به نام خدا
عنوان: بایش
نویسنده: HananehKH
ژانر: عاشقانه، معمایی
ناظر: @serena
خلاصه: به بهشت اعتقاد داری؟ به زندگی دوباره چی؟ درست لحظهای که فکر میکردم اختاپوس مرگ به تنم چمبره زده و به ایستگاه آخر رسیدم، قطار زندگی من رو توی دنیای دیگهای پیاده کرد. با این شانس وارد واگن خاطرات شدم تا با...
به وقت آذر ماهِ هفتاد و نه، شاید خانم آقای مهری یک چیزی میدانست که با ناخوشی نگاهمان میکرد.
شاید بچههای تابستان ندیدهی کوچهی خانهیتان میدانستند که این شیرینی دل را میزند و در همان روزهای اول پایم زیر دوچرخهی قرمز رنگ محمد، پسرِ حیدر آقا رفت.
در این میان به من بگو، منتظرت بمانم؟ یا تو...
میدانی؟!
من عادت کردم.
خیالم تو را میهمان است.
روزمره من از مرور شروع تا انتهای بینهایت ماست.
از پرواز فراز آسمان به الوار های کهنهی غرق در گِل به انتظار بنا شدن.
از درخت های سر به فلک کشیده به پیچ تاب توپ:گلللل
از نگاه ها به انکار ها
از نگرانی ها به بی قراری ها
به دیروز
به امروز
به فردا
من...
لحظهای که دل باختم، سقوط کردم یا غرق شدم؟
تفاوتی هم نمیکند، هردو در نهایت آدمی را به کام مرگ میکشاند
و عشق هم مرگِ روح و روان است
عشق، نابودگرِ جسم و جان است... .
عاشق چشمانت شده ام شب همه شب
به مستی میبرد فکر آن عشقه ناعاشق من
به فکرت بگو بردارد دست از سر من
دیوانه شدم بس همه شب از سر درد
ینی انقدر بی وفایی عشق من
که دل به دل داده ای جز دل من
* به نام ایزد دانآ *
[ این رمان جهت چاپ نوشته میشود پس لطفا فقط در کافه نویسندگان آن را مطالعه و نظرات ارزشمند خود را با ما همراه کنید و از کپی برداری و ذخیره رمان و انتشار آن حتی با ذکر نام نویسنده خودداری فرمایید با تشکر. ]
fateme bahramchi
پناه میبرم به تو
پناهِ قلب کوچکم
قرارمان نبود گریز
ز کوچههای ناگریز
دهکدهی پلکهای خیس
به نیستی میکشد مرا
پلاک کوچهها که نیست
چگونه میجویی مرا؟
ز تو پیغامی نیست که نیست
هرگز ننالم از رنج و محنت خلق
که هرچه به سرم آمد، از دست خالق بود
هرگز نگویم پیش غیر، شکایت کولی
که هرچه بهتان شنیدم، از دهان اغیار بود
خواستم روزی از تو و خیالت، میان جمعی اجنبی سخن گویم
شهرهی یک شهر بودی؛ چارهام سکوت بود
هرگز خرج نکنم مهر بر مترسکی
که هرچه محبت کردم، حرام مشتی پوشال بود
بسمتعالی
نویسنده عزیز از شما بابت انتقادپذیری و احترام به نظرات دنبالکنندگان رمانتون سپاسگذاریم.
خواهشمندیم پس از ایجاد تاپیک نقد کاربران مروری بر قوانین ساب نقد کاربران داشته باشید؛
?️قوانین ساب نقد کاربران
همچنین در صورت بروز هرگونه پرسش یا سوالی میتوانید در تاپیک زیر مطرح کنید؛
?️تاپیک...
به ساعت نگاه کردم که ده رو نشون میداد.
خوبه همیشه میگفتم بیست و چهار ساعت خیلی کمه و نصف کارام رو نمیتونم انجام بدم؛ الان میفهمم که توی بیستوچهار ساعت میشه کلی اتفاق بیافته که به اندازه بیست و چهار روز شایدم بیشتر خسته کننده باشه.
باورم نمیشه توی یه روز این همه اتفاق افتاده باشه و من هنوز...
he and his friend
انجمن کافه نویسندکان
انجمن کافه نویسندگان مرجع اصلی تایپ دلنوشته
خط نستعلیق شکسته
خوشنویسی اسلامی
دلنوشته
دلنوشته عاشقانهعاشقانه
کیاناز تربتی نژاد
گروه او و دوستانش
[ساحل]
ساده بودی، ساده اما پیچیده.
حرفهایت کوتاه و خلاصه بود و
صدایت حکایت موج های دریا؛ حرف که میزدی چشمهایم را میبستم و آرامش پشت پلک هایم را میبوسید.
بعضی از نگاه ها
صدایِ قشنگی دارند
بدون کلامی
جویایِ حالت می شوند
بدون کلامی
" دوستت دارم " را می گویند،
بدون کلامی
آرامش و اطمینان را
به قلبت بر می گردانند
بعضی از نگاه ها
صدایِ قشنگی دارند
دُرست مانندِ نگاهِ تو ...
Lidiya
موضوع
دلنوشته
دلنوشته عاشقانهعاشقانه
متن احساسی
متن عاشقانه و احساسی
متون و دلنوشته
من و تو
من و تو میشیم ما
بـه تـو می اندیشم
اي سراپا همه ی خوبی
تک وتنها بـه تـو می اندیشم
هـمه وقت
همـه جا
مـن بـه هرحال کـه باشم بـه تـو میاندیشم
تـو بدان این را
تنها تـو بدان
تـو بیا
تـو بمان با مـن، تنها تـو بمان
Lidiya
موضوع
به تو می اندیشم
دلنوشته
دلنوشته عاشقانه و غمگین
عاشقانه
متون احساسی
متون و دلنوشته