قفسه کتاب [قفسه کتاب اختصاصی ~نازلی~]

دولت می‌خواد فریبت بده،
دلیل موجودیتش هم همینه.

•لاشه لطیف•
 
کتاب‌ها جاسوس‌هایی از یک جهانِ موازی‌اند

•لاشه لطیف•
 
ذره‌ذره می‌جوند مغزم را
می‌نوشند عصارهٔ قلبم را
و برایم قصهٔ شب می‌گویند…


•لاشه لطیف•
 
سکوتی حکم‌فرما شده که کسی نمی‌شنود،
اما وجود دارد.

•لاشه لطیف•
 
آرزو می‌کند کاش می‌توانست به خودش داروی
بی‌حسی بزند و بدون حس کردن چیزی زندگی کند.
خودکار عمل کند، مشاهده کند، نفس بکشد
و چیز دیگری در کار نباشد.
همه‌چیز را ببیند، بفهمد و حرف نزند.
اما خاطرات سرجای‌شان هستند و با او می‌مانند.

•لاشه لطیف•
 
کلمات در ذهنش می‌لولند،
تلنبار می‌شوند،
خسارت به بار می‌آورند.

•لاشه لطیف•
 
اما متوجه می‌شود درد تنها چیزی است که نفس کشیدن را برایش میسر می‌کند.
جز اندوه چیز دیگری برایش باقی نمانده است.

•لاشه لطیف•
 
چون نفرت به آدم تواناییِ ادامهٔ راه را می‌بخشد؛ ساختاری شکننده را حفظ می‌کند، تاروپودها را به هم می‌بافد، طوری که خلأ بر همه‌چیز مستولی نشود.

•لاشه لطیف•
 
عقب
بالا پایین