تهوع ز پایین تغوط ز بالا
چنین است رسم جهانداری ما
 
فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم... .
 
هر کسی پیشانیش بلند باشد اگر چیزی هم بارش نباشد کارش میگیرد و اگر علامه دهر باشد و پیشانی بلند نداشته باشد به روز او می افتد.
 
این مردم ده را میگویی، بیچاره ها.. از جانوران کمترند. آنچه انها را اداره میکند اول شکم و بعد شهوت است.
 
اینهم جزء شانسهای منفی بنده است... من در چیزهای منفی خیلی پیشانی دارم. کشتی ندارم که غرق بشود، خانه‌ای ندارم که از بی‌مواظبتی آتش بگیرد، آزادی ندارم که به خطر بیفتد.
 
باید هرچه زودتر کلک را کند و رفت. این دفعه شوخی نیست هرچه فکر می‌کنم هیچ چیز مرا به زندگی وابستگی نمی‌دهد، هیچ‌چیز و هیچکس.
 
ما در چاهک دنیا داریم زندگی می‌کنیم و مثل کرم در فقر و ناخوشی کثافت میلولیم
و به ننگین‌ترین طرزی در قید حیاتیم؛
و مضحک آنجاست که تصور می‌کنیم بهترین زندگی را داریم !
 
به اسودگی خواهم مرد، چه اهمیتی دارد که دیگران غمگین بشوند یا نشوند، گریه بکنند یا نکنند.
 
این ورق های بدجنس که با آنها فال گرفتم، این ورقهای دروغگو که مرا گول زدند، آنجا در کشو میزم است، خنده‌دارتر از همه آن است که هنوز هم با آنها فال می‌گیرم!
چه می‌شود کرد؟ سرنوشت پُر زور تَر از من است.
 
عقب
بالا پایین