اختصاصی بازرس جاجر

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Cheat
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
رمان تلازم (نسخه اصل خود رمان خیلی َ و ُ داشت، ولی من دیگه رو اینکه شما کلاس اول رو گذروندید و بلدید همین طوری بخونیدش حساب کردم)
@Nargess86

دستانش را زیر چانه‌اش گذاشته بود و داشت از پنجره‌ی کافه، خیابان‌ها را نگاه می‌کرد که صدای کشیدن پایه صندلی را شنید. به کسی که این‌‌ کار را انجام داده بود، خیره شد. شیما بود، دوست، هم ‌دانشگاهی و همکارش. کسی که برای مهنا خواهر بود. (ادامه: با هم تو دانشکده پزشکی دوست شدن و جفتشون بچه پولدارن و با یه پسر مغرورم دوسته.) شیما با لبخند می‌گوید:
- حقا که واقعاً یه دکتری مهنا! (نگفتم؟)
لبخند تبسمی برایش زد. (لبخند تبسمی؟ چرا باید از دو تا لغت مترادف ترکیب بسازی؟ به دوست رفیقیش لبخند تبسمی زد؟)
- دلم می‌خواد زودتر ببینمش شیما. (نگران نباش، قطعا تا کمتر از دو صفحه دیگه یه آسمونی به زمین میاد که ببینیش.)
شیما کلافه شده بود؛ چرا که هر روز حرف شهاب را پیش و رویش قرار می‌داد.
- مهنا؟ میشه دیگه فراموشش کنی؟ (شیما داره حیف می‌شه، باید تراپیست شه.) کمی درباره‌ی کار و بیمارستان حرف بزنیم، این‌طوری بهتره.
مهنا اصلاً حرف‌های او را متوجه نشده بود.
- شیما، من خیلی دوستش دارم! نمی‌تونم ازش بگذرم. (منم دارم حیف می‌شم، باید پیشگو شم.)
اما بعد با گیجی گفت:
- اِ! چی گفتی؟
شیما کلافه، دستی به صورتش کشید.
- میگم، میشه درباره‌ی کار و بیمارستان سخن بگیم؟
مهنا سرش را پایین انداخت.
- راست میگی. شیما جلسه‌ی پیوند قلب کی هست؟
نگاهی به ساعت شیشه‌ای و مارک‌‌دارش (بیا. حدسام تکمیل شد.) انداخت:
- بیست دقیقه‌ی دیگه.
هول‌زده، سراسیمه کیفش را از روی میز برداشت و چادرش را هم روی سرش درست کرد. (نه به چادر، نه به کافه، نه به دوست پسر، نه به ساعت مارک‌دار.)
- بریم شیما که خیلی دیر شده.
عجله‌ای که به مهنا دست داده بود، بر شیما هم دست داد. (تا حالا نشنیدم عجله بر کسی دست بده. اصلاً مگه عجله دست داره؟)
- آره، بریم.
هردو از کافه خارج شدند و راهی بیمارستان شدند. وقتی که رسیدند، مهنا به اتاقش رفت و روپوش سفیدرنگ را بر تنش کرد و به سمت اتاق جلسه حرکت کرد. تقه‌ای به در زد و وارد اتاق جلسه شد. روی صندلی کنار شیما جا باز کرد و نشست.
صحبت‌های آقای مسعودی به گوشش فرا رسید:
- این هفته خانم افروزی و آقای افروزی پیوند قلب رو داشته‌ باشن، مینا دختریه که پنج سالشه و قراره فردا پیوند قلب داشته‌ باشه و آرزوشه که زنده از اتاق عمل بیرون بیاد. (بقیه بیمارها همشون نشستن دارن دعا می‌کنن بمیرن.)
مهنا و شهاب هم‌زمان سرشان را بالا آوردند و با تعجب به چشمان هم‌دیگر خیره شدند. هر چند که تا الآن یک‌بار با ‌همدیگر عمل پیوند قلب داشته‌اند. (راسپوتین باید جلوم لنگ بندازه.)
جلسه که به اتمام رسید، مهنا تنهایی راه خانه را در پیش گرفت.
دَرِ خانه را با کلید باز کرد و وارد شد.
مادرش درحال درست کردن قیمه ‌بادمجان برای مهمانان شب بود که داشت برایشان مُهیا می‌کرد. (مهیا انگار خواهر خود مهناست.)
 
آخرین ویرایش:
رمان آوای دروغین ماه
@شکوفه فدیعمی:

