز مشکل داشتند. (بدبختی‌ایم بوده این بنده خدا نداشته باشه؟) روی زمین کشیده می‌شدند، انگار که وزنشان بیشتر از توانم برای قدم برداشتن بود. (منم صبحا که میخواستم برم مدرسه همین حس رو داشتم، طبیعیه، سخت نگیر.) پزشک‌ها می‌گفتند مشکل مادرزادی ندارم و مغزم سالم است، اما انگار یک نفر دکمه‌ی «روشن» وجودم را فشار نداده بود. (چقدر منطقی) خانواده‌مان در بهت و غم فرو رفته بود. چرا که من پس از سال‌های طولانی و تلاش‌های فراوان متولد شده بودم. همه می‌دانستند که پدر و مادرم دیگر نمی‌توانستند پس از من بچه‌دار شوند. (رمانه یا کلکسیون معلولین؟) مادر‌بزرگم نذر کرده بود و برای حاجت‌روا شدن و شفا یافتنم، مدام مرا با خودش می‌برد به مشهد و هر امام‌زاده‌ای که بر سر راهش می‌دید. (شاید اون وسط به بیمارستانا هم سر میزد بد نبود.) من چیز زیادی از آن روز‌ها به خاطر ندارم، اما میله‌های نقره‌ای و طلایی درخشان ضریح‌ها هنوز در میان خاطرات مبهم و رنگی کودکی‌ام تلألو می‌خورند. درست در برهه‌ای که پدرم در جست‌و‌جوی یک مدرسهٔ کودکان استثنایی معقول و خوب بود، مادربزرگم نیز بالاخره از حرم‌گردانی من ناامید و خسته شده بود. (باز خوبه باباش عقل داره) نهایتاً هم به جای آن‌ حرم‌های پر زرق و برق، در یک روز پاییزی و بر روی سنگ‌فرش خاکی و برگ پوشانِ یک پارک شفایم را یافته بودم. در حال تماشای رژهٔ مورچه‌ها بر خطی صاف بو‌ده‌ام و مادرم پای تلفن بوده است. با بی‌حواسی از من دور شده و تنها هنگامی به خودش آمده که گم شده بودم. بر سر زنان هیاهو راه انداخته بود (زنان بدبخت چیکار کرده بودن مگه؟) و رهگذران پارک برای یافتنم بسیج شده‌‌اند. مشخصاتشان هم دختر بچه‌ی نیمه افلیجی بوده که نمی‌توانسته حرف بزند. اما آن «مرد» دختربچه‌ای را تحویل مادرم داده که تاتی‌تاتی کنان، با هیجان زیادی بر روی پاهایش می‌دویده و می‌توانسته کلمات را درست مثل رژه‌‌ی مورچه‌ها ردیف کند. (نمیدونم چطور بگم ولی استعاره چیدن برای شفا پیدا کردن یه لال مثل گل‌آرایی دستشوییه یکم=(( )
 
رمان اتاق سیزده
@(SINA)(SINA) عضو تأیید شده است.


