• اشکش چکید و دیگرش آن آبرو نبود
  • از آب رفته هیچ نشانی به جو نبود
 
دل به مفهوم سياهي کم کم عادت مي کند
چشم وقتي می شود با مبتذل ها همنشين
 
  • نفس برآمد و کام از تو بر نمی‌آید
    فغان که بختِ من از خواب در نمی‌آید
 
دگرباره بشوریدم، بدان سانم به جان تو
که راه خانه خود را، نمی دانم به جان تو
 
  • وصل او اوّل دهد کیفیّت و آخر خمار
    چون نوشیدنیْ آغازِ شیرین دارد و انجامِ تلخ
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mansi
خوشا روزی که صبحش با تو باشد
سراغاز نگاه هر دو چشمانم تو باشد
 
آخر ای جانا تو با ما رسم دوستی داشتی
از چه قانون محبت از ميان بر داشتی؟

كاشتی تخم محبت بر دل و بر جان من
عاشقم كردی و دست از دامنم برداشتی
 
  • یکی دیوانه‌ای آتش بر افروختدر
  • آن ھنگامه جان خویش را سوخت
    ھمه خاکسترش را باد میبرد
    وجودش را جھان از یاد میبرد
 
دگرش چو باز بینی غم دل مگوی سعدی
که شب وصال کوتاه و سخن دراز باشد
 
کی این تاپیک رو خونده (کل خوانندگان: 76)
عقب
بالا پایین