همگانی | سیمون دوبوار |

زنده‌ام و زندگی نمیکنم.
 
کاش من دو نفر بودم. یکی حرف میزد و یکی دیگر گوش میداد، یکی زندگی میکرد و آن یکی به تماشای او می‌نشست.
 
اگر آدم به اندازه کافی عمر کند میبیند که هر پیروزی روزی به شکست تبدیل میشود.
 
میترسیدم و چون میترسیدم روشنایی به نظرم شیرین‌تر و شبنم از هر صبح دیگری تازه‌تر میرسید. صدایی در درونم میگفت: «شجاع باش»
 
برای انسانها هیچ کاری نمیشود کرد، زیرا نجاتشان فقط به دست خودشان است.
 
خیلی نیرو، خیلی غرور و عشق میخواهد تا آدم باور کند که اعمال یک انسان اهمیتی دارد و زندگی بر مرگ پیروز میشود.
 
مرگ یعنی همین. کاش دست کم جای ما در فضا خالی میماند و باد در آن می‌دمید و زوزه می‌کشید؛ با رفتن ما هیچ شیار و شکافی به‌جا نمیماند.
 
اگر زندگی فقط نمردن است، چرا باید زندگی کرد؟
 
جاودانگی معجزه‌ای نیست که از معجزه به دنیا آمدن و مردن من بزرگتر باشد.
 
برای آنکه به همه چیز دست یابی باید همه چیز خود را ببازی.
 
عقب
بالا پایین