بعضی اتفاق‌ها آن‌قدر آرام وارد زندگی آدم می‌شوند که هیچ‌وقت نمی‌توانی لحظه‌ی شروع‌شان را پیدا کنی. اگر آن روز کسی به من می‌گفت که یک پروژه‌ی دانشگاهی ساده قرار است مسیر زندگی‌ام را تغییر دهد، احتمالا لبخند می‌زدم و حرفش را جدی نمی‌گرفتم. (بعضی نویسنده ها به طوری در سه خط اول، داستان را اسپویل می کنند که نمی توانی باور کنی)
آن روز فقط یک دانشجوی ترم چهار مهندسی بهداشت محیط بودم؛ دانشجویی که بیشتر از هر چیزی به فکر پاس کردن درس‌ها، تحویل دادن پروژه‌ها و تمام شدن ترم بود. دانشگاه علوم پزشکی اردبیل برای من تبدیل به خانه‌ی دوم شده بود. راهروهای دانشکده‌ی بهداشت، صدای قدم‌های دانشجوها، کلاس‌هایی که گاهی از شدت خستگی در آن‌ها به ساعت نگاه می‌کردیم و استادهایی که هر کدام با روش خودشان سعی داشتند چیزی به ما یاد بدهند، بخشی از زندگی روزمره‌ی من شده بودند. البته یک تفاوت کوچک وجود داشت. من تنها پسر کلاس بودم؛ سیزده دختر و یک پسر بودیم. (حرمسرای علوم پزشکی اردبیل؟)
موضوعی که از همان روزهای اول سوژه‌ی شوخی دوستانم شده بود. آن روز هم وقتی وارد کلاس شدم، قبل از اینکه حتی کوله‌ام را روی صندلی بگذارم، صدای یکی از همکلاسی‌ها بلند شد: «بالاخره آقای رستگار تشریف آوردن. فکر کردیم امروز کلاس بدون نماینده برگزار میشه.» (وای چقدر بامزه ده دقیقه صبر کنید دارم سعی میکنم بخندم.)
لبخندی زدم و روی صندلی‌ام نشستم و گفتم: «خیلی خوشحالم که نبودنم این‌قدر احساس میشه.»
چند نفر خندیدند (به چی واقعا؟) و کلاس مثل همیشه با همان فضای دوستانه‌ی همیشگی شروع شد. من هیچ‌وقت آدمی نبودم که دنبال جلب توجه باشم. (کاملا مشخصه) بیشتر ترجیح می‌دادم گوش کنم، فکر کنم و اگر چیزی برای گفتن داشتم، آن را بگویم. (خودتو آماده کن که قراره حقایق تلخی از زبون من بشنوی)
شاید همین ویژگی باعث شده بود همیشه به جزئیات بیشتر توجه کنم؛ به چیزهایی که خیلی‌ها از کنارشان ساده عبور می‌کردند. آن روز هم قرار نبود اتفاق خاصی بی‌افتد؛ تا زمانی که استاد وارد کلاس شد. استاد درس کلیات پسماند همیشه جدی به نظر می‌رسید؛ (چطوری استاد کلیات پسماند جدی بوده؟ من خودم الان این ترکیب رو شنیدم پاره شدم از خنده=))) کلیات پسماند=))) ) از آن آدم‌هایی که حتی وقتی آرام حرف می‌زدند، همه سکوت می‌کردند تا حرفش را بشنوند. (حالا مگه مرض داره خب بلند حرف بزنه=)) ) کتاب‌هایمان را باز کردیم و منتظر شروع درس شدیم؛ اما استاد بعد از چند دقیقه تدریس، ماژیک را روی میز گذاشت و گفت: «خب، قبل از اینکه ادامه بدیم، بیاین درباره پروژه‌ی پایان‌ترم صحبت کنیم.»
صدای آه و ناله‌ی چند نفر از گوشه‌ی کلاس بلند شد؛ یکی از بچه‌ها گفت: «استاد آخه هنوز اول ترمه.»
استاد لبخند کوتاهی زد و گفت: «دقیقا به همین دلیل الان میگم. پروژه‌ای که از شما می‌خوام، پروژه‌ای نیست که شب امتحان جمعش کنید.» (یه آشغال که دیگه این حرفا رو نداره)
روی تخته نوشت: «بررسی مدیریت پسماند بیمارستانی.» (مدیریت پسماند بیمارستانی=))) )
همه به نوشته‌ی روی تخته خیره شدند. استاد ادامه داد: «باید یکی از مراکز درمانی رو انتخاب کنید، وضعیت مدیریت پسماندش رو بررسی کنید، مشکلات احتمالی رو پیدا کنید و برای پایان ترم گزارش کامل تحویل بدید.»
