شعر •| شعری که بر دلت نشست |•

قرن‌ ها بعد اگر قبر مرا نبش کنند
کفنی نیست، تنی نیست ولی بوی تو هست
 
. . شاعر: عماد خراسانی





ای کاش چو پروانه پری داشته باشم
تا گاه به کویت گذری داشته باشم

گر دولت دیدار تو درخانه ندارم
از دور به رویت نظری داشته باشم

گویند که یار دگری جوی و ندانند
بایست که قلب دگری داشته باشم

از بلهوسی ها هوسی مانده نگارا
وان اینکه به پای تو سری داشته باشم

تاریک شبی گشت شب و روز جوانی
ای کاش امیدسحری داشته باشم

در مجلس ارباب تکلّف چه بگویم
در میکده باید هنری داشته باشم

بگذار که از دوستی باده فروشان
رگبار غمت را سپری داشته باشم

هم صحبتی و بوس وکنارت همه گوهیچ
من از تو نباید خبری داشته باشم؟..​
 
ای دل گر از آن چاهِ زَنَخدان به درآیی
هر جا که روی زود پشیمان به درآیی

هُش دار که گر وسوسهٔ عقل کنی گوش
آدم‌صفت از روضهٔ رضوان به درآیی
 
.
حیرتم را بیشتر کن تا بپرسم کیستم؟
آنکه در آیینه می بیند مرا من نیستم

سایه ای رقصنده بر دیوار پشت آتشم
جز گمانِ هست، چیزی نیست هست و نیستم

خاطرات رفته را چون خواب می بینم ولی
کاش در جایی به جز کابوس خود می زیستم

در مقامات تحیر جای استدلال نیست
عقل می خواهد که من هرگز نفهمم چیستم

آسیابی در مسیر رود عمرم! صبر کن
روزی از تکرار این بیهودگی می ایستم
 
جهـان بـه مجلـسِ مستــانِ بی خــرد مانــد
که در شکنجه بوَد هرکسی که هُشیار اسـت

 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: NAHIT
عقب
بالا پایین