کتاب خوب، آدمی را از تنگنای مکان و فراخی زمان میرهاند. تا دریچهای به جهانی دیگر بگشاید، جهانی که هیچ به این خطه خاکی شبیه نیست...
آنگاه که نسیم کلمات، پنجره چشمها را باز میکنند تا خانه اندیشهات را به هوایی تازه آغشته کنند...
چه غنچههای چشم انتظاری در تو زانوی غم بغل کردهاند و دلتنگ آفتابی هستند که از خورشیدهای خاک گرفته روی قفسه بازتاب میشود...
دلتنگ اندوه یک داستان، که همچو پاییز قلب آدمی را در آغوش بگیرد و آنگاه که هوایش ابری شد قطره قطره باران را تجربه کنند...
چه غنچههای عبوسی که خاطرهای شیرین سگرمههایشان را باز میکند...
منصفانه نیست نخواندن...
منصفانه نیست ننوشتن...
م.ح.ک
محمدحسین کاظمی
آنگاه که نسیم کلمات، پنجره چشمها را باز میکنند تا خانه اندیشهات را به هوایی تازه آغشته کنند...
چه غنچههای چشم انتظاری در تو زانوی غم بغل کردهاند و دلتنگ آفتابی هستند که از خورشیدهای خاک گرفته روی قفسه بازتاب میشود...
دلتنگ اندوه یک داستان، که همچو پاییز قلب آدمی را در آغوش بگیرد و آنگاه که هوایش ابری شد قطره قطره باران را تجربه کنند...
چه غنچههای عبوسی که خاطرهای شیرین سگرمههایشان را باز میکند...
منصفانه نیست نخواندن...
منصفانه نیست ننوشتن...
م.ح.ک
محمدحسین کاظمی