به ظاهر فقط یک پروژه‌ی دانشگاهی بود؛ یک تحقیق معمولی. چیزی که صدها دانشجو قبل از ما انجام داده بودند؛ اما من نمی‌دانستم همین چند کلمه قرار است مرا وارد جایی کند که هیچ‌کس دوست نداشت درباره‌اش صحبت کند. جایی پشت دیوارهای سفید یک بیمارستان. جایی که نامش بعدها برای من معنای دیگری پیدا کرد؛ اتاق سیزده. (گفتم حداقل تا بیمارستان داستانو نگه میداری تو تعلیق ولی دادی اسپویل تو صفحه ی اولو ترجیح.)
کلاس با صدای جمع کردن جزوه‌ها و بسته شدن کیف‌ها تمام شد. بعضی‌ها هنوز درباره‌ی پروژه حرف می‌زدند و بعضی دیگر با عجله از کلاس خارج می‌شدند تا به کلاس بعدی برسند؛ اما من مثل همیشه عجله‌ای نداشتم. (راوی نه تنها از روش درخشان شخصیت پردازی مستقیم بهره برده بلکه فقط مونده داد بزنه من خیلی نرد و خاصم)
دفترم را داخل کوله‌ام گذاشتم و از کلاس بیرون آمدم. راهرو شلوغ بود؛ صدای خنده‌ی دانشجوها از هر طرف شنیده می‌شد و گروه‌های کوچک یکی‌یکی از کنارم عبور می‌کردند. (درکل بزرگترین مشکل این رمان ایجاد کنجکاوی برای خواننده به نخ نما ترین و کلاسیک ترین شکل ممکنه. همون تکنیک قدیمی تو فیلم ترسناکا که از اول میدونن این خونه ای که دارن بهش اسباب کشی میکنن یه خونه ی متفاوته و جن ها قراره بخورنشون. انگار من بگم اون روز عادی که داشتم میرفتم جنگل نمیدونستم یه قاتل سریالی سبیلوی دیوونه قراره بیوفته دنبالم. اسپویل اسپویل اسپویل به جای ضربه ی اساسی)
 
@سارابهار
وزش باد سرد از لابه‌لای درختان خشک عبور می‌کرد و برگ‌های پژمرده را هم‌چون خاطراتی کهنه در هوا می‌چرخاند. (یه لحظه صفحه رو بردم بالا چک کنم اینو قبلا نخونده باشم دیدم نه بابا جدیده.) هوا بوی خاک باران‌خورده و اندوه داشت. دست‌هایم را از شدت سرما در جیب پالتوی مشکی‌ام فرو برده بودم و بی آن‌که کلمه‌ای از لب‌هایم خارج شود، آرام و بی‌غرض، خیره بودم به سنگی که هنوز مرطوب از آب زلال فاتحه‌خوانان بود. دلم نمی‌خواست چشمانم یاری کنند و نامش را روی آن سنگ حک شده ببینم، آن هم آن‌چنان رسمی، بی‌احساس، سرد! (خب یه عکس کژوال تر میذاشتین رو قبر.) عمو عباس با استایل اتو کشیده و سیاهش مقابلم می‌ایستد. دست راستش را جلو می‌آورد و انگشتان ظریفم (سر قبری پیک می دو دقیقه انگشتاتو پرزنت نکن خب=(( ) را محکم می‌فشارد. لحظه‌ای به مادر و گریه‌های اعصاب‌ خُردکُنش خیره می‌شود و سپس با آرامش همیشگی‌ِ صدایش می‌گوید: «خدا بهت صبر بده دخترم.»