با غم و ناراحتی روی فرش کهنه‌ی خونه ولو شدم.
خونه به طرز عجیبی بوی خاک و سکوت گرفته بود. (بگو سوت و پیتو کور بود خودتو خلاص کن)
سکوتی که فقط صدای نفس‌های نامنظمم رو توی خودش گم کرده بود و این فضا بیش از اندازه برای من سنگین بود. (والا یه طوری تو هم تو هم جمله بندی کردی نفس منم نامنظم شد)
دستم رو روی گلوم گذاشتم‌، (مگه مشکل روانی ای چیزی داری خدایی نکرده؟) که بی‌اراده عکس داوود که روی میز کوچیک کنار پنجره گذاشته بودم به چشمم خورد. (امان از داوود)
همون عکسی که هر بار با دیدن لبخند مهربونش قلبم به طرز فجیعی فشرده می‌شد؛ (متاسفم که مجبورم صادق باشم ولی توصیف احساسات از تاب و سرسره پارکم عمومی تره) چون لبخند و انرژی برادرانش برای من مثل یک زندگی رنگی زیبا بود. اما از وقتی رفت، انگار همه‌ی رنگ‌های دنیا برام سیاه شدن.
آخ، باور نمی‌کنم که از داوودم، داداشی من، پناهگاه زندگی من، همه‌کس من؛ فقط یه قاب‌ عکس مونده باشه. (مگه از ما فسیلی چیزی نگه میدارن خانوادمون؟)
با این فکر بی‌اراده هق زدم و گریه کردم. (درست میشه ایشالا) خدایا بعد از رفتن داوود من چیکار کنم؟! چطور بدون داوود زندگی کنم و نفس بکشم؟! (داری میکشی دیگه)
خدایا، من که از قبل تنها بودم و از دار دنیا فقط همین یه برادر رو داشتم. پس چرا اون‌هم از من گرفتی و تنها‌ترم کردی؟ (خدا که بیکار نشسته روابط تو رو با داوود بررسی کنه، هشت میلیارد آدم تو دنیاست)
چراهای زیادی توی سرم درحال چرخش بودن. بی‌اراده پیرهن داوودم رو با دست‌های بی‌جونم، محکم فشار دادم و زجه زدم.
«نباید این‌قدر زود از پیش من می‌رفتی داداشی.» (اوکی، میشه از داوود مووآن کنی کم کم؟ داره حوصلم سر میره)
اشک پشت اشک می‌ریختم، حس می‌کردم دنیا برام به پایان رسیده بود و این‌ چه‌قدر برای من تلخ و کشنده بود.
هق‌هق بی‌صدام سکوت خونه رو به طرز تلخی شکسته بود که ناگهان نگاه پر از غمم به یه شعله‌ی سیاه و سرشار از انتقام تغییر کرد.
از روی فشار و عصبانیت دستم رو مشت کردم و محکم روی زمین کوبیدم. با چشم‌های که از خشم و گریه، قرمز شده بودن به چشم‌های داوود توی قاب‌ عکس خیره شدم و با صدایی که از شدتِ بغض اما پر از بوی تهدید می‌لرزید گفتم: «راحت نمی‌ذارم… نمی‌… نمی‌ذارم کسی که تو رو از من گرفته، توی این دنیا راحت زندگی کنه.» (این صحنه رو تو یه رمان دیگه هم دیدم. ظاهرا دچار پدیده ی داوودژو شدم)
بی‌اراده با این‌ حرف گلوم از فشار بغض سنگینم درد گرفت، اما باز روی خودم مسلط شدم و در ادامه گفتم: «به خدا قسم داوود، به همین قطره‌های اشکم قسم، جوری زندگیشون رو براشون جهنم می‌کنم که هرروز آرزوی مرگ کنن.»
با این حرف نفس عمیقی کشیدم و اشک‌های روی گونه‌هام رو با پشت دستم پاک کردم. سعی کردم لرزش دست‌هام رو کنترل کنم.
اما حس تلخ انتقام هم‌چنان در وجودم می‌جوشید. (حس تلخ انتقام وایب شامپوی پرژک بوی خوش طبیعت رو بهم میده.) دیگه وقت ضعیف بودن و گریه‌زاری نبود، وقت یه گوشه نشستن و بغل کردن افسردگی هم نبود. الان وقت گرفتن انتقام خون برادرم بود؛ چون اون هیچ‌وقت دوست نداشت من رو این‌طور شکست‌خورده ببینه. (چه زود به حرفم گوش داد. باید تراپیست شم)
با این فکر آهی کشیدم و اراده‌ای که نمی‌دونم چطور از اعماق وجودم بیرون کشیده بودم. با بدنی لرزون از زمین به سختی بلند شدم.
حس می‌کنم استخون‌های بدنم هنوز درد می‌کنه، اما درد بدنم در برابر آتش انتقامی که درون قلبم شعله‌ور بود، هیچ بود.
چشم‌هام رو با غم، باز و بسته کردم که نگاهم به فضای خونه افتاد؛ درب و داغون... .
یه خونه‌ی هفتاد متری قدیمی دو خوابه با دیوارهای ترک خورده به رنگ کرمی و آشپزخونه‌ی درب داغون. (فکر کن یارو داداشش مرده و طعم تلخ انتقام خونشو به جوش میاره بعد داره به رنگ دیوارا فکر میکنه. خدایا حکمتتو شکر.) این بود زندگی من و برادرم، چه روزهایی رو گشنگی و بی‌پولی کشیدیم اما به هر حال با داشتن هم خوش‌حال بودیم. (والا ما که بی پولی و گشنگی نکشیدیمم خونه هفتاد متری نداریم) گاهی صدای خنده‌هامون تا آسمون و گاهی صدای دعواهامون تا خونه‌ی همسایه بغلیمون می‌رسید. جالب این‌جاست همسایه بغلی ما یه پیرزن تنها زندگی می‌کرد. (نمیگفتی هم میشد حدس زد) برادرم از سر مهربونی خیلی هواش رو داشت. چشم‌هام شاهد بودن که این پیرزن با شنیدن مرگ برادرم چقدر گریه کرد و شکسته شد. انگار که پسر خودش فوت کرده بود.
با این فکر دوباره نگاهی به خونه‌ی بدون داوود کردم. سکوت خونه خیلی ذهنم رو به‌هم ریخته بود اما سکوت من رو نمی‌شکست. چون سکوتی شده بود که من باید اون رو با فریاد انتقام پر می‌کردم و خواهم کرد. (وای دوباره داوود یادش افتاد)
 
آخرین ویرایش:
عقب
بالا پایین