با غم و اندوه، سرم را برایش تکان می‌دهم. دیگر توان سخن گفتنم به اتمام رسیده است. حالم بد بود، آن‌قدر بد که هیچ‌چیزی نمی‌توانست تسلای قلب پر اندوه‌ام باشد، جز کسی که رفتنش قلبم را این‌گونه(کیفیت جملات در حد جلسه ی تراپیه. یعنی انقدر معمولین که برای شنیده شدنشون باید 600 700 تومن پول داد.) در دل تابستان، سوزِ سرمای هوا آن‌قدر با به عزا نشانده بود. لاست که باعث می‌شود دردی عمیق در زخم‌هایی که لابه‌لای موهای بهم ریخته‌ام پنهان شده‌اند (زخم های پنهان میان موهای به هم ریخته ام. راحت نشد؟) بپیچد و لحظه‌ای از شدت درد، چهره‌ام درهم می‌رود. آهی می‌کشم و با چشمان پر از بغضم که اشک از آن‌ها روی گونه‌هایم سرازیر است، به سنگ‌قبر پدرم خیره می‌شوم. با این‌که هنوز سر خاکش ایستاده‌ام؛ ولی نیمه‌ی منطقی‌ام سعی می‌کند بر نیمه غیر منطقی‌ام بچربد و مرا از گودال اندوه و نیستی، به بیرون بکشد؛ (من نمیدونم چرا تصور مردم از آدم منطقی کسیه که سر قبر باباش میرقصه.) اما هرچه قدر که تلاش می‌کنم باز هم اشک‌هایم قطره‌قطره روی گونه‌هایم جاری می‌شوند، در حدی که حتی طره‌هایی از موهایم که از زیر شال تیره‌ام بیرون جهیده‌اند و روی شانه‌ام افتاده‌اند و قطرات اشکم به پایین‌ سُر می‌خورند و رویشان می‌ریزند، گویا شبنم خورده‌اند. (حس کردم وسط بازار تره بارم) باز به سنگ‌قبر خیره می‌شوم. با این‌که در زیر خرواری خاک، مدفونش کرده‌ایم باز مُدام احساسش می‌کنم. (شلغم که خاک نکردی خب.) پدر عزیزم، پدرِ مهربان و خوبم. نمی‌دانم حالا که رفته، روزگارم چه می‌شود، آن‌ هم وقتی که هنوز بینمان بود، سهمم از نزدیک‌ترین‌هایم، بدترین حالتِ ممکن بود. قطرات اشکم با شدت بیشتری هم‌چون مُرواریدهای غلتان راهشان راه از چشمانم به روی گونه‌های از سرما سُرخ شده‌ و لب‌های خشک و ترک‌ خورده‌ام، باز می‌کنند. (الان بیشتر از طول جملاتت گریه م گرفته تا توصیف احساساتت) تمام روزهایی را که با پدرم گذارنده‌ام جلوی چشمانم زنده می‌شوند. گویا همین دیروز بود که بعد از فارغ‌التحصیلی‌ام مرا در آغوش پدرانه و امنش گرفته بود و مرا باعث افتخارش خطاب کرده بود. (مموری ها از نوع تبخیر در خشک شدن لباس روی بند هم سطحی تر بودن.) آن روز، زیباترین روزِ تمامِ عمر 25 ساله‌ام بود. (نمیدونم چرا نویسنده ها فکر میکنن این بهترین نوع توصیف سن و معرفی شخصیته. خیلی چیزه. انگار میخواد یه طوری دیتا رو تو داستان بچپونه.)
 
@Arjmand

نگاهم به در فلزی پارکینگ آن‌سوی کوچه قفل شده بود. باز، تمام جهان برایم در همان قاب خلاصه می‌شد. (به در پارکینگ نگاه میکنم پس هستم.) سال‌ها در ‌میان انتظاری خسته‌کننده ایستاده بودم و چشم به راه معجزه‌ای بودم که شاید بالاخره برایم اتّفاقی خوش بیفتد. (اینکه برای اتفاق تشدید گذاشتی خودش معجزست=)) )
به‌ آرامی انگشت‌های قفل‌شده‌ام را از گرد پاکت کاغذی گشودم و آهسته خم شدم. پاکت را روی زمین گذاشتم. از درونش عطر ملایم و خوشایندی که به آن زده بودم مشامم را قلقلک داد.
این، آخرین لباسی بود که مادر برای مشتری‌اش دوخته بود. (جملات یه طوری پل ارتباطی ندارن که آدم دلش میخواد از روی پل بپره.) تحویل دادنش بهانه‌ای بود تا یک‌ بار دیگر فقط برای چند دقیقه، آقای سلیمی را ببینم. (این ایده ی یکی از داستان کوتاهای موردعلاقه بچگیمه. دختره عاشق پستچیشون شده بود هی برای خودش نامه های سفارشی میفرستاد بیاد در خونشون. حالا پستچیه به شکل آقای سلیمی تناسخ پیدا کرده.) در خانه‌اش هنوز بسته بود. امّا، من انتظار کشیدن را خوب بلد بودم. (این زن تسلیم نمیشود) تماشای خواسته‌هایم از دور و دل‌بستن به معجزه‌ای که ته وجودم حدس می‌زدم، هرگز قرار نیست رخ بدهد. (انقدری که تو از خدا معجزه میخوای حضرت مریم برای اثبات پاکدامنیش نمیخواست)
سال‌ها، دلدادگی من به پسر همسایه بی‌صدا و لَنگ‌لَنگان پیش می‌رفت. قصه‌ای یک‌طرفه که تنها قهرمانش خودم بودم. بین ما فرسنگ‌ها تفاوت صف کشیده بود. بارزترین این تضادها، اختلاف سن‌ و سالی بود که از لابه‌لای موهای پراکنده و تارهای نقره‌ای شقیقه‌اش خودنمایی می‌کرد (انقدر لنگان لنگان پیش رفتی موهای بدبخت سفید شد.) که یادآور شکاف عمیق دنیای نپخته و هراسان من و جهان پُرمشغله و باتجربه‌ی او بود. (جهان با تجربه یه طوریه ترکیبش. مثل شکم حامله. انگار جهانه خودش رفته تجربه کسب کرده.)
تفاوتی دیگر، خانه و زندگی‌مان بود. خانه‌ی ما دو قسمت مجزا داشت. در یک سو خانه‌باغی مجلل با دری بزرگ و سفیدرنگ که رو به خیابان پشتی باز می‌شد. بالای سر درش تاج تزیینی باشکوهی نشسته بود که با وجود گذر سالیان، هنوز هم نگاه مبهوت هر رهگذری را به خودش جلب می‌کرد. وسط حیاط، ساختمان خالی از سکنه‌ای وجود داشت. طبیعت وحشی و رها شده با انبوهی از درختان کهن‌سال که شاخ‌وبرگ‌شان درهم تنیده بود و آلاچیق‌هایی که گویی در میان هجوم گل‌های وحشی گم شده بودند، منظره‌ای سرسبز و چشم‌نواز می‌ساختند. در انتهای این بهشت محصور، واقعیت زندگی ما قرار داشت. (خب الان این یه پاراگراف رو برای ما توضیح دادی بدون پیشامد که چی بشه؟ بگیم نرو باهاش؟ تراپی بدیم بهت؟ اهمیت اختلافات طبقاتی رو بررسی کنیم؟ چه کاری از دست ما بر میاد؟) خانه‌ای محقر و نقلی که درِ کوچک و فرسوده‌اش رو به همین خیابانی باز می‌شد که اکنون در آن ایستاده بودم.
بنایی قدیمی و رنجور که با لجاجت، خودش را میان ساختمان‌های شیک و مدرن دیوار به دیوار هم در بهترین نقطه از شهر چپانده بود، که ثانیه ‌شمار تخریبش به کار افتاده بود. (یه خدا نکنه بگو حالا) دیوار سیمانی زشتی (سیمانی اسم جالبیه، ولی فقط برای یه آپارتمان که اوایل ازدواجشه و داره شوهرشو صدا میزنه) که تا نیمهٔ کوچه قد کشیده بود. درِ کوچک و آبی ‌رنگی که زیر آفتاب و باران رنگ باخته بود، حتّی پلاک هم نداشت. انگار شهرداری هم لابه‌لای زرق‌ و برق این محلّهٔ اعیان‌نشین، وجود چنین وصلهٔ ناجوری را از یاد برده بود. (فهمیدید پولدارن یا نه؟)
به محض اینکه کلید می‌انداختی و در باز می‌شد، پلّه‌های باریک و تنگ ما را به طبقهٔ بالا راهنمایی می‌کرد. تمام سال‌های جوانی مادر و کودکی من در آن هفتادمتر افتضاح و درب‌و‌داغان گذشته بود. پذیرایی کوچک که تنها دلخوشی‌اش تراس نقلی‌اش بود. جایی که می‌شد به رفت‌ و آمدهای آدم‌ها خیره شد و حسرت لایف استایل‌شان (لایف استایلشان را؟ وسط نثر ادبی و توصیف فضا و کوچه ها و خونه؟ مرا بچه میکنی؟) را خورد.
آشپزخانه با آن سقف نَمور و لکه‌دارش کابوس زمستان‌ها بود. وقتی باران می‌بارید سقف هم شروع به گریستن می‌کرد و مادر با صورتی درهم‌کشیده، دستمال به دست زمین را پاک می‌کرد و هم زمان زیر لب غر می‌زد.
تمام عمر مادر در میان پارچه‌های رنگی گذشت. ساعت‌ها، پشت چرخ‌ خیاطی‌اش می‌نشست و شب‌ها وقتی رمقی برایش نمی‌ماند روی کاناپهٔ کهنه‌ی پذیرایی، مقابل تلویزیون خاموش به خواب می‌رفت. (خلاصه ی سریال جذاب ستایش)
 
رمان یاسکا
@هویار

همه چشم شده بودم. (جان؟) نفس‌نفس زدن‌هایم دست من نبود. (پس دست کی بود؟) تقریباً هیچ چیز دست من نبود. (ای بابا) تاریکی هوای مرطوب و بوی برنج تنفسم را سخت کرده بود. (احتمالا قرص برنج بوده) درخت‌ها بر جاده چنبره زده بودند و مهتاب توانایی عبور از لای شاخ و برگ‌ها را نداشت. چشم مقابل چشم. یکی زنده و دیگری مرده. (ارتباط جملات به اندازه‌ی ارتباط خواب‌های منه) جیپ هم‌چنان پیش می‌رفت و خرخر موتورش بر روحم و حتی پوست و گوشت و استخوانم سوهان می‌کشید. هیچ‌کس قابل به درک این لحظه نبود. (جان؟! قابل به درک این لحظه نبود؟) فقط چشم مقابل چشم. (چرا به جای داستان گفتن ورد میخونی برادر.)
لرزی به تنم نشست. بوی برنج مشخص می‌کرد جاده به کجا منتهی‌ست. (نیازمند یک مترجم از جادوگرهای کولی حومه‌ی مصر) بوی خون، بوی سوختگی، بوی عرقی که از سر این تنش وبال گردن ما شده بود حالت تهوعم را تشدید می‌کرد. به سختی دستم را از لای دو صندلی جلوی جیپ رد کردم و به شانه‌ی پاشا رساندم. گویی که کسی خرخره‌ام را جویده باشد سخت سخن گفتم:
- وایسا. (وایسا دیگه نامرد.)
پاشا حال بدم را با تمام وجودش حس می‌کرد؛ اما او تصمیم‌گیرنده نبود. (اینجا هم که هیچکس تصمیم‌گیرنده نیست) ای کاش زمان حالم را درک می‌کرد. استیصال میان کلمات پاشا جای گرفت و با شرم ل*ب زد: (چرا شرم حالا؟)
- نمی‌تونیم وایسیم. هر لحظه ممکنه بهمون برسن.
فهمید حالت تهوع دارم.
- پنجره رو باز کن و بالا بیار.
راه‌حل شرم‌آوری بود اما اخلاقیات در این لحظه تنها کاری که از دستش برمی‌آمد گم و گور شدن بود. (اخلاقیات؟ مگه میخواد به پنجره تجاوز کنه؟) با کرختی کلید پنجره را فشردم و شیشه با طمأنینه‌ی نابهنگام پایین آمد. لعنت به آرامش‌های بی‌وقت جهان. (لعنت به شکستن ناگهانی و بی‌منطق فضا و حس و حال صحنه) سرم را از پنجره بیرون بردم و عق زدم. هیچ جز زردآب از این معده‌ی خالی و روح مملو از نفرین خارج نشد. (میشه اینجاشو برامون تعریف نکنی حالا؟) روحم حالت تهوع داشت و معده شده بود کاسه‌ی داغ‌تر از آش.
سرم را داخل آوردم. بسته‌ی دستمال کاغذی را از پاشا گرفتم و دور دهان و لبم را پاک کردم. نگاه مقابل نگاه. چشم‌های مرگ‌دیده مقابل چشم‌‌های ترسیده. (شعرهای ساحره‌ای شروع شد باز) منتها چشم‌های من چیزی فراتر از هراس را حس می‌کرد. حسرت، دلتنگی، ترس، دلهره و در نهایت عجز. عاجز از هر چیزی؛ توان بستن شیشه را نداشتم. قلبم به سختی می‌تپید و نفس‌هایم برای یک میت تلاش می‌کردند. (برای یک چی؟) دست لرزانم را جلو بردم. هنوز به چشم‌هایم اعتماد نداشتم. سوزش معده‌ام نیز در این میان کارشکنی می‌کرد. بالاخره دستم نزدیک شده بود. نزدیک یک جنازه. جنازه‌‌ای ناقص که فقط سر بی‌تن آن باقی مانده بود. (من خیلی خوشحال میشم بدونم کجایی دقیقا) باور، این‌جا کاملاً معنای‌اش را از دست داده بود. موهای جوگندمی‌اش را لمس و می‌فهمیدم؛ اما ذهنم آماده‌ی باور نبود. رگ‌ها و ماهیچه‌های پاره‌پاره‌اش را می‌دیدم و خونی که از آن چکه می‌کرد را با تمام وجودم می‌چشیدم اما باور؟ نه نمی‌کردم. با تمام وجودم فریاد کشیدم:
- نه... بابا نه... نه، نه... .
هق‌هق امانم را بریده بود. به صندلی با تمام قدرتی که در من مانده بود چنگ زدم و دوباره فریادم عرش خدا را به لرزه درآورد:
- خدا... تو کجایی؟ امشب تو کجا بودی؟... خدا... . (خدا کرج بود دیشب. پیش ما)
دست‌هایم همچو پیچک به دور تن یخ‌زده و در عین حال ملتهبم پیچید‌. عرق می‌کردم و پوستم به مثال برف، سرد بود. (تنها جای خلاقانه‌ی تشبیه اداتشه که اونم اگه مثل خالی بود واقعا روون‌تر بود) ل*ب‌هایم می‌‌لرزید و توان درست صحبت کردن را از من گرفته بود:
- بابا... بابایی تو رو خدا صدام کن... قسمت دادم بابا... تو رو خدا... . (خب جنازه صدات کنه پشمات میریزه که)
صدای هق‌هق‌‌های پاشا و مهرانی که پشت فرمان سعی داشت حواسش پرت نشود گوش‌هایم را سوراخ می‌کرد. عواطفی که بعد کیلومترها هنوز همچو غباری روی روح و جسم ما نشسته بود. چشم مقابل چشم؛ (و باز هم سحرهای جادوگری) منتها دیگر این چشمان پدر نبود که هم مرا نگاه می‌کرد و هم نمی‌کرد. چشمان مادرم بود که مرا کور کرده بود:
- بابایی حق نداشتی بعد مامان تو هم بری... حق نداشتی، می‌فهمی؟ [COLOR=rgba(187, 28, 28, 0.97)](چمران چی؟ اون میتونه بره؟)[/COLOR]
با ناتوانی دستم را بر روی چهره‌ی خونینم گذاشتم که به مثال تابلویی با خون عزیزانم رنگ‌آمیزی شده بود و اشک‌هایم توانایی پاک‌کردن‌شان را نداشت. [COLOR=rgba(187, 28, 28, 0.97)](واو!)[/COLOR] خون‌ها یخ زده بودند و خبری از گرمای حیات درشان یافت نمی‌شد. سیلی محکمی به گونه‌‌ام زدم تا یا بیدار شوم و یا خون‌ها زنده. دومین سیلی را که زدم پاشا سعی کرد از میان دو صندلی رد شده و به عقب بیاید. سومین سیلی هم کاری از پیش نبرد. تا پاشا سر برسد تا پنجمین سیلی هم رفتم و باز کسی زنده نشد.[COLOR=rgba(187, 28, 28, 0.97)] (وا. روانی. چرا مردم رو می‌زنی؟ مرده دیگه)[/COLOR] پاشا محکم دست‌هایم را مهار و مرا به آغوشش قفل کرد. [COLOR=rgba(187, 28, 28, 0.97)](پاشا بهت محرمه دیگه؟ اگه محرم نیست که مجوز نمیدیم)[/COLOR] شانه‌هایم می‌‌لرزید از شدت هق‌هق؛ و نفس‌های لرزان پاشا که موهایم را می‌سوزاند خبر از داغی می‌داد که آتشش گریبان‌گیر خیلی‌ها میشد. با صدایی نامفهوم پاشا را خطاب قرار دادم:
- پاشا به بابام بگو باهام حرف بزنه. اون همیشه به حرف تو گوش میده پاشا.
و به سان کودکی گریه را از سر گرفتم[COLOR=rgba(187, 28, 28, 0.97)] (و لبخند جنازه‌اش به مثال قند شیرین بود؟) [/COLOR]توان پاسخ دادن در پاشایی که تنها برادرش را از دست داده بود یافت نمی‌شد و من نیز شده بودم قوز بالا قوز. حال پاشا به فلجی می‌ماند که نمی‌توانست اقدامی بکند. دیگر زمزمه‌هایی که همچو هذیان از میان ل*ب‌هایم خارج می‌شدند دست من نبود [COLOR=rgba(187, 28, 28, 0.97)](والا الان ما تقریبا دو صفحه‌ی ورد داستان خوندیم و هیچی دست تو نبوده)[/COLOR] و تکرار هر جمله باعث می‌شد پاشا سست و سست‌تر شود:
- گردنش رو شکست پاشا... گردن مامانم رو شکست... گردن مامانم رو شکست... گردن بابام رو هم شکست... .
پاشا درک می‌کرد، حس می‌کرد، دیده بود و یاد‌آوری می‌کرد؛ اما فقط سکوتش شامل حال من میشد. جیغ کشیدم:
- رو بدن‌شون سر نبود پاشا... پاشا رو بدن‌شون سر نبود... گردن‌شون رو شکست... گردن مامان بابام رو شکست پاشا... .[COLOR=rgba(187, 28, 28, 0.97)] (ببین اینا رو باید به پلیس بگی نه پاشا)[/COLOR]
پاشا فقط گوش می‌داد. گوش می‌داد و نمی‌دانست چه کند که حتی دستش از نوازش ایستاده بود. چشم مقابل چشم؛[COLOR=rgba(187, 28, 28, 0.97)] (بس کن) [/COLOR]چه کسی می‌توانست مثل من این جمله را درک کند.
 
کی این تاپیک رو خونده (کل خوانندگان: 64)
عقب
بالا پایین